گفت‌وگوی برنامه‌ی بوطیقا (رادیو فرهنگ) با کیهان خانجانی
آماده‌سازی: رزیتا رجایی

ساعت ۱۰ شب پنج‌شنبه ۱۲/۸/۹۰ کیهان خانجانی داستان‌نویس و مدرس داستان، میهمان برنامه‌ی بوطیقا در رادیو فرهنگ بود. متن زیر که از نوارِ این مصاحبه پیاده شده، حاصل گفت‌وگوی کارشناس برنامه، مجتبی گلستانی (منتقد) است با وی.

جز یکدست سازیِ کتابت و ایجاز در واژگان تکراری، حتی‌المقدور سعی شده است لحن شفاهی گفت‌وگو حفظ شود.

مجتبی گلستانی: ما امشب در حضور دوست ارجمند و هنرمندی هستیم که از رشت تشریف‌فرما شده‌اند و قرار است درباره‌ی کارگاه‌های داستانشان برایمان صحبت کنند. کیهان خانجانی نویسنده‌ی «سپیدرود زیر سی‌و سه پل» است که این مجموعه داستان در پنجمین دوره‌ی جایزه‌‌ی ادبی گلشیری نامزد بوده و در ششمین دوره‌ی جایزه‌ی مهرگان ادب تقدیر شده. ما دلمان می‌خواست امشب در مورد این مجموعه داستان صحبت کنیم اما با توجه به این‌که کتاب در سال ۸۳ چاپ شده، برای خود نویسنده هم آن تازگی را ندارد که بخواهد در مورد داستان‌ها صحبت کند. پس بیشتر موضوع صحبت ما امشب درباره‌ی وضعیت داستان در شهرستان‌ها خواهد بود. شنونده‌ها هم همکاری کنند و از وضعیت داستان‌نویسی شهرشان برای ما بگویند که ما هم آگاه شویم. خوشحالم که در خدمت شما هستم آقای خانجانی، از خودتان و از علاقه‌تان به ادبیات و این‌که از کجا به امروز آمده‌اید و از مسیری که پیموده‌اید، برایمان بگویید.

کیهان خانجانی: به قول منصور اوجی« و کل قضایا از اینجا شروع شد»: دوران دبیرستان، دبیرهای ادبیات خوبی داشتم، از جمله مصحح دیوان شرفشاه گیلانی آقای عباس حاکی. وقتی می‌دیدی دبیرت غیر از آن چیزهایی که روی تابلو می‌نویسد، چیزهایی به تو می‌گوید، کتابی می‌گذارد جلویت که بخوانی و تو را جدی می‌گیرد، جدی می‌شوی. (او کسی را که می‌پروراند انگار نیمه‌ی گمشده‌ی خودش است، مثل پدر و مادرهایی که آرزوهای برآورده نشده‌شان را برای بچه‌هایشان می‌خواهند. هر کداممان هم اگر بگوییم که «جوان است و جویای نام آمده‌ست» در مورد ما صدق نمی‌کند، به گمانم اشتباه گفته‌ایم.)


