باب اول گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان

جهان اى برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
 
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
 
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک
* * * *
حکایت دوم
یکى از ملوک خراسان، محمود سبکتکین را بخواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده، مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

 

بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند
کز هستیش به روى زمین یک نشان نماند
 
وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاک
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
 
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند
 
خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند 
* * * *
 حکایت سوم
ملک زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر، و دیگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد؛ پسر بفراست استبصار بجای آورد و گفت: ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه بقامت مهتر به قیمت بهتر. اشاة نظیفة و الفیل جیفة.

 

اقل جبال الارض طور و انه  
لاعظم عندالله قدرا و منزلا

 

آن شنیدى که لاغرى دانا
گفت باری به ابلهى فربه
 
اسب تازى و گر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
 
پدر بخندید و ارکان دولت پسندید و برادران بجان برنجیدند.

 

تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
 
هر پیسه گمان مبر نهالى
باشد که پلنگ خفته باشد
 
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به میدان درآمد این پسر بود گفت :

 

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

 

کان که جنگ آرد به خون خویش بازی می کند
روز میدان وان که بگریزد به خون لشکری

 

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:

 

اى که شخص منت حقیر نمود
تا درشتى هنر نپندارى
 
اسب لاغر میان به کار آید
روز میدان نه گاو پروارى
 
آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را به گفتن او تهور زیادت گشت و بیکبار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند؛ خواهر از غرفه بدید دریچه برهم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌‌هنران جای ایشان بگیرند.

 

کس نیابد به زیر سایه بوم 
ور هماى از جهان شود معدوم
 
پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هریکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى نگنجند.

 

نیم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمى دگر
 
ملک اقلیمى بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمى دگر 
* * * *
حکایت چهارم
طایفة دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب. بحکم آنکه ملاذی منیع از قلة کوهی گرفته بودند و ملجاة و ماوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

 

درختى که اکنون گرفته است پاى
به نیروى مردى برآید ز جاى
 
و گر همچنان روزگارى هلى 
به گردونش از بیخ بر نگسلى
 
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیدة جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت.

 

قرص خورشید در سیاهى شد
یونس اندر دهان ماهى شد
 
دلاورمردان از کمین بدر جستند و دست یکان‌یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقا در آن میان جوانی بود میوة عنفوان شبابش نورسیده و سبزة گلستان عذارش نودمیده. یکی از وزرا پای ‌تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته. توقع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بربنده منت نهد ملک روی از این سخن درهم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:

 

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است
 
نسل فساد اینان منقطع کردن اولیترست و بیخ ‌تبار ایشان برآوردن؛ که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.

 

ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بید بر نخورى
 
با فرومایه روزگار مبر
کز نى بوریا شکر نخورى
 
وزیر، این سخن بشنید طوعا و کرها پسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، اما بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفلست و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده. و در خبرست کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.

 

پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
 
سگ اصحاب کهف روزى چند
پى نیکان گرفت و مردم شد
 
این بگفت و طایفه‌ای از ندمای ملک با وی بشفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت: بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.

 

دانى که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
 
دیدیم بسى، که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
 
فی الجمله پسر را بناز و نعمت برآوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه‌ای می‌گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده ملک را تبسم آمد و گفت:

 

عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
 
سالی دو برین برآمد. طایفة اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی‌قیاس برداشت و در مغارة دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحیر به دندان گزیدن گرفت و گفت:

 

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسى 
 ناکس به تربیت نشود اى حکیم کس
 
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
 در باغ لاله روید و در شوره زار خس 
 
زمین شوره سنبل بر نیاورد
در او تخم و عمل ضایع مگردان
 
نکویى با بدان کردن چنان است
 که بد کردن بجاى نیکمردان
* * * *
 حکایت پنجم 
سرهنگ زاده‌ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت. هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.

 

بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره بلندى
 
فی‌الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ خردمندان گفته‌اند توانگرى به هنرست نه به مال و بزرگى به عقل است نه به سال.
ابنای جنس او، بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند، و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.

