آدم خوب کم پیدا می شود (فلانری اکانر) ترجمه احمد گلشیری

مادربزرگ برگشت و رویش را به مادر بچه‌ ها که زنی جوان بود و شلوار خانه پوشیده بود، چهره ای معصومانه و پهن چون کلم داشت و موهایش را با روسری سبزی پوشانده بود و در دو سوی سرش، مثل دو گوش خرگوش، گره زده بود. زن روی کاناپه نشسته بود و مشغول غذا دادن به بچه اش بود. پیرزن گفت: " بچه ‌ها که فلوریدا رو دیده ن، برای تنوع هم شده شما باید اون‌ هارو ببرین یه جای دیگه تا دنیا دیده بشن. اون ‌ها پاشون به تنسی شرقی نرسیده. "

مادر بچه ‌ها به ظاهر حرفش رو نشنید اما پسر هشت ساله، جان وسلی، بچه ای چارشانه و عینکی، گفت: " اگه شما دلتون نمی‌ خواد برین فلوریدا، چرا همین جا تو خونه نمی ‌مونین؟ " او و دختر کوچک، جون استار، روی زمین مشغول خواندن روزنامه فکاهی بودند.

جون استار بی آنکه سرش را، که موهای بور آن را پوشانده بود، بلند کند، گفت: " من که می ‌گم اگه همه ی دنیا رو به مادربزرگ بدن حاضر نمی ‌شه تو خونه بند بشه. "

مادربزرگ گفت: " خب، اگه این بابا، یعنی ناجور، دستش به شما رسید، اونوقت چه می کنین؟ "

جان وسلی گفت: " می ‌خوابونم تو گوشش. "

جون استار گفت: " اگه یه ملیون پول به مادربزرگ بدن حاضر نیست تو خونه بند بشه. می ‌ترسه بلایی سرش بیاد. هر جا ما میریم خودشو پیش می ‌اندازه. "

مادربزرگ گفت: " چشمم روشن، دختر خانوم! بذار دفعه ی دیگه بیای پیشم موهاتو فر بزنم."

جون استار گفت: " موهای من خودش فر داره. "

صبح روز بعد، مادربزرگ نفر اولی بود که تو اتومبیل جا خوش کرده بود و آماده حرکت بود. کیف مشکی بزرگ سفرش را، که به سر اسب آبی می ‌ماند، یک گوشه گذاشته بود و زیر آن سبدی پنهان کرده بود که در آن پیتی سینگ، گربه ی خانواده، را جا داده بود. دلش رضا نمی ‌داد که گربه را سه روز تمام در خانه رها کند، چون هم دلش برای او تنگ می ‌شد و هم می ‌ترسید که نکند گربه خودش را به یکی از شعله پخش کن‌ های اجاق گاز بزند و خفه شود. با این همه، پسرش، بیلی، خوشش نمی‌ آمد با یک گربه وارد مهمانخانه شود.

مادربزرگ وسط صندلی عقب نشست و در دو سویش جان وسلی و جون استار نشستند. بیلی و مادر بچه ‌ها و بچه ی کوچک روی صندلی جلو جا گرفتند و همگی در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه خانه شان را در آتلانتا پشت سر گذاشتند. کیلومتر شمار اتومبیل عدد 55890 را نشان می ‌داد. به گمان مادربزرگ یادداشت کردن این شماره از این نظر جالب بود که هنگام برگشتن می ‌فهمیدند اتومبیل شان چند کیلومتر راه رفته. بیست دقیقه طول کشید تا به حومه شهر رسیدند.