آن‌موقع من نمی‌دانستم یک خیابان آن‌طرف‌تر از خانه‌مان، شاعری که نیما یوشیج روی کتابش مقدمه نوشت زندگی می‌کند؛ نصرت رحمانی. دیدار با او فوق‌العاده بود، اولِ دهه‌ی ۷۰٫ خانه‌اش از خانه‌های بزرگ و عتیق رشت است. دور تا دور سالن طبقه‌ی اول، روی تاقچه‌ها و رف‌ها پر از کتاب‌هایی با کاغذ زرد و بوی خاص. با این‌که کار تخصصی‌اش شعر بود اما در خیلی از زمینه‌ها از جمله طراحی و روزنامه‌نگاری جامع‌الطراف بود. یادش گرامی، حافظه‌ی شگفت‌انگیزی داشت. پس از سربازی، دوران دانشجویی‌ام (از سال ۷۴) در استان اصفهان شروع شد. در آن دوره، کسی که دستم را گرفت، انسانی است به دور از قال و اهلِ کار، آقای احمد گلشیری که مدیون اویم. به گمانم ایشان حق دارد به گردن داستان و ترجمه. ترجمه‌هایی که بسیار بهنگام انجام داده و مشخص است که چه‌قدر فرزندِ زمانِ خویشتن است. توی دانشگاه، به پشتوانه‌ی دکتر ابوالقاسم سری که شاگرد ایشان بودم، (من لیسانس بانکداری دارم و شاید برای شما و شنوندگان کمی عجیب باشد!) کارگاه داستان راه انداختم؛ سال‌های ۷۶ به بعد بود (متولد ۵۲ هستم). این کارگاه خیلی جالب بود، فرهنگ‌های مختلف، چهارمحالی و لر و اصفهانی و شیرازی و جنوبی و شمالی روبه‌روی هم می‌نشستند و داستان می‌خواندند. می‌دانید چه‌قدر واژه تبادل می‌شود، چه‌قدر فرهنگ، چه‌قدر باورداشت، چه‌قدر آیین، چه‌قدر دیالوگ‌های متفاوت، و این خودش اصل تاب‌آوردنِ یکدیگر را در خود داشت. و این تنوع جغرافیایی، چه‌قدر می‌تواند به ما تنوع سوژه و زبان و دایره واژگان بدهد. بعد دیگر به شهرهای مختلف برای کارگاه‌های داستان می‌رفتم و بعد هم که در رشت مستقر شدم و کارگاه‌ها ادامه دارد. اگرچه این‌چنین نبوده که من خودم یاد نگیرم، به جرات می‌توانم بگویم هر آن چیزی که تصمیم گرفتم راجع ‌به آن صحبت کنم، اول رفتم و زانو زدم و آموختم و بعد انتقال دادم.

مجتبی گلستانی : آقای خانجانی در این فاصله که موسیقی پخش می‌شد و داشتیم گفت‌و گو می‌کردیم تا نظر شما را در مورد کارگاه بدانیم، من نگفتم که کارگاه بد است، من فقط گفتم هیچ‌وقت کارگاه خاصی را معرفی نمی‌کنم. هفته‌ی پیش امیرحسین خورشید‌فر مهمان ما بود، موضوع ما هم اختصاصا کارگاه داستان‌نویسی بود، ایشان از وضعیت داستان‌نویسی و کارگاه‌های داستان ناراضی بود ولی در انتها گفت کارگاه رفتن بهتر از کارگاه نرفتن است و به هر حال یک چیزی را آنجا یاد می‌گیریم، الفبای نقد و فهم داستان را. حالا دوست دارم نظر شما را بدانم، به‌ویژه آن‌که شما تجربه‌ی تدریس در کارگاه داستان‌نویسی دارید.

کیهان خانجانی : ببینیم ماجرا ازکجا شروع می‌شود. مولوی می‌گوید: «تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم.» یعنی که من جوششی می‌نویسم، و چیزی به نام کارگاه را قبول ندارم. این می‌تواند لُب ِکلام ِادبیات غریزی نویس باشد: یعنی در خرقه‌ی خود فرومی‌روم و به شکل جوششی فیه مافیه و مثنوی و… می‌نویسم. [اما مولوی جایی دیگر می‌گوید: این مُفتعلن مُفتعلن کُشت مرا] یا خبرِ تربیتِ فکرش را نزد شمس می‌دانیم. البته شخصا مخالفم که کارگاه بخواهد به کسی محتوا و درونمایه بدهد. هرکسی می‌آید جهان خودش را، اعتقادات خودش را می‌نویسد؛ فقط فرم و فن ارایه می‌شود. اما این تعریف که در سفرنامه‌ای درباره‌ی ایرانی‌ها شده است، یک جایی باید تصحیح شود: « ایرانیان مردمانی هستند که بر قالی‌های نفیس راه می‌روند و به زبان شعر سخن می‌گویند.» یعنی هر آن چیزِ ما به شکل کاملا جوششی و غریزی است. ولی در ادبیات داستانی لزوما غریزه ، استعداد، جوشش، نمی‌تواند جواب بدهد. نه فقط درایران، که تاریخ ادبیات داستانی این را ثابت می‌کند. نمونه‌اش، در ایتالیا، ایتالو اِسوِوُ با رمان «وجدان زنو». راست می‌گویند هرکسی در درون خودش لااقل یک رمان دارد و فقط باید بنویسدش، اما درمورد نوشتن آن رمان، واقعیتی وجود دارد و آن این است: چیزهایی که می‌نویسیم، چون از دل خودمان برآمده و تکه‌ای از خودمان است، شاید برای خودمان جالب باشد اما ممکن است حوصله‌ی خواننده را سر ببرد (اطناب)، یا موضوع برخودمان واضح است و برخواننده گُم (ایجاز مُخل)، یا همه ی شخصیت ها شبیه به هم حرف می‌زنند یا مبحثی به نام زاویه دید که با نویسنده – حتی اگر فردی مستعد باشد – به دنیا نمی‌آید! این مباحث فنی را باید آموخت.

