مریم مهتدی : اتفاق های عجیب این روزها دور و بر ما زیاد می افتد، نمونه اش اینکه مجموعه داستان تازه نویسنده یی درست در روزهایی منتشر بشود که کتاب پیشین او در حال خمیر شدن باشد. از علیرضا محمودی ایرانمهر حرف می زنم و «بریم خوشگذرونی» معروف اش. نخستین مجموعه داستان ایرانمهر باید خمیر بشود. به گمانم نویسنده شان روزهای خوبی را نمی گذراند. یک طرف ناراحتی و نگرانی برای کتابی که خوب بود و مجوز داشت و یکهو محکوم به مرگ شد، طرف دیگر خوشحالی از انتشار کتاب تازه اش که تک داستانی است از مجموعه پیشین او که اجازه نشر نگرفت. از اینها گذشته، «ابر صورتی» مجموعه یی خواندنی است که نخستین داستانش هم بالاخره منتشر شد. با علیرضا محمودی ایرانمهر درباره این مجموعه گفت وگو کردم.

---

-منتشر شدن داستان «ابر صورتی» در این مجموعه، انگار داستان جداگانه یی دارد. از برنده شدن اش در جایزه «بهرام صادقی» که حتی باعث شهرت شما هم شد تا منتشر نشدن اش در «بریم خوشگذرونی» و حالا هم انتشارش در این مجموعه. داستان این داستان خاص را برایمان تعریف می کنید؟


این داستان سرنوشت عجیب و متضادی داشت. بعد از بردن رتبه اول مسابقه بهرام صادقی به طور گسترده یی خوانده شد و هنوز هم بعد از چند سال می بینم وبلاگ های تازه یی آن را منتشر می کنند.

-داستان «ابر صورتی» را خیلی از مخاطبان ادبیات داستانی، زمان برنده شدن اش در جایزه بهرام صادقی خواندند. حالا بعد از این چند سال و ماجرایی که داشت، آیا داستان در این مجموعه، تغییراتی نسبت به نسخه اولش کرده؟ مثلاً بازنویسی اش کردید؟

نه، فقط ویراستاری شده. یک بار خودم رویش کار کردم و در نهایت آقای سیدرضا شکراللهی آن را برای انتشار ویراستاری کردند. غیر از داستان «176 کیلو گرم»، فقط داستان های «شب خیس رستگاری» و «ماک اسقاط در پاییز گندم زار» از این مجموعه حذف شده و بقیه داستان ها خوشبختانه بدون سانسور منتشر شده اند.

-مجموعه این 9 داستان با توجه به آن چند داستانی که گفتید حذف شده، حاصل چند سال داستان نویسی شماست؟

بیشتر این داستان ها بعد از سال 84 که بریم خوشگذرونی منتشر شد، نوشته شدند. به غیر از خود داستان ابر صورتی و موزهای قاضی که نسخه های اولیه آن مربوط به 10 سال پیش است و بعدها بازنویسی شان کردم.

-بن مایه فکری داستان «خواب شفیره ها» نگرشی پسامدرنیستی دارد؛ به خاطر فضای وهم آلودی که به شوخی درآمیخته و قطعیت نداشتن اتفاق ها و در نهایت آن پایان خاص داستان و معلق ماندن همه چیز. این ویژگی در سایر داستان های شما دیده نمی شود یا بسیار کم است. نظر شما چیست؟

خب راستش من هیچ اصراری برای اینکه داستان های یک مجموعه شبیه هم باشند، ندارم. البته عدم قطعیتی که بستر شکل گیری این داستان است، زیرساخت های ذهنی مرا هم می سازد و گمان می کنم رگه هایی از آن در همه داستان هایم وجود داشته باشد. در خواب شفیره ها بیشتر دوست داشتم مرزی مخدوش میان بازی و واقعیت عینی بسازم. قبلاً داستان های زیادی درباره انواع پارانویا نوشته شده است؛ کسانی که خیال را واقعیت می پندارند یا گرفتار وضعیتی می شوند که واقعیت را خیال تصور می کنند. اما در این داستان بازی ناگزیری محور قرار گرفته است که زن و مرد قصه، برای نجات زندگی شان ناچار به ادامه آن هستند. آنها برای زنده ماندن باید لب مرز توهم قدم بردارند و لغزشی به هر طرف بی نهایت گران تمام می شود.

