ارنست همینگوی در داستان «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» دو آدم را کنار هم می‌گذارد. زندگی یکی را تصویر می‌کند، دیگری این تصویر را می‌بیند و احساس همدردی می‌کند و همین احساس سبب می‌شود تا به تنهایی خود، آگاهی ترحم‌انگیزی پیدا کند. نویسنده دوربین خود را از پیرمرد کافه‌نشین می‌گرداند و پیشخدمت را زیر دید آن می‌گیرد و بدین وسیله کنش داستان را به سوی این آگاهی پیش می‌برد. پیشخدمت جوان، که همینگوی بدون وجود او نمی‌تواند کنش داستان را بپروراند، ذاتاً آدمی پرداخت‌نشده است که در داستان‌ای به این کوتاهی جا دارد چنین باشد.

اگر چند سطر نخست را کنار بگذاریم، بجاست که داستان را سه بخش کنیم. یا از نظر استعاری این نمایشنامه‌ی کوتاه را سه پرده‌ای بدانیم. هنگامی که پیرمرد کافه را ترک می‌گوید، بخش نخست داستان به آخر می‌رسد؛ با جدا شدن پیشخدمت جوان از داستان، بخش دوم تمام می‌شود و بخش سوم تا پایان داستان ادامه می‌یابد. چند سطر اول نوعی مقدمه است که در آن صحنه چیده می‌شود؛ دوربین تنظیم می‌گردد؛ زمان، مکان و آدم‌های داستان معرفی می‌شوند؛ و پرده کنار می‌رود. در این‌جا همه‌ی اصول داستان‌نویسی به شیوه‌ای مطلوب رعایت شده است. این کار تنها از آن همینگوی، داستان‌گوی آگاهی است که معتقد است نویسنده باید به کلی از صحنه‌ی داستان، همچون نمایش، به دور باشد.

توجه کنید که هنگامی که گفتگو آغاز می‌شود، همینگوی چگونه با صرفه‌جویی معمول خویش از آوردن نام گوینده‌ها خودداری می‌کند تا خواننده دچار ملال نشود. نیازی بدین کار نیست، همینگوی تنها گفتگوی آنان را برای ما نقل می‌کند و این کار بر تأثیر گفتگو می‌افزاید. گفتگو بر سر پیرمرد است، وضع ناگوار او کنجکاوی ما را بی‌درنگ برمی‌انگیزد. از زندگی سیر شده و دست به خودکشی زده، اما از آن‌جا که ثروتمند است دلیلی برای سیر شدن از زندگی نداشته است. توجه کنید که همینگوی هنوز مشخص نمی‌کند که کدام پیشخدمت جمله‌ی «چرا؟» را می‌گوید،


چون ما هنوز به پیشخدمت‌ها علاقه‌ای پیدا نکرده‌ایم و، از آن‌جا که می‌دانیم بی‌پولی تنها علت سیر شدن از زندگی نیست، احساس می‌کنیم پیشخدمت‌ای که جمله‌ی آخر گفتگو را بیان می‌کند یا کودن است یا نوعی احساس بدبینی نسبت به درستی بشر در وجود اوست.

همینگوی در بند دیگر داستان تصویری دقیق از مکان داستان پیش روی ما می‌گذارد: دو پیشخدمت درست بیرون در کافه نشسته‌اند، پیرمرد زیر سایه‌ای نشسته است که از برخورد نور چراغ با برگ‌ها افتاده است. گذشتن سرباز و دختر از کنار خیابان اشاره‌ای است به جهان دیگر و فعال‌تر، جهان جوانی و سرمستی. گفتگویی که بعد سر می‌گیرد به موقع اطلاعات بیشتری از مکان داستان به ما می‌دهد و هنگامی که یکی از دو پیشخدمت می‌گوید: «اهمیتی ندارد، چون کسی را که می‌خواسته به تور زده.» باز احساس می‌کنیم که گوینده یا نسبت به درستی انسان بدبین است یا بی‌پرده معتقد است که هر چیزی باید سودی برای آدمی داشته باشد وگرنه بی‌ارزش است. اگر داستان را از سر بگیرید، درمی‌یابید که این پیشخدمت پیر است که این جمله‌ی ایهام‌دار را با سنجیدگی بیان می‌کند.