 

توانم آن که نیازارم اندرون کسى
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است

 

بمیر تا برهى اى حسود کین رنجى است
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
 
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه 
 
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه 
 
راست خواهى هزار چشم چنان
 کور، بهتر که آفتاب سیاه 
* * * * 
حکایت ششم 
 یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا بجایی که خلق از مکاید فعلش بجهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

 

هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردى کوش
 
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
 
باری به مجلس او، در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

 

همان به که لشکر به جان پرورى
که سلطان به لشکر کند سرورى
 
ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم باید تا برو گرد آیند؛ و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند، و تو را این هر دو نیست.

 

نکند جور پیشه سلطانى
که نیاید ز گرگ چوپانى
 
پادشاهى که طرح ظلم افکند
پاى دیوار ملک خویش بکند

 

ملک را پند وزیر ناصح، موافق طبع مخالف نیامد. روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.

 

پادشاهى کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است
 
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است 
* * * * 
حکایت هفتم
 پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص بود، چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود. ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند؛ باری چند غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: درین چه حکمت بود ؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی دانست؛ همچنین؛ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 

اى سیر ترا نان جوین خوش ننماید
معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
 
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است 
 
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در 
* * * * 
حکایت هشتم
 هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟ گفت: خطایی معلوم نکردم! ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی‌کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند:

 

از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم
وگر با چنو صد بر آیى بجنگ 
 
از آن مار بر پاى راعى زند
 که ترسد سرش را بکوبد به سنگ 
 
نبینى که چون گربه عاجز شود
 برآرد به چنگال چشم پلنگ 
 * * * *
حکایت نهم 
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

 

بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
 
امید بسته برآمد ولى چه فایده زانک
 امید نیست که عمر گذشته باز آید
 
کوس رحلت بکوفت دست اجل
 اى دو چشمم وداع سر بکنید
 
اى کف دست و ساعد و بازو
 همه تودیع یکدگر بکنید
 
بر من اوفتاده دشمن کام
 آخر اى دوستان گذر بکنید
 
روزگارم بشد به نادانى
 من نکردم شما حذر بکنید
* * * * 
حکایت دهم
بربالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.

 

درویش و غنى بنده این خاک و درند
آنان که غنى‌ترند محتاجترند
 
 آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

 

به بازوان توانا و قوت سر دست
خطا‌ست پنجه مسکین ناتوان بشکست
 
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید
که گر ز پاى در آید کسش نگیرد دست
 
هر آنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت
 دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست 
 
زگوش پنبه برون آر و داد خلق بده
 و گر تو مى ندهى داد روز دادى هست 
 
بنى آدم اعضاى یکدیگرند
 که در آفرینش ز یک گوهرند
 
چو عضوى به درد آورد روزگار
 دگر عضوها را نماند قرار
 
تو کز محنت دیگران بى‌غمى
 نشاید که نامت نهند آدمى 
* * * * 
حکایت یازدهم
 درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیرست تو را و جمله مسلمانان را.

 

اى زبردست زیر دست آزار
گرم تا کى بماند این بازار
 
به چه کار آیدت جهاندارى
 مردنت به که مردم آزارى 
 * * * *
حکایت دوازدهم 
یکی از ملوک بی‌انصاف، پارسایی را پرسید از عبادتها کدام فاضل‌ترست؟ گفت: تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

 

ظالمى را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
 
و آنکه خوابش بهتر از بیدارى است
 آن چنان بد زندگانى مرده به 
 * * * *
حکایت سیزدهم
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:

 

ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
 
درویشی به سرما برون خفته بود و گفت:

 

اى آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست
 
ملک را خوش آمد. صره‌ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش. گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعیف او رقت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد؛ درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد.

 

قرار برکف آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

 

در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند بهم برآمد و روی ازو درهم کشید و زینجا گفته‌اند: اصحاب فطنت و خبرت که از حدت و سورت پادشاهان برحذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.

 

حرامش بود نعمت پادشاه
که هنگام فرصت ندارد نگاه
 
مجال سخن تا نبینی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
 
گفت: این گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندین مدت برانداخت برانید که خزانه بیت‌المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان‌الشیاطین.

 

ابلهى کو روز روشن شمع کافورى نهد
زود بینى کش به شب روغن نباشد در چراغ
 
یکى از وزرای ناصح گفت: ای خداوند، مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف بتفاریق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را بلطف امیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن.

