یادداشتی بر داستان قاب زرد از مجموعه داستان مرد مٌرد، مریم جوادی

بیرون آمده و" این کار را خوب بلدم حتی بدون آینه" نیز بیانگر همین است و خوب در کار نشسته.

این نشانه ها تقریباً تا آخر باقی می مانند و ما لحظه ای متوجه ی همان یک جمله می شویم که به خط پایان داستان می رسیم.

"لک تمام پیراهنش را پوشانده بود."

و حتی کمی قبل از آن:

"تکه های عکسی را کنار هم چیدم؛ تکه ی اول, دوم, برای تکه ی سوم باید خیلی ها را امتحان می کردم."

و می توانیم امیدوار باشیم که داستان در ما ادامه خواهد داشت. چون باید خیلی ها را امتحان کند تا از قاب زرد زندگی بیرون بیاید و از این تقارن رهایی یابد.

و اما سعید...

عکاس گفته بود: " بخند آقا داماد که آخر های خندیدنته!"

و سعید بلند تر خندیده بود, و حالا چین بین ابروها. و لک پیراهنی که پاک شدنی نیست؛ گرفتاری های روزمره ی زندگی اجتماعی.

و در میان صفحه ی هفتم همین داستان در خط هفتم: " گفت: ریمل پخش شده تو صورتت."

و همه ی این ها خیلی خوب به یک حرکت نمادین بدل شده اند.

قاب زرد داستانی نمادین است که به نظر من نویسنده خیلی خوب از پس آن برآمده است.

01/11/1391

/ 4 نظر / 19 بازدید
ماشا

نه مه زونم نه مه زونم نه مه زونم..... گه چته مه تو ئه گیونم نه مه زونم!!! سلام عزیز دوست داشتنی. واتوره با یک سپید و دو دو بیتی لکی به روز است و چشم به راه دیدار و محتاج نقد عالمانه و نظر موشکافانه ات. به دیدارم بیا.

نگار-مهمان مردگان

سلام ببخشید چند تا سوال داشتم اگر جسارت نباشه و دوست داشتید جواب بدید...رشته تحصیلیتون چیه؟ به طور حرفه ای نقد می نویسید یا نه ذوقیه کارتون؟ نقد هاتون جایی چاپ میشن؟.....ببخشید من رشتم روزنامه نگاریه و اصولا روزنامه نگارا فضولن بازم ببخشید اگر دوست داشتید به سوالام جواب بدید....نقداتون جالبه ....تبریک[گل]