-شما در داستان «ادیسه» خطر بزرگی کردید. از این جهت که خلق شخصیت سوسک با آن معروفیتی که کافکا در مسخ برایش ایجاد کرد، آسان نیست. شما با نوشتن این داستان نه تنها خطر کردید که اتفاقاً به نظر من موفق هم شده اید، اما نه به شکل کافکایی که به شکل مدرن، در حدی که ما ابتدای داستان گمان می کنیم با داستانی ملال انگیز و شبه کافکایی روبه رو هستیم اما بعد می بینیم داستانی سرگرم کننده پیش رویمان گذاشته اید و وقتی در داستان پیش می رویم، با یک شخصیت تمام عیار داستانی، سوسکی دوست داشتنی، روبه رو می شویم که تنها فرقش با انسان مدرن امروز، سوسک بودنش است. شما خودتان کدام طرفی هستید؛ سوسکی که گمشده های انسانی در جهان مدرن را روایت می کند یا داستان برایتان جنبه زورآزمایی ادبی داشته؟

فکر می کنم زورآزمایی با کافکا کار احمقانه یی باشد اما می شود روی شانه تمام نویسندگان بزرگ نشست و افق بازتری را دید، از سرمایه تاریخی شان استفاده کرد و کار اندک تازه تری انجام داد. به گمان خودم «ادیسه» بازگویی فانتزی زندگی تراژیک و ادیسه وار آرمان خواهانی است که می خواهند قهرمان باشند، اما زندگی آنها را به سوی شناختی سیال و نسبی از هستی سوق می دهد.

-به عنوان نویسنده تحلیلی داشتید از بن مایه این داستان. من به عنوان خواننده می خواهم بیشتر بدانم. چطور شد این قالب و این شخصیت را برای این مفهوم انتخاب کردید؟

چند سال پیش فیلم مستندی کار می کردم و ناچار بودم به طور مستمر با زندانیان آزادشده مصاحبه کنم. یک بار مرد میانسالی برایم تعریف کرد وقتی او را دست بسته به زندان می بردند از پنجره گربه یی را روی دیوار دیده است. گفت در آن لحظه عمیقاً دوست داشته جای آن گربه باشد و بعدها نیز دیدن گربه ها در زندان حسی از آزادی در او ایجاد می کرده است. حالت برعکس آن نیز وجود دارد. گاهی آدم در آینه به صورت خود خیره می شود و احساس می کند زندگی او را به چیزی دیگر تبدیل کرده است. به هویت خود مشکوک می شود و احساس مسخ شدگی می کند. راستش هر بار مسخ کافکا را می خواندم به نظرم می آمد او نیز چنین چیزی را حس کرده است. اتفاقی که برای گرگوار ساسا می افتد چندان عجیب هم نیست. زندگی روزمره هویت او را مخدوش کرده است و گرگوار یک روز صبح خود را در قالب سوسک می یابد. مجموع چنین دریافت هایی بود که شخصیت داستان ادیسه را تشکیل داد. در نوجوانی دوست داشتم جای اوریانا فالاچی باشم و رمان مستند و ادیسه واری چون «یک مرد» بنویسم. یک روز صبح خیلی زود در دستشویی مثل خیلی وقت های دیگر سوسک مرده یی دیدم. در آنجا همه این خطوط به هم رسیدند و فکر کردم احتمالاً می شود یک سوسک با زبانی آرکائیک از سرنوشت ادیسه وار و قهرمانی های خود سخن بگوید. برای باور پذیر کردن داستان نیز مثل تمام داستان های دیگرم نیاز به محاسبه و مهندسی متن داشتم. در این مرحله دیگر احساس و الهام نقشی ندارد و باید متن را قدم به قدم مثل حل کردن یک معادله ریاضی ساخت.

-به نظر می آید شما گرایش شدیدی به «قصه پردازی» دارید؛ در داستان کوتاه ایرانی اما این وضعیت چندان جدی گرفته نمی شود، به جایش بیشتر تمایل به تجربه شکل های متفاوت روایت و توجه به فرم و زبان دیده می شود. «قصه پردازی» ویژگی خوبی است، اما آیا شما عامدانه از مسائل دیگر پرهیز دارید؟ آیا این قصه پردازی که معمولاً هم خوب از آب درآمده است، نمی شد با مسائل تکنیکی تری پیوند بخورد؟ مثلاً در داستان «موزهای قاضی» که ما فقط با یک قصه روبه رو هستیم.