 

به روى خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد به درشتى فراز نتوان کرد
 
کس نبیند که تشنگان حجاز
 به سر آب شور گرد آیند
 
هر کجا چشمه‌اى بود شیرین
 مردم و مرغ و مور گرد آیند
* * * *
حکایت چهاردهم
 یکى از پادشاهان پیشین، در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد. همه پشت بدادند.

 

چو دارند گنج از سپاهى دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
 
یکی را از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود ملامت کردم و گفتم دون است و بی‌سپاس و سفله و ناحق‌شناس که به اندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سال‌ها درنوردد. گفت : ار بکرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی جو بود و نمدزین بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد

 

زر بده مرد سپاهى را تا سر بنهد
و گرش زر ندهى سر بنهد در عالم

 

اذا شبع الکمی یصول بطشا
و خاوی‌البطن یبطشُ بالفرار 
* * * *
حکایت پانزدهم
 یکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درویشان درآمد؛ اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد. ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

 

آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
 
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
 
ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید. گفت: ای ملک نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد.

 

هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد

 

سیه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شیر به چه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می‌کنم گفتندش اکنون که بظل حمایتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیکتر نیایی تا به حلقه خاصانت درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ایمن نیستم.

 

اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر یک دم در او افتد بسوزد

 

افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلون طبع پادشاهان برحذر باید بود که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.

 

تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار
بازى و ظرافت به ندیمان بگذار 
* * * *
حکایت شانزدهم
 یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم؛ و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

 

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
 
باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروت حمل کنند و گویند:

 

مبین آن بى‌ حمیت را که هرگز
 نخواهد دید روى نیکبختى
 
که آسانى گزیند خویشتن را
 زن و فرزند بگذارد بسختى
 
و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چیزی دانم و گر بجاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن.

 

کس نیاید به خانه درویش
که خراج زمین و باغ بده

 

یا به تشویش و غصه راضى باش
یا جگربند پیش زاغ بنه 
 
گفت این مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد. 
 
 راستى موجب رضاى خدا است
 کس ندیدم که گم شد از ره راست
 
و حکما گویند چار کس از چارکس به جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است.

 

مکن فراخ روى در عمل اگر خواهى
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ 
 
تو پاک باش و مدار از کس اى برادر باک
زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ
 
گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است گفتا شنیده‌ام که شتر را بسخره می‌گیرند. گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت. گفت خاموش که اگر حسودان بغرض گویند شتر است و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود مارگزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت اما متعنتان در کمین‌اند و مدعیان گوشه نشین اگر آنچه حسن سیرت تست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

 

به دریا در منافع بى شمار است
اگر خواهى سلامت در کنار است 
 
رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجش‌آمیز گفتن گرفت کین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت. قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان بزندان بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

 

دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یارى و برادر خواندگى
 
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالى و درماندگى
 
دیدم که متغیر می‌شود و نصیحت بغرض می‌شنود بنزدیک صاحبدیوان رفتم؛ بسابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا بکاری مختصرش نصب کردند. چندی برین برآمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و بمرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارالیه و معتمد علیه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

 

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار
که آب چشمه حیوان درون تاریکى است

 

الا لایجارن اخو البلیه
فللرحمن الطاف خفیه
 
منشین ترش از گردش ایام که صبر
تلخ است ولیکن بر شیرین دارد
 
در آن قربت مرا با طایفه‌ای یاران اتفاق سفر افتاد چون از زیارت مکه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیات درویشان گفتم: چه حالتست گفت آن چنانکه تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

 

نبینى که پیش خداوند جاه
نیایش کنان دست بر بر نهند 
 
اگر روزگارش درآرد ز پاى
همه عالمش پاى بر سر نهند
 
فی‌الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درین هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص. گفتم آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

 

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار
یا موج روزى افکندش مرده بر کنار
 
مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم.

 

ندانستى که بینى بند بر پاى
چو در گوشت نیامد پند مردم 
 
دگر ره چون ندارى طاقت نیش
 مکن انگشت در سوراخ کژدم 
 * * * *
حکایت هفدهم
 تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ظاهر ایشان بصلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایقه حسن ظنی بلیغ و ادراری معین کرده، تا یکی ازینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم. آهنگ خدمتش کردم؛ دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند:

 

در میر و وزیر و سلطان را
بى وسیلت مگرد پیرامن 
 
سگ و دربان چو یافتند غریب
این گریبانش گیرد آن دامن
 
چندانکه مقربان حضرت آن بزرگ، بر حال من وقوف یافتند و به اکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم:

 

بگذار که بنده کمینم 
تا در صف بندگان نشینم
 
 گفت الله الله چه جای این سخن است.