پیرزن با خیال راحت پشت داده بود، دستکش ‌های نخی سفیدش را درآورده و با کیف پولش روی رف شیشه ی عقب گذاشته بود. مادر بچه‌ ها باز همان شلوار خانه پایش بود و موهایش را نیز با همان روسری سبز بسته بود؛ اما مادربزرگ یک کلاه حصیری آبی آسمانی بر سر داشت که چند بنفشه سفید بر لبش دیده می ‌شد و پیراهنی به رنگ آبی آسمانی پوشیده بود که یک دایره سفید در متن آن دیده می ‌شد. یقه و سر دست‌ های پیراهن از پارچه نازک سفیدی بود که بر حاشیه آن تور دوخته شده بود و جلوی سینه، به موازی یقه، یک ردیف بنفشه از پارچه ارغوانی سنجاق شده بود و وسط آنها عنبرچه ای دیده می‌ شد. اگر تصادفی رخ می ‌داد و مادربزرگ جانش را در بزرگراه از دست می ‌داد، هر کس چشمش به او می ‌افتاد بیدرنگ می دید که به یک خانم متشخص برخورده است.

مادربزرگ گفت به گمانش روز خوبی است و برای رانندگی جان می ‌دهد، هوا نه خیلی گرم است نه خیلی سرد و از سر اخطار به بیلی گفت که حداکثر سرعت را ساعتی هشتاد کیلومتر نوشته اند و گشتیها خودشان را پشت جایگاه آگهی ‌های تجارتی و انبوه درختهای کوتاه پنهان می ‌کنند و پیش از این که بیلی فرصت پیدا کند از سرعتش بکاهد، به سرعت باد خودشان را می ‌رسانند. کوچکترین منظره ی جالبی نبود که از چشم مادربزرگ دور بماند: کوه سنگی؛ سنگ‌ های خارای آبی رنگ که گهگاه در دو سوی بزرگراه دیده می‌شد؛ خاکریزهای درخشانی که رگه ‌های ارغوانی داشت؛ و کشتزارهایی که مانند تور سبز همه جا را پوشانده بود. نور نقره ای آفتاب به همه جای درخت‌ ها می ‌تابید و حتی کوتاه ترین آنها نیز تلألو داشت. بچه‌ها سرگرم مطالعه ‌ی مجله ‌های فکاهی شان بودند و مادرشان خوابیده بود.

جان وسلی گفت: " خوبه تند از جورجیا رد بشیم تا چشممون به هیچ جاش نیفته "

مادربزرگ گفت: " اگه من پسر کوچولویی بودم این طور از محل تولدم بدگویی نمی ‌کردم. هم کوه‌ های تنسی دیدنی ان هم تپه‌ های جورجیا. "

جان وسلی گفت: " تنسی یه جای کوهستانی خاک بر سره، جورجیا هم یه استان کثافته. "

جون استار گفت: "آی گفتی. "

مادربزرگ انگشتهای باریکش را، که رگهای آن بیرون زده بود، تا کرد و گفت: " وقتی ما بچه بودیم به محل تولدمون بیشتر احترام میذاشتیم و به خیلی چیزهای دیگه. اونوقتها مردم کار بدی نمی‌ کردن. راستی، او نی نی کوچولوی مامانی رو نگاه کنین! " این رو گفت و به بچه سیاهپوستی اشاره کرد که در درگاه کلبه مخروبه ای ایستاده بود و پرسید: " برای نقاشی کردن جون نمی ‌ده؟ " اونوقت همه سرشون رو برگردوندند و از شیشه عقب سیاهپوست کوچولو رو نگاه کردند. پسرک دستش را تکان تکان داد.

جون استار گفت: " چیزی پاش نکرده بود. "

مادربزرگ توضیح داد: " شاید نداشته باشه. آخه، بچه‌ های سیاهپوست مثل ما همه چی ندارن. اگه نقاشی بلد بودم شکل شو می ‌کشیدم. "

بچه ‌ها مجله ‌های فکاهی شان را با هم عوض کردند.

