بررسی زمینه‌های ناتورالیسم در آثار صادق هدایت

یکی از مباحث مورد توجه در تاریخ ادبیات و نقد ادبی کشورهای غربی، مکاتب (Schools)، نهضت‌ها (Move ments) یا به‌اصطلاح، ایسم‌های ادبی است. در این مبحث، آثار ادبی دوره‌های مختلف از نظر خصوصیت‌ها و ویژگی‌های مشترک، طبقه‌بندی و نام‌گذاری شده‌اند و در بحث از تاریخ ادبیات هر دوره، آثار هر نویسنده یا شاعر، به این طبقه‌بندی و خصوصیات آن‌ توجه می‌شود؛ در حقیقت، این مکاتب به‌عنوان یکی از معیارهای نقد و ارزیابی آثار ادبی به¬کار می‌روند. هر مکتب ادبی، مجموعۀ نظریه‌ها و خصوصیت‌هایی است که در شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هر دوره، در ادبیات یک یا چند کشور به¬وجود آمده است. این خصوصیت معمولاً در آثار گروهی از نویسندگان و شاعران، مشترک است و باعث تمایز آثار آن‌ها از آثار دیگران می‌شود. مکتب اروپایی ناتورالیسم (Naturalism)، مکتبی است فلسفی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نخست در فرانسه و سپس در آمریکا، انگلستان و سایر کشورهای اروپایی به¬وجود آمد. براساس فلسفۀ ناتورالیسم، هر چیزی که وجود دارد، بخشی از طبیعت است؛ بنابراین در حوزۀ فعالیت علم قرار دارد و با علت‌های مادی و طبیعی، قابل توصیف و تشریح است. نویسندگان مکتب ناتورالیسم، براساس همین فلسفه، حوادث و روی¬دادهای زندگی را تشریح می‌کنند و به علت‌های ماوراء پدیده‌های علمی برای توجیه حوادث و روی¬¬دادهای زندگی، اعتقادی ندارند. «ساده‌ترین توصیفی که از این مکتب می‌توان کرد، به‌کار بردن جبرگرایی در ادبیات و به‌خصوص در داستان‌نویسی است.»1؛ به عبارت دیگر، ناتورالیسم، عمل، تمایل یا تفکری است که تنها بر¬مبنای طرح‌ها و غرایز طبیعی استوار است. نظریه‌ای که هر‌گونه معنای مافوق طبیعی را برای حوادث و اشیاء انکار می‌کند.2 
دگرگونی‌های حاصل از آگاهی‌های علمی هم¬راه با سلسله روی¬دادهای سیاسی و اجتماعی که به شمه¬ای از آن اشاره شد، در تغییر دادن چهرۀ شناختۀ جهان و پیدایش ناتورالیسم نقش داشت؛ اما این واقعیت را هم بایستی پذیرفت که روی¬دادها و گرایش‌های فلسفی، علمی، سیاسی، اجتماعی و اخلاقی قرن نوزدهم به فراهم آوردن زمینه و پایه و مایه‌های ناتورالیسم محدود نماند و به تعبیری، در شکل دادن و تعیین محتوا، روش‌ها و سمت و سوی آن نیز نقش مهمی بر عهده داشت؛ مثلاً بسیاری از تأثیرات علمی و اجتماعی در آثار امیل زولا بازتاب یافت و شخصیت‌هایی آفریده شد که از یک طرف زندگی خودشان را داشتند و از طرف دیگر پروردۀ تأثیرات موروثی و محیط اجتماعی¬ای بودند که آن¬ها را پرورانده بود؛ به مضمون‌هایی هم¬چون «قانون چنگ و دندان» و «مبارزه برای تنازع بقا» پرداخته شد و هر اثری که آفریده شد، شکل یک بیانیۀ اجتماعی را به خود گرفت.
1- طبیعت¬گرایی در ادبیات 
نام¬گذاری مکتب ناتورالیسم، ظاهراً روز 16 آوریل سال 1877 میلادی در رستوران «تراپ» بر سر میز شامی که گوستاو ¬فلوبر، ادمون دوگنکور، امیل زولا و گروه آیندۀ مدان (Medan) گرد آمده بودند، صورت گرفته است. عنوانی که از زبان علم و فلسفه و نقد هنر گرفته و وارد حیطۀ ادبیات شد. بدون شک واردکنندۀ ناتورالیسم به ادبیات، امیل زولا بود. او به‌عنوان یکی از سرآمدان و پایه‌گذاران جنبش ناتورالیسم، منش و روش نویسندگی خود را تمرین‌های علمی می‌نامید. وی بر این اعتقاد بود که رفتار و طبیعت انسان را نیروهای تکاملی و زیست‌شناسی تخطی‌ناپذیر معین می‌کنند. 