در قرائت من از داستان مدرن و حتی پسامدرن بازی با فرم های نحوی زبان و روایت چندان جایی ندارد. به گمانم در زیباترین شاهکارهای تاریخ ادبیات روایی، اتفاق داستانی بیشتر در نظام ارگانیک متن و دستگاه نشانه شناختی آن روی می دهد. چیزی که در روایت داستانی اهمیت فوق العاده یی دارد امکان های معنایی و ساحت های متکثر شناخت است که رودرروی خواننده گسترده می شوند. آنچه در زبان معیار به عنوان یک ابزار ارتباطی بزرگ اتفاق می افتد و زبان معیار را تبدیل به متن ادبی می کند، بازی های نحوی و فرمی نیست، بلکه شبکه پیچیده یی از ارتباطات درون متنی و نشانه شناختی است که ظرفیت زبان را به شکل منحصر به فردی افزایش می دهد. به عبارت دیگر حجم انبوهی از معنا را که یک جمله به طور روزمره و متعارف قادر به حمل آن نیست در آن تزریق می کند. مثلاً وقتی شما در یک داستان می خوانید «هوا آفتابی است» این فقط به معنای اینکه خورشید در حال تابیدن است، نیست، بلکه مجموعه یی از دلالت های ضمنی وجود دارند که می توانند لغزان و متغیر باشند. یوری لوتمان در این باره جمله راهگشایی دارد. او می گوید؛ اطلاعات زیبا است و راز زیبابی ادبیات همان شگردهایی است که در زبان به کار گفته می شوند و متن را به مرز انفجار از معنا می رسانند. چنین است که یک گزارش یا متن عملی با گذشت زمان اعتبار خود را از دست می دهد، اما آثار شکسپیر، سروانتس، مولانا و نظامی همچنان خوانده می شوند زیرا فشردگی انبوه معنا و امکانات تفسیری و تاویلی متکثر متن همچنان بعد از قرن ها آن را زنده نگه داشته و شما می توانید دنیای مطلوب خود را در آن بیابید و از فرآیند شبه شهودی کشف جهان متن لذت ببرید. من گمان می کنم نویسنده باید در جست وجوی چنین ساحتی از ادبیات باشد. بنابراین هرگز شگرد و تکنیک های ادبی را در بازی های نحوی و فرمی محدود نمی بینم، من در جست وجوی نظام های ارگانیک پنهان در عناصر ابتدایی داستان و ساخت دستگاه های نشانه شناختی چندوجهی در دل قصه های ساده و روان هستم و فکر نمی کنم مثلاً بتوان داستان نویسی چون همینگوی را به رغم سادگی فوق العاده فرم داستانی و روایت های خطی اش نویسنده یی غیرتکنیکی به شمار آورد. من هم مثل بیشتر انسان های نیمه دوم قرن بیستم این جمله رومن یاکوبسن را قبول دارم که می گوید؛ «ادبیات، انحراف سازمان یافته از زبان معیار است.» اما این انحراف سازمان یافته را در شکست فرم های نحوی و گرامری زبان نمی بینم، بلکه آن را در جوهر ماهوی و پنهان ادبیات و داستان پردازی جست وجو می کنم.

-نمونه خوب «قصه پردازی» را در داستان «بستنی شکلاتی» می بینیم؛ داستانی ماجرامحور که از نظر زبان یا فرم روایت بسیار ساده است، اما قصه آن خواننده را درگیر خود می کند. می خواهم بدانم ایده این داستان چطور شکل گرفت؟ ماجرایی که شاید به سختی آن را بتوان با واقعیت پیوند داد، اما این نکته باعث نشده داستان، باورپذیر نباشد.

بستنی شکلاتی از یادداشتی قدیمی زاده شده که بر اساس زندگی دوستی نوشته بودم؛ تلاشی است که یک نیمه فیلسوف برای اجرای عملی شیوه و مدل زندگی اپیکوری یا همان خیامی خودمان انجام می دهد. همچنین درآمیختگی رنگ خالص عشق و هرزگی که گاه در موقعیت هایی قابل تفکیک نیست. آدم هایی که مثل خیلی های دیگر از عطار گرفته تا کارور از خود می پرسند وقتی از عشق حرف می زنیم، واقعاً از چه حرف می زنیم.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ :: ٢:٤٩ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.