گویی شهرزاد قصه‌گو با پایبندی به رکن اصلی داستان‌نویسی یعنی قصه‌گویی و لذت ادبی، فارغ از دشوارنویسی و پیچیدگی‌های مصنوعِ تکنیک در نوشتن با زبانی ساده و روایتی غالبا کودکانه، داستان‌های خود را در شریان خاطر و شاید خاطرات‌مان جاری می‌سازد. هرچندکه نویسنده در انتخاب فرم‌ها، می‌توانست با گزینش بهتر، انطباق محتوایی لازم را نیز ایجاد کند.
«عمه‌شمسی» تنها شخصیتی ا‌ست که پس از خواندن این مجموعه در ذهن باقی می‌ماند. دغدغه‌های نوستالژیک دختر جوانی‌ که با روایتی شیرین، عمه شمسی را به‌عنوان نقطه‌ای پررنگ و مبهم در کودکی‌اش به ما معرفی می‌کند. «فکری سینه‌ام را فشرد: چه می‌شد اگر مامان و بابا می‌مردند و من بچه عمه‌شمسی می‌شدم؟[...] از تصور مرگ مامان و بابا دماغ و گلویم سوخت.اما این فکر تا مدت‌ها رهایم نکرد.» چیزی که عمه شمسی را از شخصیت‌های دیگر کتاب جدا می‌سازد، جسارت، استقلال، قدرت و تقابلش با نقطه‌ضعفِ ظریفی پشت این چهره ا‌ست که سال‌ها مثل زخمی چرکین همراهی‌اش کرده و این امر در باورپذیری‌ شخصیت سهم ‌بسزایی دارد. فضاپردازی نیز عنصری در اختیار داستان است چراکه اشیا، آن دوره از گذشته را به تصویر می‌کشند. عمه‌شمسی به واقع داستانِ اول این کتاب است، گرچه می‌توانست با افزوده‌شدن شخصیت و طرح فرعی تبدیل به داستان بلند یا حتی رمان شود.
«بادبادک» داستان بعدی‌ این مجموعه، برشی کوتاه از گذشته ساده دختربچه‌ای بازیگوش است. «بین بچه‌های محله‌مان اولین دختری که صاحب دوچرخه شد، من بودم. در کوچه‌های خاکی محله نقره‌دشت رشت می‌چرخیدیم. اگر بخواهم بچگی‌ام را روی یک صفحه نقاشی کنم، یک دشت بزرگ می‌کشم، وسطش یک دوچرخه قرمز با پس زمینه درختزاری سبز و تیره.» شیوه به‌کارگیری فلاش‌بک در شروع مانند سایر داستان‌ها شیوه‌ای ساده‌ است که بدل به کلیشه شده. نکته قابل‌ذکر در مورد این داستان تک‌افتادگی‌اش در مجموعه است، به‌طوری‌که جای خالی همتایی برایش در کتاب ملموس است. با خواندن داستان سوم که ‌نام خود مجموعه را به دوش می‌کشد، درمی‌یابیم با کتابی جدی رو‌به‌رو هستیم که با نقدی نرم سراغ باورداشت‌های گره‌خورده با سنت می‌رود. «خواهران چاه» داستان دختربچه‌ای ا‌ست که با عکس خود در چاه رفاقت می‌کند؛ تصویری دور و ترسی نزدیک که منتج به سرنگونی انسان می‌شود. «بابا، مامان و خانم‌جان طرف چاه نمی‌رفتند و همش به من می‌گفتند ازش دور باشم. خانم‌جان می‌گفت: «سهیلا جونم تو نمی‌بینی ولی شیطان آن تویه و گولت می‌زنه.» هیچ‌کدام‌شان نمی‌گذاشتند سرم را توی چاه بکنم و او را ببینم. می‌گفتند: «شیطان خودشو قایم می‌کنه و بچه‌هارو صدا می‌زنه، وقتی بخوای ببینیش یا جوابشو بدی، دستتو می‌گیره و می‌کشوندت توی چاه.» تغییر راوی از سهیلا به هاجر و بازگشت به سهیلا، در کنار نثر
بدون سکته در هر دو روایت، از نکات مثبت این داستان است.
«نعل» آخرین داستان مجموعه است. در نعل و همچنین روایت دوم داستان خواهران چاه، نویسنده به واسطه بهره‌جستن از لحن مناسب، زبان راوی گاه نقال خود را تا حد قابل قبولی به زبان نزدیک می‌کند. «آن شب بالاخره محسن من از پهلوی آقاجانش بلند شد رفت در را باز کرد. همساده‌ها انگار آمده باشن عروس‌تماشا، در کوچه جمع شده بودن و تا در باز شد ریختن تو حیاط. الباقی بچه‌ها در ایوان به هم چسبیده بودن و به من و عباس‌آقا نگاه می‌کردن و عین جوجه‌های تازه از تخم‌ درآمده می‌لرزیدن.»
امیدوارم این سادگی و سلامت قلم که به سادگی به ‌دست نیامده، با به‌کارگیری بهتر و بیشتر تکنیک – که داستان‌های این کتاب گاهی از فقرش رنج می‌برند - همچنین خلق تنوع زبانی، مدرن‌تر و عمیق‌تر شود.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ :: ۳:٢٩ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.