2- مشخصات آثار ناتورالیستی 
2-1- توجه به علم فیزیولوژی: ناتورالیست‌ها معتقد بودند که برای پی بردن به مشخصات روحی و اخلاقی یک شخصیت، لازم نیست مستقیماً به بیان ویژگی‌های روحی او پرداخته شود؛ باید سعی ‌کرد با ارائۀ مشخصاتی از وضعیت مزاجی شخصیت‌های داستان، نتیجه‌گیری در مورد تشخیص حالات روحی و یا خصوصیات اخلاقی قهرمان را به عهدۀ خواننده گذاشته شود؛ زیرا همان‌طورکه قبلاً نیز گفته شد، آن‌ها رمان‌نویسی را در وهلۀ اول، یک آزمایش تجربی می‌دانستند که می‌خواهد با فرموله‌ کردن یک سلسله قوانین و تطبیق آن بر ذهن و روح شخصیت‌های داستان، به نتایج مورد نظر خود دست یابد. زولا در مقدمۀ کتاب ترزراکن می‌نویسد: «در ترزراکن مشخصات اخلاقی و روحی اشخاص را تشریح نکردم؛ بلکه به تشریح وضع مزاجی آن‌ها پرداختم.»3 
2-2- مسألۀ وراثت: ناتورالیست‌ها تأکید زیادی بر امر وراثت داشتند و معتقد بودند که ویژگی‌های جسمی و روحی هر فرد از پدر و مادرش به او ارث رسیده است. آن‌ها بر این عقیده بودند که سرنوشت انسان را وراثت و محیط رقم می‌زند و انسان مقهور این دو عامل است. در مورد مسألۀ وراثت، زولا از «لوکا» و کتاب رسالۀ وراثت طبیعی او الهام گرفت و براساس این نظریه، مجموعه‌ رمان معروف روگون‌ماکار را در20 جلد با عنوان «تاریخ طبیعی و اجتماعی یک خانواده در زمان امپراتوری دوم» نوشت. در این سلسله کتاب‌ها، زولا زندگی یک خانوادۀ کوچک را تشریح کرده، شجرنامه‌ای برای فرزندان این خانواده ترتیب داده و آن‌ها را به شاخه‌های متمایزی تقسیم کرده است. داستان این سلسله کتاب¬ها، رشد و تکثیر شاخه‌های این شجره است. در نظر اول شباهتی بین افراد این خانواده نمی‌توان یافت؛ ولی در باطن، ریشۀ محکمی آن‌ها را به یک¬دیگر بسته و شبیه هم ساخته است. فرزندی که در نتیجۀ رابطۀ نامشروع از مادری بدکاره به¬دنیا می‌آید، الکلی و جنایت‌کار می‌شود و در مورد دیگران نیز همین شرط صادق است.4 
2-3- مخالفت با قراردادهای اخلاقی و باورهای مذهبی: به اعتقاد ناتورالیست‌ها، انسان جزئی از نظام مادی طبیعت محسوب می‌شود که هیچ ارتباطی با عالم غیر مادی ـ که در مذهب یا اعتقادات اساطیری مطرح می‌شود ـ ندارد. 
2-4- سخن گفتن از زشتی‌ها و فجایع: آثار ناتورالیستی صحنه‌هایی را توصیف می‌کند که تا قبل از آن، به¬دلیل عرف ‌حاکم بر جامعه و به‌خاطر مسائل اخلاقی، در پرده بیان می‌شدند؛ ولی نویسندۀ ناتورالیست چیزی به‌عنوان عفت را رعایت نمی‌کند و هر آن¬چه را برای تشریح جزئیات یک واقعیت از زندگی لازم بداند، به تصویر می‌کشد. 
2-5- شکستن حرمت کلمات و مفاهیم: 
«یکی از خدمت‌هایی که مکتب ناتورالیسم به ادبیات کرد، همین شکستن حرمت قلابی کلمات و مفاهیم بود. نویسندگان ناتورالیست از این قاعده پیروی کردند و کلمه‌هایی را که نویسندگان پیش از ایشان از آوردن آن‌ها ابا و کراهت داشتند، در داستان‌هایشان به‌کار گرفتند و مناظر و صحنه‌هایی که نویسندگان به‌اختصار از کنار آن‌ها گذشته یا به کلی از داستان‌هایشان حذف کرده بودند را با جسارت تحسین¬برانگیزی در آثارشان به نمایش گذاشتند.»5 
2-6- مطرح شدن عشق، به‌عنوان یک نیاز جسمانی و جنسیت، به¬عنوان یک تجربۀ مشروع: از این لحاظ، می‌توان گفت که ادبیات ناتورالیستی، درمجموع، انتقاد تلخی است از مبانی جامعه؛ چون این جامعه که شور صادقانۀ رمانتیسم و روحانیت عمیق مذهبی را از دست داده است، می‌کوشد با چنگ و دندان و به‌نوعی اخلاق ایده¬آلیستی متوسل شود و دربرابر این سدشکنی‌ها از خود عکس‌العملی نشان دهد. حملات شدید به زولا و طرفدارانش و محاکمۀ فلوبر، بودلر و اسکار وایلد از همین¬جا ناشی می‌شود.6 
2-7- به¬تصویر کشیدن پلیدی، پریشانی، بی‌عدالتی، فقر و فلاکت موجود در جامعه:  دیدگاه افراطی ناتورالیست‌ها¬ ـ‌ که تلاش می‌کردند وقایع را به¬صورت رئالیستی به¬تصویر بکشند ـ ¬¬درمقابل آن‌چه که در آثار قبل از ایشان به¬صورت رمانتیک و ایده‌آلیستی وجود داشت ـ ‌که باعث می‌شد آن‌ها در آثار خود چیزی جز زشتی‌ها و فلاکت‌ها را نبینند و در نوشته‌های ایشان جایی برای زیبایی‌ها، عشق و محبت وجود نداشته باشد ـ‌ کار را به جایی می‌رساند که آن‌ها در انسان جز زشتی و پستی نبینند و جنبۀ متعالی روح او را نادیده بگیرند. 
2-8- تسلیم نشدن دربرابر خرافات: این امر نیز مانند مورد قبل حالت افراطی به خود می‌گیرد و ناتورالیست‌ها را وادار می¬کند که هرگونه ایمان و اعتقاد مذهبی را گونه¬ای خرافه تلقی کنند.
2-9- نفی آزادی و طرد آن: ناتورالیست‌ها انسان و سرنوشت او را مقهور محیط و وراثت می‌دانستند و معتقد بودند که انسان در مسیر جبر تاریخی قرار گرفته است؛ مسیری که همۀ عوامل، ازجمله اجتماع، وراثت و تکامل زیست‌شناسی، او را به‌سوی یک سرنوشت محتوم به پیش می‌رانَد. ناتورالیست‌ها آزادی را تنها برای این¬که یک احساس خودجوش درونی است، انکار می‌کردند. 