اما امکان ندارد پدیده‌ای وجود داشته باشد، که حسن‌ها و قبح‌های خودش رانداشته باشد- البته قبح، نه به معنای زشتی که به معنای کاستی‌ها – . کجای کارِ کارگاه می‌تواند اشتباه باشد؟ آنجا که کسی که می‌آید کارگاه، در دراز مدت بخواهد شبیه کسی بشود که کارگاه را اداره می‌کند.

مجتبی گلستانی : عمدتا شکست کارگاه‌های ما هم در همین است.

کیهان خانجانی : اگرچنین بوده، اشتباه بوده. البته مبحث کارگاه داستان در ایران مگر به چند سال پیش برمی‌گردد؟ هنوز باید صبر کنیم تا دوره‌ی آزمون و خطاها طی شود.

مجتبی گلستانی : شاید مدتی طول بکشد تا خودمان را پیدا کنیم.

کیهان خانجانی : بله. این خیلی مهم است که ما نیاییم سِری‌دوزی راه بیاندازیم. دستگاه‌های بلوک‌زنی دیده‌اید؟ قابی دارد و ماسه می‌ریزند تویش، اهرمی را فشار می‌دهند و یک سنگ بلوک بیرون می‌آید. این هم شکست کارگاه است. هرکسی اگرتوانست جهانِ شخصیِ خودش را گواهی دهد، به زبان و فرم و در نهایت، سبک خودش برسد، آن‌وقت موفق شده است؛ ولی این آدم برای شروع، نیاز به یک سری ابزار دارد، همان‌طور که در کارگاه چوب‌بری و تراشکاری نیاز به ابزار دارید. ابزار داستان‌نویسی، عناصرداستان است.

مجتبی گلستانی : پیش ازشروع برنامه، خیلی راحت و سرراست از شما پرسیدم: چه خبر؟ خوبی ِپاسخ شما این بود که سریع شروع کردید از فضای فرهنگی رشت گفتید . و این «چه خبر» را کاملا فرهنگی دریافت کردید. شما خیلی خوشبین بودید نسبت به رشت و من خیلی خوشحال شدم. حالا چه خبر است آنجا، به ویژه درحوزه‌ی داستان؟

کیهان خانجانی : از یک خرده قبل‌تر شروع کنیم در مورد رشت. اولا داشتنِ یک نوع نگاه یا ساختمندیِ- به قول غربی‌ها–فدراتیو، هیچ بد نیست. یعنی گوشه گوشه‌ی این خاک با هم است و یک تمامیت را دنبال می‌کند، اما با نگاهی به خرده فرهنگ‌ها، که حرف برای گفتن دارند. این به معنای ناسیونالیسم یا شوونیسم نیست. درهمه چیز، در ورزش، تحقیق و ادبیات می‌تواند این چنین باشد و این باعث می‌شود بده بستان‌هایی به‌‌وجود بیاید. بگذریم از این که ممکن است رقابت سالمی هم ایجاد کند. مثلا در یک دوره، فاکنر، کارسون مک کالرز، فلانری اوکانر، شروود اندرسن چه کمکی به فرهنگ بومی کردند. از دلِ آن کشتزارهای ذرت جنوب امریکا و آن کاکاسیاه‌ها چه داستان‌هایی بیرون کشیدند و چطور توانستند ادبیات جهان را تحت‌تاثیر قرار دهند. این آدم‌ها دور هم جمع می‌شدند و بحثی هست به نام رنسانس جنوب.

و اما چه رخ می‌دهد در شهرستان‌ها؟ یک‌بار گفتم: ارتباط شهرستانی ها با پایتخت، گاهی ارتباطی سادومازوخیستی است؛ هم دوستش دارند، یعنی می‌خواهند بیایند کتاب بخرند، تئاتر ببینند، به جشنواره‌ها بروند، و هم از طرفی ممکن است بگویند: این‌ها حق تیم ما را می‌خورند، حق داستان ما را می‌خورند، حق پخش کتاب ما را می‌خورند… . و نه این‌که تهرانی‌ها لزوما بخواهند این حق‌خوری صورت بگیرد، منتها درستش این است که این انرژی و امکان به‌صورت متساوی در ایران پخش شود.

