کلمات من(افسانه عیسی زاده)

از خستگی نای ایستادن ندارم. کلمات به ذهنم هجوم می آورند, زیر لب تکرارشان می کنم. دست های بی رمقم را زیر آب گرم می گیرم, چشم هایم را می بندم و به لباسشویی تکیه می دهم. چیزی راه گلویم را بسته, سرم را میان دست هایم فشار می دهم. نیم نگاهی به اتاق می اندازم, حس می کنم اختیار هیچ چیز را ندارم. کلمات از من دور می شوند. لایه ی نازکی از بخار روی پنجره ی آشپزخانه نشسته؛ به طرف گاز می روم, آب جوش آمده. بسته ی ماکارونی را باز می کنم و می ریزم توی قابلمه؛ وقتی دانه دانه ی آن خیس می خورد و حجم می گیرد, دوباره کلمات سراغم می آیند. به طرف فریزر می روم, درش را باز می کنم و یکی از کشو ها را به طرف خودم می کشم, سرمایش به گونه ام می خورد. بسته ی گوشت را بیرون می آورم و زیر آب گرم می گیرم. گرما به سرعت از بافت هایم عبور می کند, خونابه ام توی نایلون راه افتاده. توی روغن داغ تفت می خورم, گُر می گیرم. توی تابه سرخ می شوم.

نیمی از من می سوزد. اهمیت نمی دهم. رب را اضافه می کنم. رشته ها را هم می زنم. نرم شده اند. توی آبکش خالی اش می کنم. لایه لایه میان رشته ها مخلوط می شوم. چند بار کفگیر را محکم به دیگ می کوبم تا مابقی ذراتم از قابلمه جدا شود. ریزه هایم به دیگ چسبیده است. کلمات توی ذهنم مرور می شوند. دنبال چند برگ کاغذ توی کشو می گردم. کلمات روی صفحه کاغذ هجوم می آورند. یکی بعد از دیگری نوشته می شوند. برمی گردم توی آشپزخانه. بوی سوختگی همه جا را پُر کرده است. می سوزم.

/ 0 نظر / 23 بازدید