مادربزرگ گفت که بچه را به او بدهند و مادر بچه‌ ها او را از روی صندلی جلو به مادربزرگ داد. مادربزرگ بچه را روی زانویش نشاند و همانطور که تکان تکان می ‌داد درباره تک تک چیزهایی که از کنارشان می‌ گذشتند برایش حرف می ‌زد. دهانش را برای بچه غنچه می ‌کرد، چشمهایش را می ‌گرداند و چهره ی تکیده و پلاسیده اش را به چهره ی نرم و صاف بچه می ‌چسباند و بچه گهگاه لبخندی به اجبار تحویلش میداد. از کنار کشتزار بزرگ پنبه ای، که در وسط آن پنج شش گور محصور جزیره مانند دیده می ‌شد، گذشتند. مادربزرگ با دست آن جا را نشان داد و گفت: "قبرسونو ببینین. اونجا قبرسون قدیمی ‌خونوادگی یه. لابد آدمهای مزرعه بوده ن. "

جان وسلی گفت: " حالا مزرعه شون کجاست؟ "

مادربزرگ گفت: "‌ها،‌ها،‌ها، بر باد رفته. "

بچه ‌ها که مجله ‌های فکاهی شان را تمام کردند ناهارشان را باز کردند و مشغول خوردن شدند. مادر بزرگ یک ساندویچ کره بادام زمینی و یک دانه زیتون خورد و نگذاشت بچه ‌ها جعبه و دستمالهای کاغذی را از پنجره بیرون بیندازند. وقتی که دیگر کار نکرده ای نماند، ابر بازی را  شروع کردند. یک نفر تکه ابری انتخاب می ‌کرد و می ‌گذاشت تا دو نفر دیگر شکل آن را حدس بزنند. جان وسلی تبری را انتخاب کرد که به شکل گاو بود و جون استار، که گاو را حدس زد، جان وسلی گفت که نه، ماشین است و جون استار گفت که نامردی کردی. آنوقت از روی سر مادربزرگ شروع کردند به کتک کاری.

مادربزرگ گفت که اگر آرام بگیرند قصه ای برایشان تعریف می ‌کند. مادربزرگ قصه می ‌گفت و سرش را به چپ و راست می ‌برد و با حرکت سر و دست به آن آب و تاب می ‌داد. تعریف کرد که وقتی دختر بوده مردی اهل جاسپر جورجیا عاشقش شده. گفت که مرد خوش قیافه و متشخص بود و بعد از ظهر شنبه‌ ها برایش هندوانه ای می ‌آورد که رویش چند حرف از حرف ‌های اسمش را کنده بود. مادربزرگ گفت که بعد از ظهر یک روز شنبه هندوانه ای آورده اما چون کسی در خانه نبوده، آن را روی ایوان گذاشته و سوار کالسکه چهار اسبه اش شده و راه جاسپر را در پیش گرفته. اما مادربزرگ رنگ هندوانه را ندیده چون پسرک سیاهپوستی که روی هندوانه  حرفهای ب. خ. و. ر. را دیده نوش جان کرده است. جان وسلی، که عاشق داستان‌ های کمدی بود غش غش خندید و جون استار گفت که قصه تعریفی ندارد و گفت که هیچ وقت حاضر نیست با مردی عروسی کند که روز شنبه برایش فقط هندوانه بیاورد. مادربزرگ گفت که اگر با او عروسی کرده بودم عاقبت به خیر شده بودم چون مرد متشخصی بود و همان روزهای اولی که سهام کوکاکولا منتشر شده بود خریده بود و چند سال پیش با داشتن یک عالم ثروت دنیا را گذاشت و رفت.

در مهمانخانه سر راه «برج» توقف کردند تا ساندویچ بریان بخورند. قسمتی از مهمانخانه را با گچ کاری تزئین کرده بودند و قسمتی را با چوب. پمپ بنزین و سالن رقص در یک زمین بی درخت و بی علف قرار داشت. مردی چاق، به نام سامی ‌سرخه، آن جا را می ‌گرداند. روی در و دیوار ساختمان با کلمه های درشت چیزهایی نوشته بودند که از همه جای بزرگراه دیده می ‌شد: بریان مشهور سامی ‌سرخه را امتحان کنید؛ بریان مشهور سامی ‌سرخه بی نظیر است؛ پسرک چاق با لبخند شاد؛ یک عمر تجربه.