2-10- در آثار ناتورالیستی، انسان‌ها مقهور فرمان شرایط جسمانی خود هستند: به¬قول زولا: «انسان‌ها زیر فرمان اعصاب و خونشان» قرار دارند. همان‌طورکه نیچه در این ‌¬¬¬باره می‌گوید: «یکی از کشف‌های مهم این قرن، این است که انسان عبارت از ضمیر نیست؛ بلکه یک سیستم عصبی است.» در چنین شرایطی، جسم و شرایط جسمانی اصل قرار می‌گیرد و روح در حاشیه. یعنی تظاهرات روحی، نتیجه‌ای از شرایط جسمانی می‌شود. 
2-11- زبان محاوره: ناتورالیست‌ها معتقدند که جملات باید طبیعی و متناسب با شخصیت رمان یا بازی¬گر تئاتر انتخاب شود. آن‌ها از به¬کار بردن جمله‌های فخیم و مطنطن که به‌خصوص در تئاتر رواج داشت، انتقاد می‌کردند و در آثار خود، مکالمۀ هر شخص را از جملات و تعبیراتی برمی‌گزیدند که خود آن فرد بدان سخن می‌گوید؛ بدین‌سان، شخصیت‌های رمان و تئاتر می‌توانند با حرف زدن و ادای خاص جملات، جلوه‌ای از شخصیت خود را به‌طور غیر¬مستقیم به خواننده بشناسانند؛ همین امر، نویسنده را از خیلی از توضیحات راجع به شخصیت داستان بی‌نیاز می‌کند. ناتورالیست‌ها زبان محاوره‌ای را ابتدا در رمان و بعد در تئاتر وارد کردند. این کاربرد خاص از زبان محاوره چنان مورد استقبال نویسندگان قرار گرفت که حتی پس از محو شدن مکتب ناتورالیسم، روزبه¬روز در میان آثار دیگر نویسندگان تقویت شد و استفاده‌های فراوانی از آن تاکنون باقی مانده است. 
2-12- توصیف دقیق و شرح جزئیات حوادث و وقایع: در کار ناتورالیست‌ها به پیروی از استادشان فلوبر، توصیف، به‌صورت هنری خودکفا درمی‌‌آید که محصول تحقیق دقیق برای گردآوری اسناد و مدارک و وصف جزئیات در هرگونه روایتی است. 
2-13- برجسته کردن خوی حیوانی: نویسندگان ناتورالیست معمولاً شخصیت‌هایی را برای داستان‌های خود انتخاب می‌کنند که انگیزه‌های حیوانی چون حرص، شهوت جنسی و خوی حیوانی در آن‌ها قوی‌تر باشد. 
2-14- آثار ناتورالیستی معمولاً پایانی غم¬انگیز دارند: البته پایان غم‌انگیز این آثار با پایان غم‌انگیز تراژدی متفاوت است؛ زیرا برخلاف تراژدی که در آن قهرمان، مقهور خدایان یا دشمنانی قوی است، در آثار ناتورالیستی، فرد تحت‌تأثیر جبر تاریخی و اجتماعی هلاک می¬شود.
3- ناتورالیسم، اخلاق و اجتماع 
امیل زولا ادعا می‌کرد که اثر علمی، یعنی رمان جدید، در¬عین¬حال یک اثر اخلاقی است؛ هرچند که اکثریت منتقدان تمایلی شدید به بی‌پردگی و غیر¬اخلاقی بودن را در آثار زولا کشف می‌کردند، خود او روی این ادعای خود اصرار می‌کرد. به¬عقیدۀ زولا، رمان‌نویس کار خالص دانش¬مند را انجام نمی‌دهد؛ البته در¬برابر وضع و مشخصاتی که تحلیل می‌کند، بی‌طرفی و نفوذ¬ناپذیری بی‌رحمانۀ یک دانش¬مند را مراعات می‌کند؛ با وجود این، همان¬سان که «کلود برناد» گفته است «تجربه‌گر، بازپرس است»، زولا هم اضافه می‌کند که رمان‌نویس بازپرس آدم¬ها و عواطف آن‌هاست و اگر قرار است قاضی بی‌طرف باشد، چگونه می‌تواند در مورد مسائل اخلاقی بی‌طرف نباشد.7 
ادبیات ناتورالیستی به‌عنوان ادبیاتی متعهد، همیشه به اخلاق پای‌بند بوده است. این مکتب به عنوان جنبشی طرف‌دار اخلاق، با ترسیم آدم‌های در بند محیط و وراثت و بیان زندگی پلشت آنان، درصدد ارائۀ راه¬حلی برای درمان مقولۀ ضد¬اخلاق است. نویسندۀ ناتورالیست با وقوف بر زشتی‌های جامعه، آن را در¬برابر دیدگان خوانندۀ خود می‌گذارد و وی را بر کرسی قضاوت می‌نشاند، تا راه¬حلی از درون و برون شخصیت افراد اجتماعی، برای درمان این زشتی بیابد. 