مجتبی گلستانی : حرف خوبی قبل از برنامه زدید: به‌جای این‌که فقط اعتراض کنیم که امکانات نداریم، کارکنیم. بچه‌ها در شمال- آن‌طور که شما گفتید قرار است در این برنامه ازشان نام ببرید- فکر می‌کنم دارند حول محور شما یا فضایی که پیدا کرده‌اند دارند کار می‌کنند.

کیهان خانجانی : اگر به تاریخ ادبیات داستانی ما هم نگاه کنید، بسیاری از بزرگان مثل احمد محمود، دولت‌آبادی، گلشیری و… مگر از کجا می‌آیند؟ از شهرستان‌ها. و چقدر سوژه‌های متنوع با صداهای مختلف با خودشان می‌آورند. اما در گیلان، ماجرا به جایی برمی‌گردد که گاهی وقت‌ها حُسن‌های یک استان می‌تواند به شکل ناخواسته به‌اش ضربه بزند. به‌طور مثال در دو جنگ جهانی، حُسن ایران، یعنی شاهراه بودن، به‌اش ضربه زد. ما نخواهیم در جنگ جهانی شرکت کنیم کی را باید ببینیم؟ در گیلان نیز همین‌طور شد. دریای جنوب امنیت نداشت، به همین دلیل روابط تجاری از طریق دریای شمال صورت می‌گرفت. گیلان مهد ابریشم بود و این روابط با خودش کلی زبان می‌آورد، فرهنگ می‌آورد، کتاب می‌آورد و بسیاری از شیوه‌ها و نگرش‌ها را. این از حسنش. اما همین می‌تواند سبب شود که تا اتفاقی رخ می‌دهد، روس‌ها بریزند در گیلان، قیام جنگلی‌ها ضربه می‌زند به خودِ استان، به ‌خاطر یک آرمان عدالت‌طلبانه، خود استان در مضیقه قرار می‌گیرد، به‌خاطر این‌که تمام این هجوم‌ها بر سرش هوار می‌شود. اما حسن‌های بسیاری هم داشته: این‌که گیلانی‌ها فرهنگ‌پذیر و فرم‌پذیر و مهمان‌پذیرند، دلیلش جغرافیا و تجربه‌ی تاریخیِ برسرِ شاهراه بودن است.

مجتبی گلستانی : امروز جوان‌ها چه می‌کنند؟

کیهان خانجانی : این‌ها را مِن‌باب بهانه گفتم برای این‌که بگویم بیشترین ضربه را ما از جایی خوردیم که بزرگان ادبیات و هنر ما کوچ کردند، چه به لحاظ آرمان‌هایشان، چه به لحاظ نیازهای مالی، و چه به لحاظ بروز خلاقیت‌هایشان، نیاز به مرکز یا خارج از کشور پیدا کرده‌اند. وقتی می‌گوییم جُنگ اصفهان ، نمی‌توانیم مترجمینی را که در آن جُنگ بوده‌اند فراموش کنیم، چون نقشی اساسی داشته‌اند. وقتی همین الآن از کارهایی که در شیراز دارد انجام می‌شود نام می‌بریم، نویسندگان نسل قدیمش را نمی‌توانیم فراموش کنیم. گیلان از این‌ها خالی شده است.

و اما چیزی که مدّ نظرتان است، یعنی اکنون ِگیلان: فضایی فرهنگی به‌وجود آمده است به‌وسیله‌ی مثلا NGO خانه‌ی فرهنگ گیلان یا فضای فرهنگیِ معدودی از ادارات که با سعه‌ی صدر بیشتری کار می‌کنند و جوان‌ها را درمی‌یابند. (به هرتقدیر این ادارات هم دارند از طریق مالیات و پول نفت همین مردم اداره می‌شوند! و درست این است که باعث شوند جوان ها بتوانند فضای بازی داشته باشند.) علاوه برمشکلاتی که همه‌جا وجود دارد و بر منکرش لعنت!، دوستان گرد هم آمده‌اند.