سامی ‌سرخه روی زمین لخت بیرون برج دراز کشیده بود و سرش در سایه یک چرخ باربری قرار داشت. در همان نزدیکی میمون خاکستری کوچکی، که سر و صدا راه انداخته بود، با زنجیر به درخت زیتون تلخ کوچکی بسته شده بود. میمون، که دید بچه‌ ها از اتومبیل بیرون پریدند و به سویش دویدند، جستی زد و از درخت بالا رفت و روی بلند ترین شاخه نشست.

وارد برج شدند و اتاق دراز تاریکی دیدند که در یک سویش پیش خوان و در سوی دیگر چند میز قرار داشت و جایگاه رقص میان اتاق بود. همه سر میزی پهن، نزدیک دستگاه ترانه پخش کن، نشستند. زن سامی ‌سرخه،که بلند بالا و سبزه بود و چشم ‌ها و موهایش روشنتر از رنگ پوستش بود، پیش آمد تا ببیند چه غذایی سفارش می ‌دهند.مادر بچه ‌ها یک سکه ده سنتی در دستگاه انداخت و ترانه والتس تنسی را گذاشت.مادربزرگ گفت که این آهنگ همیشه مرا به رقص وا می ‌دارد.از بیلی پرسید که می‌ خواهی برقصیم و بیلی تنها به او خیره شد. بیلی به خلاف مادرش آدم شادی نبود و سفر اعصابش را داغان می‌ کرد. چشمهای قهوه ای مادربزرگ بسیار روشن بود. سرش را به چپ و راست حرکت می‌ داد و روی صندلی که نشسته بود وانمود می‌ کرد که در حال رقص است. جون استار گفت که صفحه ای بگذارید تا من بتوانم با آن برقصم و مادر بچه ‌ها یک سکه ده سنتی دیگر در دستگاه انداخت و آهنگ تند تری گذاشت. جون استار بلند شد، پا به جایگاه رقص گذاشت و شروع به رقصیدن کرد.

زن سامی ‌سرخه روی پیشخوان خم شد و گفت: " چه بچه نازی! نمی ‌آیی دختر من بشی؟"

جون استار گفت: " نه که نمی ‌آم، یه ملیون هم به ام پول بدین حاضر نیستم تو همچین خراب شده ای زندگی کنم." و دوان دوان به سوی میز برگشت.

زن سامی‌ سرخه که سعی می ‌کرد لحنش مودبانه باشد، تکرار کرد: "چه دختر نازی! "

مادربزرگ برای اینکه جون استار دیگر حرفی نزند گفت: " خجالت داره. "

سامی ‌سرخه وارد اتاق شد و به زن گفت به جای بیکار ایستادن سفارش مهمانها را انجام دهد. شلوار خاکی رنگ سامی ‌سرخه تا زیر استخوان پهلویش پایین آمده بود و شکمش مثل کیسه ای پر روی  شلوارش افتاده بود و از پشت زیر پیراهنش تکان تکان می‌ خورد. بالای سر آنها آمد و پشت میزی نزدیک آنها نشست و با لحنی که آه و ناله از آن شنیده می ‌شد، گفت: " آدم کلافه می‌شه، آدم کلافه میشه. " سپس عرق چهره ی قرمزش را با دستمال تیره ای پاک کرد و گفت: " این روزها آدم نمی ‌دونه به کی اعتماد کنه، شما قبول ندارین؟"

مادربزرگ گفت: " من همین قدر می ‌دونم که آدمها به خوبی قدیمی ‌ها نیستن. "

سامی ‌سرخه گفت: " هفته پیش، دو تا آدم اومدن اینجا. یه ماشین کرایسلر داشتن. قراضه بود اما خوب کار می ‌کرد. به نظر من پسرهای سر به راهی می ‌اومدن. گفتن تو کارخونه کار می ‌کنیم و از من بنزین نسیه کردن. منم حرفی نزدم. نمی ‌دونم چرا این کار و کردم. "

مادربزرگ بی درنگ گفت: " چون آدم خوبی هستین. "

سامی ‌سرخه، که گویی از این جواب به وجد آمده باشد، گفت: " آره، خانوم، منم همین طور خیال می‌کنم. "