ناتورالیسم مانند هر مکتب و جنبش هنری دیگر، پیروزی و شکست‌هایی را تجربه کرده است. در ابتدا مورد ستایش قرار گرفت؛ بعد به¬علت جزمی بودن در¬معرض حمله‌های تندوتیز واقع شد؛ چندی بعد اسناد اجتماعی ارزش‌مندی مورد توجه قرار گرفت و در سال‌های اخیر به¬سبب بازگشت پُست‌مدرنیستی به گذشته، بار دیگر اهمیت و اعتبار یافته است. به‌طور کلی، می‌توان گفت که ناتورالیسم یک جنبش افراط‌آمیز، در هیأت یک نابه‌هنگامی تاریخی بوده است. تلاشی گسترده برای گسترش رئالیسم کار را به¬جایی کشاند که آثار برخی از نقاشان و نویسندگان ناتورالیست، به¬طعنه، عکاسی و ثبت روی¬دادها نامیده شد. نظریات و معیارهای آن ضد¬زیبایی‌شناختی شمرده شد؛ چراکه ناتورالیست‌ها خود را گرفتار تک¬معنایی و تکرار کرده بودند و سیلان خیال و تصورات را به عرصۀ کار خود راه نمی‌دادند. دامنۀ نگرشی که ناتورالیسم نسبت به جهان و انسان داشت، بسیار محدود بود و مانع ماندگاری اثر هنری می‌شد. این همه در حالی بود که منتقدان در قوارۀ بینش امروزی دریافته بودند که اثری می‌تواند ماندگار باشد که هم بر انسجام بیرونی خود وقوف داشته باشد و هم بر ساختار درونی خود. با تمام این احوال باید توجه داشت که چشم هنرمند ناتورالیست و مخاطب او، لنز دوربین عکاسی نیست که از ماده¬ای بی‌جان و هم¬سان ساخته شده باشد؛ در هر فرد کیفیت و ویژگی خاص خود را دارد. هر اثر و هر نوول، به¬سبب سبک و سیاقی که در آفرینش آن به¬کار رفته، رنگ آفرینندۀ خود را دارد و خواه¬ناخواه، نمادها، ایماژها و آرمان‌های هر هنرمند به ساحت هنرش نیز نفوذ می‌کند. تصویری که به مغز منتقل می‌شود نیز دست‌کار یا نوشتۀ هنرمندی است که می‌توان از آن هویت و احساسش را دریافت. ژرمینال امیل زولا و خوشه‌های خشم اشتاین¬بک، درواقع آمیزه‌ای از ناتورالیسم و شعر بود؛ هرگز به معیارهای ناتورالیسم محدود نبود و در هر یک بارقه‌هایی از نبوغ آفرینندگان آن به¬چشم می‌خورد. همین خصوصیات در آثار کرین، ایبسن و استرین بری هم دیده می‌شود و درواقع آن‌چه دوپارتی‌ها و تناقض‌های درونی ناتورالیسم را آشکار می‌کند، حضور همین نمونۀ بارز است. به بیان دیگر، نمونۀ اعلای ناتورالیسم در آثاری جلوه می‌کند که از ناتورالیسم و اهداف آن ـ ‌که کشاندن هنر به حوزۀ علوم است ‌ـ فاصله می‌گیرند. این شکل از ناتورالیسم، می‌خواست شکاف میان زندگی و هنر را پر کند و انکار¬شدنی نیست که شماری از آثار برجسته و ماندگار هنر و ادبیات را پدید آورد.
در نیمۀ قرن بیستم، به¬دست دادن تعریف دقیق و زبان‌شناختی از ناتورالیسم در دستور کار مطالعات ادبی قرار گرفت و بخشی از فعالیت‌های روشن‌فکرانه شمرده می‌شد. به¬طور جدی به تفاوت‌ها و تسمیه‌های دو اصطلاح رئالیسم و ناتورالیسم که سال‌های سال، شادمانه در کنار هم زیسته بودند، پرداخته شد و سرانجام این دو مفهوم به¬شکلی ریشه‌ای از هم جدا شدند. همه گفتند که رئالیسم با ناتورالیسم تفاوت دارد؛ اما درعین¬حال همه معتقد بودند که مستقل از آن هم نیست. ایرادی که از آثار ناتورالیستی به‌طور اعم و آثار زولا به‌طور اخص گرفته می‌شد، به قول لوکاچ، به¬سبب حضور «کلیت‌های بی‌واسطه» یعنی شیوۀ بازنمایی یک چیز با تأکید و پرداختن به جزئیات و نادیده گرفتن وجوه دیگر بود؛ حال آن‌که «کلیت باواسطه» در تضاد با این شیوه، شکلی از بازنمایی است که هم ناظر بر رابطۀ واقعی میان انسان و جهان‌بینی است و هم به بخش‌های گوناگون زندگی می‌پردازد. لوکاچ بازنمایی درست واقعیت را چیزی فراسوی آرایۀ ظواهر خارجی می‌دانست و از «کلیت‌های فشرده‌ای» نام می‌برد که بر «کلیت گستردۀ جهان منطبق است.» از دیدگاه لوکاچ، زولا جهانی سرشار از جزئیات را تصویر می‌کرد؛ اما واقعیت‌های مورد نظر خود را چنان می‌نمایاند که گویی تمامی واقعیت، ساخته و پرداختۀ این جزئیات است.
امروز دیگر ناتورالیسم فقط یک عبارت کم¬یاب در نقد پژوهش¬گرانه نیست؛ بلکه شکل یک اصطلاح رایج در نقد ادبی و هنری را به خود گرفته است. امروز هم به اثر زیبایی‌شناسانه در¬برابر اثر ناتورالیستی اشاره می‌شود؛ هم ناتورالیست ساده و خطی مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد و هم «ناتورالیسم جسورانه» و تمام این‌ها نشانۀ اصالت این مفهوم قدیمی است.8 
ناتورالیسم اروپایی و آمریکایی ازطریق ترجمه‌هایی که از صدر مشروطیت به این طرف در حیطۀ داستان‌نویسی ایران صورت گرفت و به¬سبب بازگشت محصلان تحصیل‌کردۀ ایرانی خارج از کشور، وارد حیطۀ داستان‌نویسی زبان فارسی می‌شود و تحت¬تأثیر این ناتورالیسم است که کسانی مانند، صادق هدایت، صادق چوبک، محمود مسعود دهاتی، احمد محمود و محمود دولت‌آبادی آثاری را به رشتۀ قلم در¬می‌آورند.