ببینید، گیرم بر این کارگاه‌های داستان، دورهم نشستن‌ها، داستان‌خوانی‌ها، ایرادهایی هم وارد باشد، اما سعدی درحکایتی می‌گوید: «شیخی پای در کفش، نماز می‌گزارد، دزدی به او رسید، طمع در کفش وی کرد. گفت: باکفش نماز نباشد. شیخ گفت: نماز نباشد، کفش که باشد!» مثلا یکی از این ایرادها را بگویم: این‌که گاهی وقت‌ها دوستان ممکن است به لحاظِ به دست آوردنِ فرم‌ها و تکنیک‌ها، تکنیک‌زده و فرم‌زده شوند و آن‌وقت، التذاذ ادبی فراموش شود. یعنی توازنی بین آن موضوعِ قدیمیِ فرم و محتوا نباشد. آن‌وقت این کار، حافظه گریز می‌شود، خواننده را از دست می‌دهد. این می‌تواند خطای کارگاهی باشد که خیلی مصنوع پیش می‌رود و فکر می‌کند فقط آن ابزارها و فنون می‌تواند کار را پیش ببرد.

الآن فضایی درگیلان به‌وجود آمده است به‌وسیله‌ی نسل جدیدی از داستان‌نویس‌ها- که آثارشان دارد در می‌آید و اگر بخواهید، من نام‌شان را با کمال میل می‌برم- که تجاربِ زیست شده‌ی محیطی‌شان را سوژه و درون‌مایه‌ی کار کرده‌اند؛ یعنی درواقع، جهانِ زیسته‌ی خودشان را. از قرار معلوم ما ناخواسته، گاهی وقت‌ها گمان می‌بریم اگر اسم شخصیتمان باشد صفرعلی، این از زیبایی‌شناسیِ داستانمان می‌کاهد. نه آقا، صفرعلی دور و برمان حضور دارد و می‌تواند اسمش هم در داستانمان باشد. مثلا شما فکر می‌کنید سرهنگ آئورلیانو بوئندیا اسم خیلی عجیب یا شیکی است؟ اسم کسی است که همانجا حضور دارد و مارکز در داستانش می‌گذارد.

مجتبی گلستانی : یادم می‌آید از بیژن نجدی که از سرمایه‌های بزرگ گیلان بود، درمصاحبه‌ای پرسیده بودند اسم شخصیت‌هایش را از کجا می‌آورد، گفته بود: خوب، مثلا ملیحه را می بینم، طاهر را می‌بینم و این‌ها را انتخاب می‌کنم به عنوان اسم شخصیت‌هایم. چقدر هم اتفاقا فضای گیلان در این اسم‌ها نمود پیدا می‌کند.

آقای خانجانی، می‌دانم که خیلی حرف داریم. یعنی ما بیرون که بودیم و گفتگو می‌کردیم باید همان جورمی‌آمدیم و امتداد آن حرف‌ها را پی می‌گرفتیم. بیرون هم خیلی درد دل داشتیم راجع به ادبیات.

کیهان خانجانی : بله. غزل ِ من، قصیده را مانَد!

مجتبی گلستانی : دقیقا برای خود من هم خیلی خوب بود که شما را از نزدیک زیارت کردم و با هم یک ساعتی گپ زدیم. حتما برای علاقه‌مندان و دوستان کارگاه و کسانی که با آثار شما آشنا هستند نیز فرصت مغتنمی بود. دلم می‌خواهدکمی هم در مورد کارهای آینده‌ی خودتان، کارهایی که زیر چاپ دارید و از بچه‌های شمال بگویید و از شرایطی که دارید. این‌که در حقیقت از آن کارگاه داستان‌نویسی، لااقل حدود بیست و پنج مجموعه داستان خوب دارد به بازار می‌آید و این برای شهرستانی مثل رشت، و شهرهای اطرافِ آن خیلی پربار است.

کیهان خانجانی : به گمان من هم حق دوستان است که راجع به‌شان صحبت کنم چون واقعا زحمت کشیده‌اند و در گوشه‌ای کار کرده‌اند، بی های و هوی. این بی های و هویی خیلی مهم است. یکی از آفت‌ها می‌تواند خودِ آفتِ جلسه‌زدگی و حاشیه‌ی جلسه‌ها باشد؛ می‌تواند نتایجِ یک جلسه را عکس کند. خوشبختانه دوستان به دور از حاشیه کارکرده‌اند. امیدوارم تک‌تکشان در این برنامه باشند و از جهانِ شخصی‌شان و تجربیاتشان بگویند.