زن سامی ‌سرخه پنج بشقاب را، به جای سینی روی دستهایش گذاشته بود و می ‌آورد. با هر دست دو بشقاب را گرفته بود و بشقاب دیگر را به حال تعادل روی هر دو دستش قرار داده بود، گفت: " توی این زمین سبز خدا یه آدم هم پیدا نمی‌ کنین که بشه بهش اطمینون کرد. حرفمو باور کنین، حتی یه آدم هم پیدا نمی ‌شه. " و به سامی ‌سرخه نگاهی انداخت و تکرار کرد: " حتی یه آدم. "

مادربزرگ پرسید: " شما چیزی درباره این آدمکشه خونده ین، ناجورو می ‌گم که می ‌گن از زندون فدرال فرار کرده؟ "

زن گفت: " اگه این بابا همین الآن به این جا حمله کنه من که تعجب نمی ‌کنم. اگه خبر بشه که همچین جایی این جا هست از دیدن سر و کله اش هیچ تعجبی نمی ‌کنم، اگه بو ببره که تو صندوق دخل ما دو سنت پول پیدا می ‌شه ابدا تعجب نمی ‌کنم که..."

سام سرخه گفت: " خوب دیگه. برو کوکاکولای این ‌ها رو بردار بیار. " و زن برای آوردن بقیه چیزها بیرون رفت.

سامی ‌سرخه گفت: " آدم خوب کم پیدا میشه. روز به روز داره وضع بدتر میشه. یادم می ‌آد روزی بود که آدم می ‌تونست در مغازشو باز بذاره راه شو بکشه بره، اما حالا باید خوابشو دید. "

سپس او و مادربزرگ از روزگار بهتر گذشته صحبت کردند. پیرزن گفت که به گمان او همه تقصیرها به گردن اروپاست و گفت که علتش این است که مردم آنجا خیال می ‌کنن آدم در این جا پول پارو می ‌کند و سام سرخه حرفش را پذیرفت  اما گفت که با این حرف‌ ها آدم به جایی نمی ‌رسد. بچه ‌ها زیر آفتاب سفید رفتند و میمون را نگاه کردند که بالای درخت زیتون تلخ تور مانند جا خوش کرده بود. میمون سرگرم کار خود بود، کیکهای تنش را می‌ گرفت، به دقت زیر دندانش می‌ گذاشت و مثل چیزی خوشمزه گاز می ‌زد.

خانواده دوباره زیر آفتاب بعد از ظهر، با اتومبیل خود، راه افتادند. مادربزرگ چرت زدن را شروع کرد و هر بار با صدای خرخر خود بیدار می شد.از تو مبزبورو که بیرون رفتند بیدار شد و به یاد مزرعه ای در آن اطراف افتاد که در جوانی سری به آن زده بود، گفت که خانه ی مزرعه، از طرف جلو، شش ستون سفید داشته و خیابانی داشته که در دو سویش درخت بلوط کاشته بودند و تا جلو خانه امتداد پیدا می ‌کرده و در دو سویش دو آلاچیق بوده که از داربست مو ساخته بودند و گفت که آدم وقتی از گردش در باغ با نامزدش خشته می ‌شده زیر آنها خستگی در می ‌کرده و گفت که به طور دقیق می ‌داند که از کدام راه می‌ شود پیچید و از خیابانش سر درآورد. مادربزرگ می ‌دانست که بیلی حاصر نیست برای دیدن خانه ای قدیمی‌ وقتش را تلف کند. اما خودش هرچه بیشتر با آب و تاب درباره اش حرف می ‌زد بیشتر دلش می‌ خواست یک بار دیگر چشمش به آنجا بیفتد و ببیند که هنوز آن دو آلاچیق دو قلو سر جایشان هستند یا نه. سپس به زیرکی گفت: " تو این خونه یه در مخفی کار گذاشته بودن. " البته این حرف را از خودش درآورد اما بدش هم نمی‌آمد که چنین چیزی واقعیت داشته باشد و دنبال حرفش را گرفت: " و می ‌گن نقره آلات خانواده رو توش مخفی کرده ن و نماینده قانون همه جا رو گشته و نتونسته پیداش کنه..."