4ـ بررسی ناتورالیسم در داستان‌های صادق هدایت 
4-1- م‍ؤلفه‌های ناتورالیسم داستان‌های صادق هدایت 
4-1-1- توجه به علم فیزیولوژی 
هدایت در داستان¬های زنده به گور، حاجی‌مراد، داوود گوژپشت، مرده‌خورها، گرداب، داش¬آکل، چنگال، گجسته‌دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، شب¬های ورامین، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه خانم، بوف کور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، میهن¬پرست، حاجی آقا و سایۀ مغول، از این مؤلفه بهره برده است و به¬جای بیان ویژگی¬های اخلاقی و روحی افراد، مشخصاتی از وضعیت مزاجی و حالات آن‌ها را برای پی بردن به خصیصه‌های اخلاقی‌شان به¬دست می¬دهد. برای نمونه به ذکر چند مثال بسنده می¬شود: 
در داستان زنده به گور، راوی در مواجهه با حس مرگ می¬گوید:
«اول سنگین شدم؛ احساس خستگی کردم؛ این حس در حوالی شکم بیش‌تر بود؛ مثل وقتی که غذا هضم نشود؛ پس از آن این خستگی به سینه و سپس به سر سرایت کرد. دست¬هایم را تکان دادم. چشم¬هایم را باز کردم. دیدم حواسم سر جایش است. تشنه¬ام شد. دهانم خشک شده بود. به¬دشواری آب دهانم را فرو می¬دادم. تپش قلبم کُند می¬شد. کمی گذشت. حس می¬کردم هوای گرم و گوارایی از همۀ تنم بیرون می‌رفت؛ بیش‌تر از جاهای برجستة بدنم بود؛ مثل سر انگشت¬ها، تک بینی و غیره ... در همان حال می‌دانستم که می¬خواهم خودم را بکشم.»9 
حالت ترس و دلهره و افکار مالیخولیایی راوی بوف کور به این صورت توصیف شده است:
«هوا هنوز تاریک‌روشن بود. خفقان قلب داشتم. به¬نظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی می‌کرد. دیوارها بی¬اندازه ضخیم شده بود و سینه¬ام می¬خواست بترکد. دیدِ چشمم کدر شده بود. مدتی به حال وحشت¬زده به تیرهای اتاق خیره شده بودم. آن¬ها را می¬شمردم و دوباره از سر نو شروع می¬کردم. همین¬که چشمم را به¬هم فشار دادم، صدای در آمد. ننجون آمده بود اتاقم را جارو بزند.»10 
در داستان¬ ناتورالیستی «چنگال» در توصیف حالت صرع و جنون «احمد» (شخصیت داستان) این¬چنین آمده است:
«ربابه دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت؛ ولی انگشت¬های سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان بگیرد به¬لرزه افتاد. در این وقت جلو چشمش تاریک شده بود. تند نفس می¬کشید، شقیقه¬هایش داغ شده بود. دست راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت. ربابه گفت:      «می¬ترسم، مرا این جور نگاه نکن.» چشم¬هایش را به¬هم فشار داد و زیر لب دوباره گفت: «اوه... چشم‌ها... شکل بابام شدی... !» باقی حرفش در دهنش ماند، چون دست¬های احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافتۀ ربابه‌ را گرفت و به دُورگردنش پیچانید و به¬سختی فشار داد. ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به سنگ حوض زد... .»11

4-1-2- وراثت 
داستان¬های داوود گوژپشت، گرداب، لاله، چنگال، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، بوف کور، سگ ولگرد و بن‌بست، در¬برگیرندﮤ این مؤلفۀ ناتورالیستی هستند؛ خصیصه‌ای بازمانده از نیاکان که جسم و روح را در قبضۀ خود دارد و عامل خوش¬بختی یا بدبختی آدمی ‌ا‌ست. 
داوود گوژپشت که زن¬ها به او «قوزی» می¬گفتند، دلیل این شور¬بختی خود را پدرش می‌داند:
«آرزو می¬کرد که این قانون در همه جای دنیا اجرا می¬شد و یا اقلاً مثل اغلب جاها قدغن می¬کردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشویی خودداری کنند؛ چون او      می¬دانست که همۀ این¬ها تقصیر پدرش است. صورت رنگ‌پریده، گونه¬های استخوانی، پای چشم¬های گود و کبود، دهان نیمه‌باز و حالت مرگ پدرش را همان¬طوری¬که دیده بود، از جلو چشمش گذشت. پدر کوفت¬کشیدۀ پیر که زن جوان گرفته بود و همۀ    بچه¬های او کور و افلیج به¬دنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود تا این¬که دو سال پیش مُرد. با خودش می‌گفت: شاید آن¬ها خوش¬بخت بوده‌اند! »12 
سرانجام ناخوشایند «گرداب» بر پایۀ وراثت، شکل می‌گیرد. همایون، شباهت ظاهری دخترش با بهرام را دلیلی بر تلاشی زندگی¬اش می‌‌داند: «دخترش (دختر همایون) هما، بدون کم و زیاد، شبیه بهرام بود؛ نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ¬کدام از آن¬ها زاغ نبود؛ دهن کوچک، چانة باریک، درست همة اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آن¬قدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارایی خود را به او بخشیده!»13 
در داستان چنگال، سید¬احمد دست به همان عملی می¬زند که پدرش قبلاً مرتکب آن شده بود. سید¬احمد به¬دلیل صرع و جنونی که از پدرش به ارث برده است، خواهرش،‌ ربابه، را ـ مانند پدرش که مادرش صغرا را خفه کرده بود ـ خفه می¬کند.14
زرین¬کلاه در داستان زنی که مردش را گم کرد، همان احساسی را نسبت به پسرش، مانده¬علی دارد که مادرش درقبال او داشته است؛ حس بی‌رحمی‌ای که تا حال باعث تلاشی دو خانواده شده است: 
«بچه¬اش مانده¬علی هم یک وجودی بود که هیچ انتظارش را نداشت و علاقه¬ای برای او حس نمی‌کرد؛ همان¬طوری که مادر خودش برای او علاقه¬ای نشان نداده بود؛ ولی عجالتاً احتیاج به وجود او پیدا کرده بود.»15 
راوی بوف کور مانند پدر یا عمویش که دچار نوعی مسخ شده بود، مسخ می¬شود. او همان حالت پدر یا عمویش را بعد از مسخ‌شدن دارد؛ افکاری مالیخولیایی با چهره‌ای کریه و ناخوشایند که سرنوشتی محتوم را برای او رقم می‌زند. 