 

گر بر سر چشم ما نشینى
بارت بکشم که نازنینى
 
فی‌الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد و گفتم:

 

چه جرم دید خداوند سابق الانعام
که بنده در نظر خویش خوار ‌می‌دارد
 
خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
که جرم بیند و نان برقرار مى دارد
 
حاکم این سخن عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مونت ایام تعطیل وفا کنند. شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم:

 

چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق به دیدارش از بسى فرسنگ
 
تو را تحمل امثال ما بباید کرد
که هیچکس نزند بر درخت بى‌بر سنگ 
 * * * *
حکایت هجدهم
 ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی‌دریغ بر سپاه و رعیت بریخت.

 

نیاساید مشام از طبله عود
بر آتش نه که چون عنبر ببوید
 
بزرگى بایدت بخشندگى کن
که دانه تا نیفشانى نروید
 
یکی از جلسای بی‌تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده؛ دست ازین حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرومانی.

 

اگر گنجى کنى بر عامیان بخش
رسد هر کد خدایى را برنجى
 
چرا نستانى از هر یک جوى سیم
که گرد آید تو را هر وقت گنجى 
 
ملک روی ازین سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت
* * * * 
 حکایت نوزدهم
 آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی، صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازین قدر چه خلل آید گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد براو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

 

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى
برآورند غلامان او درخت از بیخ
 
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ 
* * * *
حکایت بیستم 
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: «هر که خدای را عزوجل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.»

 

آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل دردمند
 
سرجمله حیوانات گویند که شیرست و اذل جانوران خر و باتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.

 

مسکین خر اگر چه بى‌تمیز است
چون بار همى برد عزیز است
 
گاوان و خران بار بردار
 به ز آدمیان مردم آزار

 

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.

 

حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجویى 
 
خواهى که خداى بر تو بخشد
با خلق خداى کن نکویى

 

 آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:

 

نه هر که قوت بازوى منصبى دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف 
 
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
ولى شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف 
 
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار 
* * * *
 حکایت بیست و یکم
 مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت، اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم. 

 

ناسزایى را که بینى بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
 
چون ندارى ناخن درنده تیز
با ددان آن به که کم گیرى ستیز
 
هر که با پولاد بازو پنجه کرد
 ساعد مسکین خود را رنجه کرد
 
باش تا دستش ببندد روزگار
 پس به کام دوستان مغزش برآر
 * * * *
حکایت بیست و دوم
 یکی از ملوک مرضی هایل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی. طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن؛ دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد؛ پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد، ملک پرسیدش: که در این حالت چه جای خندیدن است. گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند، بجز خدای عزوجل پناهی نمی‌بینم.

 

پیش که برآورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
 
سلطان را دل ازین سخن بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی‌تر است از خون بی‌گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

 

همچنان در فکر آن بیتم که گفت
پیل بانى بر لب دریاى نیل 
 
زیر پایت گر بدانى حال مور
 هممچو حال توست زیر پاى پیل 
* * * *
حکایت بیست و سوم 
 یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود؛ کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:

 

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست 
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

 

اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر بکشم، آنگه قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی. ملک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند:

 

چو کردى با کلوخ انداز پیکار
سر خود را به نادانى شکستى
 
چو تیر انداختى بر روى دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستى 
* * * *
 حکایت بیست و چهارم
 ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم النفس، نیک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقا ازو حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد. مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او، رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معافیت روا نداشتندی.

 

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه که تو را
در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن
 
سخن آخر به دهان مى‌گذرد موذى را
سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین کن 
 
آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و به بقیتی در زندان بماند. آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی‌عزتی کردند، اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند، در رعایت خاطرش هر چه تمامتر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر. خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید برقفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلقان واقف شد و ملک

/ 1 نظر / 242 بازدید
پارسا

سلام دوست خوبم وبلاگ جالبی داری با مطالب وبلاگت خیلی حال کردم اگر تو زمینه فیلم و موسیقی چیزی خواستی حتما به سایت ما سربزن خوشحال میشیم. www.melodyhaa.com