جان وسلی گفت: " من میگم بزنیم بریم اونجا حتما پیداش می ‌کنیم. به همه در و پنجره‌ هاش سر می ‌زنیم تا پیداش کنیم. کی اونجا زندگی می ‌کنه؟ از کجا باید بپیچیم؟ آهای، بابا، از اونجا نمی ‌شه دور بزنیم؟ "

جون استار جیغ زد: " آخه ما هیچ وقت خونه ای که در مخفی داشته باشه ندیدیم. بریم این خونه ای رو که در مخفی داره ببینیم! بابا، نمیشه بریم این خونه ای که در مخفی داره ببینیم؟ "

مادربزرگ گفت: " می ‌دونم که از اینجا زیاد دور نیست. دست بالاش بیس دقیقه طول می ‌کشه. "

بیلی مستقیم رو به رو رو نگاه می ‌کرد و خون خونش رو می ‌خورد. گفت: " خیر. "

بچه ‌ها شروع کردن به جیغ و داد کردن که برای دیدن خونه ای که در مخفی داره دل تو دلشان نیست. جان وسلی با لگد به پشت صندلی می ‌زد و جون استار روی شانه ‌های مادرش سوار شد و در گوش او به التماس گفت که آنها هیچ وقت، حتی در تعطیلات، تفریحی نداشته اند و هیچوقت اجازه نداشتند کاری که دلشان می ‌خواهد انجام دهند. جیغ بچه بلند شد و وسلی چنان لگدی به پشت صندلی زد که پدرش حس کرد ضربه‌ ها به پشت او می ‌خورد.

بیلی داد زد: " باشه! باشه! " و اتومبیل را به سوی توقفگاه جاده هدایت کرد و همانجا ایستاد. " همه دیگه خفه شین، می ‌گم یه دقه همه خفه شین. اگه در دهنتونو نبندین هیچ جا نمی ‌رین. "

مادربزرگ آهسته گفت: " تماشای اونجا براشون آموزنده است."

بیلی گفت: " باشه. اما گوش بدین، این بار آخری باشه که برا همچین کاری جایی وا میستیم. می ‌گم این باره آخره. "

مادربزرگ برای راهنمایی گفت: " این جاده ی خاکی که باید توش بپیچی دو کیلومتری پشت سر ماست. وقتی از کنارش گذشتیم من نشونش کردم. "

بیلی غرغر کنان گفت: " جاده خاکی! "

وقتی که دور زدند و به سوی جاده خاکی راه افتادند، مادربزرگ چیزهای دیگری هم از آن خانه به یاد آورد و آینه ی زیبای سر در راهرو و شمعدان برقی سالنش تعریف کرد. جان وسلی گفت: " من که میگم در مخفی رو تو بخاری کار گذاشته ن. "

بیلی گفت: " کسی حق نداره پاشو بذاره تو خونه. شما که خبر ندارین کی توش زندگی می‌ کنه. "

جان وسلی پیشنهاد کرد: " تا شما همه دارین با اهل خونه حرف می ‌زنین، من دور می ‌زنم از یکی از پنجره‌ های پشت می‌ رم تو خونه. "

مادرش گفت: " هیچکس نباید از تو ماشین جم بخوره. " به جاده خاکی پیچیدند و اتومبیل که تاخت می رفت انبوهی گرد و خاک زرد رنگ به جا می ‌گذاشت. مادربزرگ از روزگاری صحبت کرد که جاده سنگفرشی در کار نبود و یک صبح تا غروب که اتومبیل را ه می ‌پیمود پنجاه کیلومتر نمی ‌شد. جاده خاکی پر از تپه بود و چاله زیاد داشت و بر خاک پشته‌ های خطرناکش پیچهای تندی دیده می ‌شد. یک لحظه چشم باز می ‌کردند می ‌دیدند روی تپه ای هستند که زیر پایشان تا چشم کار می ‌کند نوک آبیگون درخت دیده می ‌شود و لحظه ی دیگر خود را درمیان درختهای خاک آلوده  سر به آسمان کشیده محصور می‌ دیدند و احساس دلتنگی می ‌کردند.