پات در سگ ولگرد به دلیل غلبۀ حس موروثی جنسیت، به سرنوشتی موهوم (مرگ) دچار می‌شود.16
4-1-3- مخالفت با قراردادهای اخلاقی و باورهای مذهبی
هدایت در داستان¬های زنده به گور، آتش¬پرست، سه قطره خون، گجسته دژ، س.گ.ل.ل، آفرینگان، شب¬های ورامین، بوف کور و تخت ابونصر، از این خصیصۀ ناتورالیسم استفاده کرده است؛‌ خصیصه‌ای که ارتباط انسان را با عالم غیرمادی ـ‌‌ که در مذهب و اعتقادات اساطیری مطرح می‌شود ـ نهی می‌کند. نگارنده به¬علت تعدد مثال¬ها، از آوردن تک¬تک آن¬ها خودداری کرده، به ذکر چند نمونه برای تفهیم مطلب بسنده می¬کند.
در داستان «آفرینگان» از زبان ارواحی که ساکن دنیای دیگر هستند، می¬شنویم:
«چشم به راه هستیم... هزار جور حرف می¬زنند؛ می¬گویند که دوباره برمی¬گردیم روی زمین... افسوس، آیا ممکن است؟ روی زمین یک امید فرار هست و آن هم مرگ است، مرگ! ولی  این¬جا دیگر مرگ هم نیست؛ ما محکومیم. می‌شنوی؟ محکوم یک ارادﮤ کور هستیم. وقتی که روزها، ماه¬ها و سال¬ها آن کنار کز کردی، روزهای دراز تابستان، شب¬های تاریک و سرد زمستان... آن¬وقت حرف¬های مرا به¬یاد می¬آوری.»17
4-1-4- سخن گفتن از زشتی¬ها و فجایع
صادق هدایت گاه صحنه¬هایی را توصیف می¬کند که شاید بسیار شدیدتر از مناظر زشت و دهشت¬انگیز داستان¬های دیگر نویسندگان (چوبک و دولت آبادی) حس بیزاری خواننده را برانگیزاند. داستان‌هایی که تا قبل از آن، به¬دلیل عرف حاکم بر جامعه و به¬خاطر مسائل اخلاقی، در پرده بیان می‌شدند. سه قطره خون، گرداب، داش آکل، طلب آمرزش، صورتک¬ها، محلل، آفرینگان، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه خانم، بوف کور، سگ ولگرد، حاجی آقا، سایۀ مغول و فردا از دستۀ این داستان¬ها هستند که در آن¬ها صحنه¬هایی به¬واقع اکراه‌آمیز آمده است.
همایون در داستان گرداب زمانی¬که بر بالین مردۀ بهرام‌میرزا می¬رسد، با چنین صحنه¬ای روبه‌رو می¬شود:
«پارچۀ سفیدی که روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشت کرده بود را آهسته پس زد. مژه¬های خون¬آلودِ مغز سر او که روی بالش ریخته شده بود، لکه¬های خون روی قالی¬چه، ناله و بی‌تابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثیر کرد.»18
4-1-5- شکستن حرمت کلمات و مفاهیم
هدایت در داستان¬های داش آکل، محلّل، علویه خانم، حاجی آقا و فردا، از این خصیصۀ ناتورالیسم استفاده کرده است. رواج ناتورالیسم موجب شد کلمه‌ها و مناظری که نویسندگان پیش از هدایت از آوردن آن‌ها ابا و کراهت داشتند، در این داستان¬ها به¬نمایش گذاشته شوند.
هدایت در داستان¬هایش، نسبت به نویسندگان بعد از خود، امثال صادق چوبک، محمود دولت‌آبادی و... کم¬تر از جملات و مفاهیم کذایی استفاده کرده است. تنها اثری که او  بی‌پرده، در آن خیلی کلمات و مفاهیم را یله داده، علویه¬خانم است و بس.19
4-1-6- مطرح شدن عشق به‌عنوان یک نیاز جسمانی، و جنسیت به عنوان یک‌تجربۀ مشروع
«در داستان¬های هدایت این فکر پرورانده شده که هر کسی حق دوست داشتن و عشق ورزیدن و خوشبخت¬زیستی و تمتّع از موهبات زندگی این جهان را دارد؛ ولی بدبختانه منبع جوامع بشری چنان است که همۀ خوشی و سعادت و همۀ عشق و دوستی تنها برای کسانی میسّر است که قدرت و مال و مقام، هر سه را در دست گرفته¬اند.»20
هدایت بشری را دوست دارد که نه فقط از فساد، بلکه از ابتذال مبرّا باشد و فساد و ابتذال شدید اجتماع ما، در او بیزاری شدید ایجاد می‌کند. هدایت شیفتۀ زیبایی¬هاست؛ نه فقط زیبایی طبیعی و جهانی، بلکه زیبایی در تمام مظاهر عمل و ارادۀ انسان.