کارگاه داستان «عصر چهارشنبه‌ی ما»، سال ۸۲ درخانه‌ی فرهنگ گیلان تشکیل شد. وقتی کارگاه مدتی پیش رفت و دوستانِ دیگری به ما پیوستند، متوجه شدیم اختلافِ سطح بین دوستان وجود دارد. بنابراین کارگاه به دو روزِ شنبه و چهارشنبه تقسیم شد. دوستان به کارگاهِ شنبه می‌آیند و وقتی دوره‌ی عناصرِ داستان را گذراندند، به کارگاه ِچهارشنبه می‌روند. عنوان کتاب‌ها هم کتاب‌های «عصرچهارشنبه‌ی ما» است. شاید روزی مجال شد و راجع به ما به ‌ازای این عنوان صحبت کنیم. این دوستان، عصری را در هفته دور هم‌اند. این دور هم بودن، چندسال طول کشیده است. بحث اینجاست که آیا کارگاهی این‌گونه، کلیشه نمی‌شود؟ کارها شبیه هم نمی‌شوند؟ حرف‌ها مشابه نمی‌شوند؟ از تازگی کاسته نمی‌شود؟ دلِ هم را نمی‌زنند؟ دست‌ها برای هم رو نمی‌شود؟ کاری که شده است این است که هر فصل مباحث عوض شوند. مثلا یک فصل راجع به ادبیات بومی حرف می‌زنیم، یک فصل، راجع به نسل اول ادبیات داستانی ایران، یک فصل راجع به ادبیات دهه‌ی چهل، یک فصل راجع به ادبیات امریکای لاتین: چطور این کارها را کرده¬اند و زیره به کرمان نبرده‌اند. خودشان، تجربیات و جهانِ شخصی‌شان، اقلیم و بوم‌شان را عرضه داشته‌اند و توانسته‌اند جهانی را بگیرند و محتواها و درون مایه‌های انسان مدارانه‌ی خود را بگویند.

مجتبی گلستانی : الآن از بین آن بیست و پنج نفر، چندکار چاپ شده است؟

کیهان خانجانی : از آثار این دوستان، سه جلد تا کنون چاپ شده است، ۲ جلد درهمین ماه چاپ می‌شود، ۲ جلد مطمئنا تا انتهای سال و ۱۳ جلد هم زیر مجوز است. ۵ گزیده‌ی مختلف هست که تاریخ داستان‌نویسی استان و این گروه را نشان می‌دهد. امیدوارم این مجموعه کتاب‌ها، نسلی را نشان دهد که خود را گواهی می‌دهند. یک جریان سالم و به دور از های وهوی. نخست باید یک چیز را بدانیم: بودن بهتر از نبودن است. اول باید یاد بگیریم چطور دور ِهم باشیم، هم‌دیگر را تاب بیاوریم و گفتگوها را دامن بزنیم.

مجتبی گلستانی: آقای خانجانی برایمان بگویید، گویا دو کار آماده‌ی چاپ دارید؟

کیهان خانجانی : بله. یک مجموعه‌ داستان با عنوان: «من و تو به خط بریل» ویک رمان با عنوان: « پرچمِ بندِ محکومین بلند است.»

مجتبی گلستانی : درشمال چاپ می‌شود؟

کیهان خانجانی : به تازگی مراکز پخش تهران دارند سری کتاب‌های «عصرچهارشنبه‌ی ما» را پخش می‌کنند، دیگر فکر می‌کنم بی‌نیاز می‌شویم!

مجتبی گلستانی : تبریک می‌گویم، هم به شما و هم به بچه‌هایی که آنجا هستند. امیدواریم بیایند و در برنامه‌ی ما باشند.

کیهان خانجانی : ممنونم. امیدوارم به عنوان یک همْ کارگاهی- چون درکارگاه‌ها به شکل دایره می‌نشینیم و هیچ راسِ هرمی وجود ندارد- توانسته باشم نماینده‌ی خوبی برای دوستانم بوده باشم. ■
به اشتراک بگذارید!



موضوع مطلب : کیهان خانجانی / گفتگو / بوطیقا / رادیو فرهنگ

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱ :: ۳:٢٢ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.