بیلی گفت: " اگه یه دقیقه ی دیگه این جاده اینجوری ادامه پیدا کنه دور می زنم بر می‌ گردم. "

ظاهر جاده نشان می‌ داد که ماههاست  کسی از آنجا نگذشته است. مادربزرگ گفت: " دیگه راه زیادی نمونده. " و با گفتن این حرف فکری ترسناک از ذهنش گذشت و دست و پایش را چنان گم کرد که چهره اش یک پارچه قرمز شد، چشمهایش گشاد شد، از جا پرید و کیف سفری در گوشه نهاده اش وارونه شد. با افتادن کیف سفری روزنامه سر پوش سبد کنار رفت و گربه شان، پیتی سینگ، روی شانه بیلی پرید.

بچه‌ها روی کف اتو مبیل افتادند؛ مادرشان که بچه را محکم گرفته بود از در ماشین پرتاب شد و روی زمین افتاد؛ پیرزن روی صندلی جلو پرید. اتو مبیل یک بار معلق زد و کنار جاده در گودالی باریک افتاد. بیلی و گربه همچنان روی صندلی جلو ماندند. گربه با تن راه راه خاکستری و صورت پهن سفید و بینی نارنجی، مثل کرم، به گردن بیلی چسبیده بود.

بچه ‌ها همین که دیدند می توانند دست و پایشان را حرکت دهند، چار دست و پا از اتومبیل بیرون آمدند و فریاد زدند: " ما تصادف کردیم! " مادربزرگ که خود را از زیر پیشخوان اتومبیل بیرون می‌ کشید از خدا می‌ خواست که یک جایش زخمی ‌شده باشد تا بیلی همه خشم و دق و دلش را بر سر او خالی نکند. فکر وحشتناکی که پیش از تصادف از ذهنش گذشته بود این بود که خانه ای که به آن روشنی به یادش آمده بود در جورجیا نبوده بلکه در تنسی بوده است.

بیلی گربه را با هر دو دست از گزدن خود جدا کرد و از پنجره، به سوی یک درخت کاج، پرتاب کرد. سپس از اتومبیل بیرون آمد و دنبال مادر بچه ‌ها گشت. مادر بچه‌ ها کنار گودالی قرمز رنگ و بی آب نشسته بود و بچه را،که شیون می ‌کرد،بغل کرده بود. تنها چهره اش زخم برداشته و شانه اش شکسته بود. بچه‌ها ذوق کنان فریاد زدند: " ما تصادف کردیم. "

جون استار مادربزرگ را دید که پا کشان از اتومبیل بیرون می ‌آید و با دلی شکسته گفت: " اما کسی کشته نشد. " کلاه مادربزرگ همچنان به موهایش سنجاق شده بود، لبه کلاه شکسته بود و زاویه پیدا کرده بود و به حالتی جلف مانند رو به بالا کج ایستاده بود و بنفشه‌ های پارچه ای آن از جا کنده شده بود.همه، به جز بچه‌ها، روی کف گودال نشستند تا حالشان جا بیاید. می‌ لرزیدند.

مادر بچه‌ ها با صدای گرفته گفتند: " کاش یه ماشین از راه می‌ رسید. "

مادربزرگ دستش را به کمرش گذاشت و گفت: " خیال می ‌کنم یه جاییم ضرب دیده باشه." اما کسی جواب او را نداد. دندانهای بیلی به هم می ‌خورد و صدا می ‌کرد. پیراهن چهار خانه ی زرد رنگی پوشیده بود که روی آن جا به جا طوطیهایی به رنگ آبی براق دیده می ‌شد. چهره بیلی به زردی پیراهنش شده بود. مادربزرگ پیش خود گفت که نباید از اینکه خانه در تنسی است با کسی حرف بزنم.