در داستان¬های هدایت، یکی از طرح¬های فکری این است که هرچه انزوای قهرمان داستان تغییر‌‌ناپذیرتر و نومیدکننده¬تر باشد، امید وی به عشق و دوستی، شدیدتر و گستاخانه¬تر خواهد شد؛ مثلاً سگ ولگرد با آن¬که با واقعیت و موقعیت زندگی و تعصب و ستم و سهل¬انگاری دنیایی که گرداگرد اوست، روبه‌روست، نمی¬تواند گرمی و پناه و محبّت خانواده¬ای را که روزگاری به آن تعلق داشت، فراموش کند. با وجود بدبختی و بیچارگی جسمانی¬ و لگدها و کتک¬های زیادی که از آدم¬ها خورده، هنوز هم چشم به راه کسی است که در چشمانش نگاه و او را درک کند و مواظب احوالش باشد. هم¬چنین «داوود گوژپشت» که به¬طرزی دردناک از نقص جسمانی و گستاخی و تلخ¬کامی خود آگاهی دارد، از همه چیز این دنیا سرخورده است؛ حتی در آن لحظه¬ای که ظاهراً از پذیرفتن همۀ این¬ها سر باز زده، امیدی بیهوده ذهنش را اشغال می¬کند که زنی نمایان خواهد شد و به او مهر و عشق خواهد ورزید و حتی با او ازدواج خواهد کرد. داوود نمی‌تواند خودش را از دست این¬ احساس که همه از او بیزار و متنفرند، آزاد کند. گرچه به‌خوبی می‌داند که چاره¬ و راه گریزی در کار نیست؛ سخت واهمه دارد که مورد ریشخند دیگران قرار بگیرد. همین واهمه سبب می‌شود که از قبول پیوند فهم و هم‌دردی ای¬که در چشمان سگ ـ که در کنار جاده¬ای در حال مرگ است، دیده می¬شود، سر باز زند و درمقابل انگیزه¬اش که او را به¬سوی سگ می¬کشاند تا از او دل¬جویی کند و سرش را روی زانویش بگذارد، مقاومت می‌کند. وی لحظه¬ای بعد توهم عشقش در¬هم می¬شکند؛ به سوی سگ بر¬می¬گردد تا فقط او را مرده بیابد.21 
با سیری در آثار هدایت به¬راحتی می¬توان به این نکته واقف شد که به جز در برخی موارد، بیش‌تر شخصیت¬های داستانی او هرگاه تلاش و زندگیشان به¬خاطر دست یافتن به جنس مخالف باشد یا عشق در وجود آنان جای خود را به شهوت بدهد، به مرگ یا سرنوشتی رقت¬بار محکوم می¬شوند. هدایت به عشق احترام می¬گذارد و از شهوت و حالاتی نظیر آن ابراز تنفر می¬کند؛ از همین روست که همۀ کسانی که در داستان¬های او به عشق جنسی دچار می¬شوند، به بدترین وجهی می¬میرند؛ زیرا از¬نظر هدایت، انسان برای ادامۀ زندگی باید انگیزه¬ای بسیار مهم¬تر و ارزش¬مندتر از عشق جنسی داشته باشد و در غیر این‌صورت حق او این است که بمیرد، خودکشی کند یا به فلاکت بیفتد؛ این حکمی است که هدایت برای بسیاری از شخصیت¬های داستانی‌اش صادر کرده است؛22 نمونۀ این کلام در داستان زنی که مردش را گم کرد، مشاهده می‌شود؛ زرین¬کلاه آن¬همه سرگردانی¬ها و بدبختی¬ها را به¬خاطر عشق آمیخته به شهوتش نسبت به گل¬ببو به دوش می¬کشد. در بوف کور نیز «لکاته» به¬دلیل آن که موجودی شهوت¬ران و فاسد است، محکوم به مرگ می¬شود. در داستان س.گ.ل.ل، عشق جنسی تد، او را نیز هم‌چون دیگران با اراده و خواست خویش به کام مرگ فرو می‌کشاند. در داستان گرداب نیز، بهرام به¬خاطر عشق شهوانی‌اش نسبت به بدری خودکشی می‌کند. داش آکل به¬خاطر شکست در عشق جنسی‌اش نسبت به مرجان از پا درمی¬آید و به¬دست کاکارستم کشته می¬شود. آبجی¬خانم که به‌خاطر چهرۀ زشتش هیچ مردی به خواستگاری¬اش نمی‌رود، چون در زندگی انگیزه¬ای جز شوهر کردن ندارد، خود را در آب‌انبار حیاط می¬اندازد و به زندگی‌اش خاتمه می¬دهد. 
صادق هدایت در داستان¬های زنده به گور، داوود گوژپشت، مادلن، آبجی¬خانم، آب زندگی، سه قطره خون، گرداب، داش آکل، آینة شکسته، طلب آمرزش، لاله، صورتک¬ها، محلل، گجسته دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، عروسک پشت پرده، آفرینگان، شب¬های ورامین، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه¬خانم، بوف کور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، بن¬بست، کاتیا، تخت ابونصر، تجلی، حاجی آقا و سایة مغول، عشق را به¬صورت لحنی پر‌احساس و احترام¬آمیز و شهوت و عشق جنسی را با حالت تحقیرآمیز به¬خوبی ترسیم می‌کند.23 
4-1- 7- به¬تصویر کشیدن پلیدی، پریشانی، بی¬عدالتی و فقر و فلاکت موجود در جامعه
به نظر می¬رسد که هدایت چندان تمایلی برای به¬تصویر کشیدن این همه نابرابری و پریشانی موجود در جامعۀ زمان خود را ندارد و بیش‌تر در¬بند درون است تا بیرون. این طرزفکر می‌تواند نشأت¬گرفته از پیشینۀ زندگی خود هدایت باشد. صادق هدایت بزرگ¬شدۀ خانواده¬ای مرفّه است و از همۀ امکانات زندگی بهره‌مند بوده؛ کسی که می¬توان گفت اصلاً طعم تلخ سختی و فقر را نچشیده است؛ چنین کسی هیچ وقت نمی¬تواند درد نابرابری اجتماع را بفهمد و لمس کند تا برای آن تصویری قابل قبول ارائه دهد. سوای چند¬تایی از داستان¬های هدایت (داوود گوژپشت، داستان تمثیلی آب زندگی، چنگال، گجسته‌دژ، زنی که مردش را گم کرد، علویه خانم، حاجی آقا و داستان اجتماعی فردا)، بقیۀ آثار صادق هدایت از این مقولۀ اجتماعی مهم تهی هستند. 