اکنون که دو پیشخدمت تا اندازه‌ای مورد توجه ما قرار گرفتند، به پیرمرد رو می‌کنیم. دنباله‌ی این بخش تقریباً همه درباره‌ی اوست. در این‌جا هم به گفتگوی دو پیشخدمت، که بر سر پیرمرد است، و هم به خودشان احساس علاقه می‌کنیم. نشستن پیرمرد در سایه نوعی تصویر است. با این‌همه به صورت استعاره به کار رفته است و نیز به کار رفتن کافه‌ی پاک و پرنور خود استعاره است؛ با آن‌که این سایه و کافه با سایه‌ها و کافه‌های دیگر تفاوتی ندارد. روشن شدن معنی نمادین این تصویرها چیزی از واقعیت آن‌ها نمی‌کاهد.

پیرمرد نه تنها در سایه نشسته بلکه کر هم هست؛ تنهایی تقریباً کامل است، اما هنوز کامل نیست وگرنه دیگر به نوشیدن چیزی نیازی نبود. بدون خویشاوند نیست، برادرزاده‌ای دارد. پول نیز دارد. با این‌همه بسیار پیر است و بهتر از این نمی‌تواند از وقت‌اش استفاده کند. حوصله‌ی پیشخدمت جوان از دست او سر رفته است که می‌گوید: «آدم پیر چیز کثیفی است.» کم نیستند پیرمردانی که به سبب زیادی سن و سال از آدم‌های پیرامون خود رانده شده‌اند. با این‌همه، واژه‌ی «کثیف» واژه‌ای زننده و حاکی از بی‌عاطفگی است و هنگامی که کاملاً منظور پیشخدمت را درمی‌یابیم، بی‌تردید آزرده‌خاطر می‌شویم. پیشخدمت جوان زن دارد، اعتماد دارد و نیز جهانی که بدان وابسته است و این‌ها وابستگی‌هایی است جدا از کسب و کار او. تنها نیست، کاری نداریم که دلبستگی‌های او تا چه اندازه محدود است، گرچه بودن‌اش «در پهنه‌ی زندگی» این احساس را در او برنمی‌انگیزد که برای پیرمرد دلسوزی کند و حتی این جسارت را به او می‌بخشد که به مردی که نمی‌شنود بگوید: «کاش هفته‌ی پیش خودت را سر به نیست کرده بودی!» یا او بسیار جوان است یا دیدگاه‌اش محدود یا هر دو. همینگوی در این‌جا با به کار گرفتن واژه‌ی «احمق»، درباره‌ی سخنان پیشخدمت جوان، در داستان دخالت می‌کند.

اما پیشخدمت دوم، که به ویژه به عنوان پیشخدمت پیر معرفی می‌شود، بی‌آنکه پرگویی کند دلسوز است. به سادگی و آرامی سخن می‌گوید. این او نیست بلکه پیشخدمت جوان است که، با بیرون کردن پیرمرد، این بخش را به آخر می‌رساند. توجه کنید که همینگوی با چه دقتی داستان را پرداخته است تا ما به نتایج‌ای که خود باید بگیریم می‌رسیم. با کوتاه شدن گفتگوها صحنه نیز به سرعت پیش می‌رود. در پایان این بخش، ما (و پیشخدمت) پیرمرد را می‌بینیم که به پایین‌دست خیابان می‌رود:

مرد بسیار پیری بود که با نااستواری اما با وقار قدم می‌زد.

هر دو واژه‌ی «نااستواری» و «وقار» با این داستان مناسبت دارند. زیرا که این دو واژه به بی‌اطمینانی و ادب نفس پیرمرد اشاره می‌کنند و پیشبرد کنش داستان را امکان‌پذیر می‌سازند.
اکنون که دو پیشخدمت توجه ما را جلب کردند، همینگوی تفاوت‌های آن‌ها را مشخص می‌کند: یکی «پیشخدمت‌ای که عجله ندارد» نام می‌گیرد و دیگری «پیشخدمت‌ای که زن دارد». پیشخدمت جوان عجله دارد، چون زن‌ای دارد؛ پیشخدمت پیر زن ندارد، جوانی ندارد، اعتماد ندارد و نااستوار است، گرچه به یقین نمی‌توانیم بگوییم که وقار هم ندارد. پیشخدمت جوان بسیار جوان است - شاید تازه ازدواج کرده باشد - که به سادگی از شوخی پیشخدمت پیر می‌رنجد. این دو «با هم فرق دارند.»