گودالی که در آن نشسته بودند نزدیک به سه متر پایین تر از سطح جاده بود و آنها تنها می ‌توانستند نوک درختهای آن سوی جاده را ببینند. پشت سرشان درختهای بیشتری، بلند و تیره و کنار هم، دیده می‌ شد. چند دقیقه ای نگذشت که اتومبیلی را روی تپه ای دیدند که آهسته آهسته پیش می ‌آید و سرنشینانش به ظاهر آن‌ ها را می ‌پایند.مادربزرگ از جا بلند شد، دو دستش را برای جلب نظر آنها تکان تکان داد. اتومبیل آهسته آهسته به راهش ادامه داد، سر پیچی نا پدید شد و دوباره ظاهر شد. این بار آهسته تر از پیش روی تپه ای که از رویش افتاده بودند حرکت می ‌کرد. اتومبیل مشکی، قراضه و نعش کش مانند بود. سه نفر در آن بودند. اتومبیل چند دقیقه ای درست بالای سر آن ها توقف کرد. راننده بی اینکه حرفی بزند، مدتی با نگاه تو خالی به جایی که نشسته بودند چشم دوخت، سپس سر برگرداند و حرفی با دو نفر دیگر زد و آنها پیاده شدند. یکی از آن دو پسری چاق بود با شلوار مشکی و زیر پیراهن قرمز که روی سینه اش شکل برجسته ی نریان نقره ای رنگی دیده می ‌شد. پسر دور زد و در طرف راست خانواده ی بیلی ایستاد و با دهان نیم باز، که پوزخندی بر آن دیده می ‌شد، چشم به آنها دوخت. پسر دیگر شلوار خاکی رنگ و کت آبی راه راه پوشیده بود و کلاه خاکستری اش را تا روی چهره اش پایین کشیده بود. از طرف چپ دور زد و آهسته پایین رفت. هیچ کدام حرفی نزدند.

راننده پیاده شد و کنار اتومبیل ایستاد و به پایین چشم دوخت. از دو نفر دیگر مسن تر بود. موهایش تازگیها خاکستری شده بود.عینکی قاب نقره ای به چشم زده بود که حالتی ادیبانه به او میداد.چهره اش دراز و پر چین بود. نه پیراهنی تنش بود و نه زیر پیراهنی. شلوار جین آبی رنگی پوشیده بود که برایش بسیار تنگ بود. هفت تیر و کلاهی به دست داشت. دو پسر نیز هفت تیر به دست داشتند.

مادربزرگ دلش گواهی می ‌داد که مرد عینکی را می ‌شناسد. خط‌ های چهره اش آنقدر برای او آشنا بود که گویی یک عمر بود که او را می ‌شناخت اما نامش را به یاد نمی ‌آورد. مرد از کنار اتومبیل دور شد و از روی خاکریز شروع به پایین آمدن کرد. گامهایش را آهسته برمی ‌داشت تا نلغزد. کفشهایش سفید و خرمایی بود، جوراب به پا نداشت و قوزکهایش قرمز و تکیده بود. گفت: " سام علیک. انگار همه تون یه جزئی تصادف کرده ین. "

مادربزرگ گفت: " ماشین مون دو تا معلق زد. "

مرد حرفش را تصحیح کرد: " یه بار، بابا، ما دیدیم چه اتفاقی افتاد. " و به پسر کلاه خاکستری آهسته گفت: "‌هایرام، نگاهی به ماشین شون بنداز ببین کار می ‌کنه یا نه. "

کان وسلی پرسید:"اون هفت تیرو برا چی دست گرفته ی؟ می ‌خوای با اون هفت تیر چی کار کنی؟ "

مرد به مادر بچه‌ ها گفت: " خانوم، به بچه ها بگین آروم کنارتون بشینن. بچه منو ذله می‌ کنه. همه سر جاهاتون کنار هم نشسته باشین. "

جون استار گفت: " تو کی هستی که به ما امر و نهی می ‌کنی؟ "

صف درختها، پشت سر خانواده، مثل حفره ای تاریک، دهان گشوده بود.

مادر بچه‌ ها گفت: " بیا اینجا. "

بیلی ناگاه گفت: " می &zwnj

/ 0 نظر / 406 بازدید