در داستان تمثیلی (سمبولیک) آب زندگی که نمونۀ واقعی یک جامعه است، هدایت، فقر و بدبختی، بی¬عدالتی و... مردم و لفت¬ولیس سرکردگان آنان را به¬این¬سان به¬تصویر کشانده است:
«تمامی اهالی کشور ماه¬تابان به کشت¬وزرع تریاک و کشیدن عرق دو‌آتشه وادار شدند تا به این وسیله از کشور زرافشان طلا وارد کنند و به جایش عرق و تریاک بکشند تا پولش را حسینی و اطرافیانش بالا بکشند. مَخلَص کلوم، مردم با فقر و بدبختی زندگی می¬کردند و کم‌کم مرض کوری از زرافشان به ماه¬تابان سرایت کرد و کری هم از ماه¬تابان به کشور زرافشان سوغات رفت. حسینی هم گوشش سنگین و بعد کر شد؛ اما با چند نفر دلقک درباری و متملق و تجار کور که هم‌دستش بودند، به لفت¬ولیس و عیش¬ونوش مشغول شدند و پدر و برادرها به‌کلّی از یادش رفتند و خواهش پدرش را هم فراموش کرد.»24 
4-1-8- نفی آزادی و طرد آن
محکومیت ابدی، جبر محیط و طبیعت به‌عنوان یک اصل انکار‌ناپذیر، همواره در آثار نویسندگان این مکتب مطرح می¬شود؛ این¬که انسان در مسیر جبر تاریخی قرار گرفته و همۀ عوامل، از جمله اجتماع، وراثت و تکامل زیست¬شناسی، او را به‌سوی یک سرنوشت مکتوم به پیش می¬رانند. هدایت در داستان¬هایش از این مسأله غافل نبوده است. در داستان¬های این نویسنده نظیر: زنده به گور، داوود گوژپشت، داستان تمثیلی آب زندگی، لاله، محلل، زنی که مردش را گم کرد، آفرینگان، علویه¬خانم، بوف کور، سگ ولگرد، بن¬بست، کاتیا، تاریک¬خانه، حاجی آقا و داستان اجتماعی فردا، رد پای نفی آزادی را می¬توان دنبال کرد. 
در داستان داوود گوژپشت تأثیر وراثت و جبر حاکم، چنان داوود را تحت فشار جسمی و روحی قرار می¬دهد که سرانجام زندگی او به مرگ می¬انجامد. 
داستان سگ ولگرد هدایت که ازنظر محتوا و درون¬مایه، با انتری که لوطی‌اش مرده بود صادق چوبک شباهت¬هایی دارد، قصۀ اسارت است. هم¬چنین پاتِ سـگ ولگرد و نیز مخمل انترِ لوطی¬جهان، بعد از به¬دست آوردن آزادی، دچار اسارت جان‌کاهی می¬شوند. پاتِ سگ ولگرد پس از آن¬که درپی نیازهای جنسی خود، صاحبش را گم می¬کند، سرانجامِ کار به¬طرز دهشت‌ناکی، در¬حالی¬که سه کلاغ منتظر درآوردن چشم¬های او هستند، می¬میرد. مخمل انترِ لوطی¬جهان نیز بعد از مرگ لوطی هرچند برای مدتی کوتاه آزاد می¬شود، جبر محیط چنان بر او حکم می¬راند که آخرسرـ با زنجیری که به¬نشانۀ اسارت هم‌راه اوست‌ ـ نزد صاحبش بر‌می¬گردد تا در کنار او جان دهد.
در داستان بن¬بست، وراثت و جبر محیط دست¬به¬دست هم می¬دهند تا مجید به¬مانند پدرش، محسن، به کام مرگ کشیده شود. شخصیت داستان، شریف¬ که آدم منزوی و رانده¬شده¬ای از مردم و اجتماع است، در تنهایی خود روزگار به¬سر می¬برد. تنهایی و سکوت او بعد از سالیان دراز این بار با خفه شدن پسر دوستش، مجید ـ‌ که نظاره¬گر مرگ هر دوی آن¬ها بوده است ـ‌ درهم ¬شکسته می¬شود.25 
4-1-9 - انسان، مقهور شرایط جسمانی خود 
به¬نظر می¬رسد که صادق هدایت از این خصیصۀ ناتورالیسم در آثارش به‌وفور بهره جسته است. دربارۀ این مؤلّفه باید گفته شود که انسان عبارت از ضمیر نیست؛ بلکه یک سیستم عصبی ‌است. در چنین شرایطی، آن¬چه اصل قرار می¬گیرد، جسم و شرایط جسمانی ‌ا‌ست و روح در حاشیۀ آن قرار می¬گیرد؛ یعنی تظاهرات روحی نتیجه‌ای از شرایط جسمانی می¬شود. راوی داستان زنده به گور، کاملاًًً تحت کنترل اعصاب خود قرار دارد و این موضوع موجب شده که دست به خودکشی بزند. در داستان آبجی¬خانم، حرص و حسادت آبجی¬خانم ـ که ناشی از سیستم عصبی اوست ـ او را به دست مرگ می¬سپارد. در داستان سه قطره خون، عکس¬العمل¬های روانی افرا

/ 0 نظر / 369 بازدید