در این‌جا پیشخدمت پیر برخی جزئیات داستان را به صورت استعاره بیان می‌کند. از کسانی سخن می‌گوید که «موقع شب به چراغ احتیاج دارند» و به کافه و هوای دلچسب و پاک‌اش نیازمندند. «پاکی»، «روشنایی»، «هوا» و «دوستی» ارزش‌هایی هستند که پیرمرد از آن‌ها بی‌بهره است و می‌خواهد و نیز پیشخدمت پیر؛ این‌ها همان «زندگی»ای است که تاریکی آن را نفی می‌کند. پیرمرد تنها روشنایی نمی‌خواهد، بلکه سایه‌ی برگ‌ها را نیز می‌خواهد تا ترکیب وسوسه‌انگیزی به وجود آید.

پیشخدمت جوان، در واقع، ناگهان ناپدید می‌شود و همین که خداحافظی می‌کند، پیشخدمت پیر گفتگو را با خود ادامه می‌دهد و چیزی نمی‌گذرد که در می‌یابیم کافه را ترک کرده و جلوی نوشگاهی ایستاده است. او در این‌جا به جستجوی پیرمرد آمده است. داستان به راستی می‌خواهد تنهایی و بی‌اطمینانی پیشخدمت پیر را برای ما بازگوید، نه پیرمرد کر را. دلیل‌هایی که پیشخدمت پیر برای غمخواری خویش دارد تکان‌دهنده است و از همین روست که حس می‌کنیم احساس پوچی او از زندگی تا چه اندازه ژرف است. هنگامی که کنار نوشگاه می‌ایستد، لبخند می‌زند؛ به ظاهر نسبت بدین پوچی نوعی گذشت و ملایمت در وجود اوست. اما گفتگوی درونی - که غنایی است - از بی‌کرانگی ناامیدی‌اش با ما سخن می‌گوید. در حالی‌که گفتگوی برونی، یعنی سخنان‌ای که با پیشخدمت جوان در میان می‌گذارد، هرگز بیان‌کننده‌ی آن نیست؛ زیرا این سخنان را با همکارش در میان نمی‌گذارد. در این‌جا معنی‌های نمادین نوشگاه، روشنایی، سایه، کافه و دلچسبی به طور دقیق طرح خود را آشکار می‌کنند. اکنون ما چیزهایی بیش از متصدی نوشگاه می‌دانیم و به همین سبب شوخی پیشخدمت پیر که می‌گوید: «نور چراغ خوب و دلچسب است اما بار پاک نیست» برای ما حاکی از خشونت است، در حالی‌که برای متصدی نوشگاه صرفاً سخنی بیجاست.

دو جمله‌ی پایان داستان، که رویدادهای شبانه را به حساب «شاید از بی‌خوابی باشد» می‌گذارد، ما را بدین فکر نمی‌اندازد که شب بعد شب‌ای بهتر خواهد بود؛ حتی این جمله برای این منظور هم گفته نشده است. اما جمله‌ی آخر: «خیلی‌ها به آن دچارند»، به گونه‌ای قاطع، ناامیدی این پیشخدمت را با ناامیدی بسیاری از آدم‌های پیرامون‌اش پیوند می‌زند.

به یاد داشته باشید که داستان بر سر آن نیست که بگوید دنیا جای خوبی نیست، بلکه می‌گوید زندگی برای برخی مردم توخالی است. بخصوص برای مردی پیر و کر پوچ است، نه برای پیشخدمت جوان‌ای که می‌بیند، می‌شنود و تا دیروقت کار می‌کند. آگاهی به چنین حادثه‌ای، احساس همدردی نسبت به آن و درک آن چیزهایی است که «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» از خواننده انتظار دارد نه احساس ناامیدی.

در این داستان، احساسات آدم‌ها چنان دقیق طراحی شده که وقتی پی می‌بریم همینگوی از ظاهر آنان هیچ سخنی نگفته است، تکان می‌خوریم. از دل‌های آنان خبر داریم، احساس می‌کنیم که آنان را می‌شناسیم، اما از رنگ چشم‌ها، موها و لباس‌های آنان -گذشته از یک‌شکلی آن‌ها- چیزی نمی‌دانیم. آنان نام‌ای هم ندارند. از این لحاظ، آدم‌های داستان پرداخت‌نشده‌اند. همه‌ی جزئیات این داستان چنان انتخاب شده است تا درون را برای ما بازگو کند، نه برون را. با این‌همه، بجاست که بگوییم بسیاری از آنان که «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» را می‌خوانند پس از اتمام آن حس می‌کنند که داستان را «دیدند».



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.