شاید نوشتن را از سر بگیرم(آلیس مونرو)

امم، بگذارید ببینم، صبح زود داشتم پرسه می‌زدم. اولین‌بار چطور فهمیدم؟ (به دخترش جنی که با او در اتاق است گفت)... اوه، ناشرم با من تماس گرفت.
 و اولین واکنش‌تان چه بود؟ خاطرتان هست؟
 ناباوری (می‌خندد.) واقعا نمی‌توانستم باور کنم، خیلی خوشحال بودم و هنوز هم نتوانسته‌ام بر خوشحالی‌ام مسلط شوم.
 شما در طول چهار دهه، آثار زیادی خلق کرده‌اید...
 خب، بله، کرده‌ام. اما می‌دانید که چون من عموما در فرم داستان کوتاه کار کرده‌ام، این قدردانی فکر کنم خیلی خاص است.
 بله البته، بله البته. آیا شما اساسا از آغاز تا پایان دوره‌ کاری‌تان، یک‌جور نویسنده بوده‌اید؟ فکر می‌کنید تغییر کرده‌اید؟
 خب تا آنجایی که می‌توانم بگویم، من خیلی تغییر زیادی نکرده‌ام. اما فکر می‌کنم به این سوال شخصی دیگر بهتر می‌تواند پاسخ دهد.
 و جایزه نوبل خوانندگان جدید زیادی برای آثارتان به ارمغان خواهد آورد...
 خب، امیدوارم این‌طور شود و امیدوارم این اتفاق نه‌تنها برای من، بلکه کلا برای داستان کوتاه بیفتد چون اغلب به نوعی داستان کوتاه را به این استدلال که چیزی است که نویسنده‌ها پیش از نوشتن اولین رمان‌شان می‌نویسند، کم‌ارزش می‌شمارند. امیدوارم داستان کوتاه بی‌قید و شرط مورد توجه قرار گیرد، بی‌آنکه لزوما رمانی باید در کار باشد.
 و برای کسانی که با کارهایتان آشنا هستند، نقطه شروعی پیشنهاد می‌کنید؟
 آه، خدای من! نمی‌دانم، نمی‌توانم... آدم همیشه فکر می‌کند که آخرین کتابش، بهترین است، حداقل من این‌طور فکر می‌کنم. بنابراین می‌خواهم که از آخرین کتابم آغاز کنند.
 پس باید با مجموعه داستان «زندگی عزیز» شروع کنند؟
 خب، از یک جهت بله، اما امیدوارم که برگردند و کارهای دیگرم را هم بخوانند.
 و مطمئنا همه درباره این موضوع حرف می‌زنند که شما چندی پیش اعلام کرده بودید که قرار است از نوشتن دست بردارید و می‌گویند «شاید این اتفاق تشویق‌تان کند که نوشتن را از سر بگیرید.»
 (می‌خندد.) خب می‌دانید که سال‌های زیادی مشغول کار بوده‌ام. فکر می‌کنم از ۲۰ سالگی می‌نوشتم و آثارم منتشر می‌شد – و همان‌طور که می‌دانید هر از چندگاهی چیزی از من منتشر می‌شد- اما مدت زمانی طولانی بود که داشتم کار می‌کردم و فکر کردم که شاید وقتش رسیده که استراحت کنم. اما شاید این اتفاق، نظرم را تغییر دهد. (می‌خندد)
 حرف جالبی است! همه درباره‌اش حرف خواهند زد.
(هر دو می‌خندند.)
 چقدر عالی! می‌دانم که بعد از حرف زدن با تعداد زیادی از افراد، باید خسته شده باشید، بنابراین بسیار دوست دارم در وقتی دیگر با شما حرف بزنم...
 بسیار عالی خواهد بود مطمئنا، چون حالا کمی خسته و کسل هستم و فقط خدا می‌داند چه چیزی دارم می‌گویم!
 (می‌خندد) بسیار خب، منتظر خواهیم ماند که این سروصداها کمی بخوابد بعد...
 بسیار خب.
 از صحبت با شما بسیار لذت بردم، از شما بسیار ممنونم.
 ممنونم، خداحافظ.
 خداحافظ.

  ترجمه: فرهیختگان

/ 0 نظر / 23 بازدید