اگه خونه شو می دونستم ، لنگ لنگان می رفتم درِ خونه ش آبروی مردکه ی بی همه چیزو می بردم! شاید زنیکه منو می دید حیا می کرد ، هر چند که این جور زنا حجب و حیا ندارن.

آی قربون چشای زاغت ، کوک ملحفه ها را رو کوچیک تر بزن و اِلا این دختره منیره دبّه در می آره که کج و معوجند. حالیش نمی شه که با چه بدبختی اینا رو واسه ش جهازی می دوزم. انگار پدر پدر سوخته ش اینا رو رو به راه کرده.

همه رو از چراغ روشن شام تا صب دوختم. این آخری هم بره راحت شم والله.

چی می گفتم ؟ آها! انگار مردکه می خواد واسه عروسی منیره زنیکه ی سلیته رو دعوت کنه. یواشکی تو جیب کتش نگاه کردم ، هیچی نبود ، فقط یک کارت ازم گرفته بود واسه دوستش ، مثل این که ندیدش ، گفت سر راه داده به تو.

الله اکبر! می بینی تو رو خدا ، روزگار منو می بینی ، حالا خوبه تو همسایه ای و از جیک و پیک ما خبر داری. به قول مادر خدا بیامرزم شوهر اگه یه چوب خشکم باشه ، اگه بدم باشه ، بازم سایه سر آدمه ، تو خودت بی شوهری می دونی چه سخته ، اونم با دو تا بچه ی قد و نیم قد. ببین چند وقته دارم از این چشم سفید برات می گم ، زبونم مو درآورد به خدا.

گفتم که به ت دیروز و پریروز چطور شد ، نگفتمت؟ آره ، جونم برات بگه ، اون روز از آش پزیِ خونه ی شما که یه سر اومدم خونه ، دیدم مرتیکه نونوار کرده ، کت شلوار طوسی و پیرهن سفید پوشیده ، داره سر ظرفشویی دندونای عاریه شو با نمک می شوره. با چه وسواسی هم داره می شوره ، انگار می خواد بره دندوناشو نشون بده! شستم خبر دار شد که این دفعه هم عین دفعه های دیگه ست. یادته گفتم محبوبه چی می گفت؟ چطور مچ مرتیکه دو تو قصابی گرفته بود؟ حالا هر قدر قسمش دادم کی بود حرفی نزد. ولی همش می گه دیدمش برق از


 سرم پرید.

خلاصه جونم برات بگه همین که مردیکه فهمید اومدم پی اش سر در بیارم از کار و کردارش ، بهونه گرفت که می خواد بیاد آش پزیِ خونه ی شما. این بهونه ی همیشگی شه ؛ همین که سر از کارش در می آرم باهام ره می افته می آد خونه ی شما. اومد دم در یه کم جولان داد و بعد آروم آروم راه افتاد سمت خونه تون. یادته که تا آخر شب با پسرت دم خور بود و میل نداشت بیاد خونه؟ فکری ام نکنه منتظر زنیکه بود. هر چی رفتم پی محبوبه که بیاد سرِ درد دلو وا کنم تا مگه دلش به رحم بیاد چیزی بگه نیودمد ، گفت ک دختر و دامادم اومدن ، مهمون دارم. فکری ام چرا دروغ گفت؟! سر سنگین شده از اون روز تا حالا. می دونی که چه جوریه. این خاله زنک بازی ها رو خوش نداره. اونم که به م گفت ، از دهنش پرید و من از زیر زبونش کشیدم بیرون. چی شاید دروغ می گه که تو قصابی یکی رو دیده! چطور شد ، تو قبلاً خیلی قبولش داشتی و محبوبه جان محبوبه جان از دهنت نمی افتاد! با نماز با خدا بود ، مؤمن بود. طفلکی دروغ گو شده. حالا آق کریم شقه ی گوشت می فرسته در خونه ت بی گناهه؟!

نه جونم. آره ، منم فردا صب شال و کلاه کردم رفتم پیش سلیمه فال گیر. تازه داشت دست و روشو می شست ناشتایی بخوره ؛ رفتم دست به دامنش شدم. گفت : زنیکه چشم زاغ و قد کوتاه و سیاه سوخته ست. به قول مادر خدا بیامرزم : از چشم زاغ باید ترسید! تو می گی خرافه ست ، نه جونم درسته.

اِوا! چی شد چایی پرید تو گلوت؟! خدا مرگم بده! بذار بزنم پشتت ، آروم ، یواش تر ، ببخشید ، تورو خدا حواسم به ت نبود. منظوری نداشتم ، آخه هر گردی که گردو نیست جونم.

آره ، زنه چشم به این خونه و یه در مغازه ی قصابی داره. می گفت طرف به تون نزدیکه ، دور نیست. چی می دونم والله ، دوره زمونه خراب شده. مسلمانی کنار رفته هر کی هر کی شده. همه می خوان یه جوری سر همدیگه رو زیر آب کنن و گلیم خودشونو بیرون بکشن.

آی قربون دستت ، اون پتو بزرگه رو تو ملحفه شو بدوز ؛ چشم و چالت بهتر از من کار می کنه. چی؟ زیاد فکر نکنم؟ فدای سرم؟ مگه می شه! شوهرمه چل سال آزگار باهاش تو بدبختی و نداری زندگی کردم. پنج تا بچه ازش دارم ، بعد زنیکه پتیاره ی از خدا بی خبر از راه بیاد و شوهر ساده مو بقاپه؟!...

چی؟ درسته دوستش ندارم ، اما از وقتی چشمامو واکرم یه آق کریم بود و دور و برم بچه های قد و نیم قدش. هنوزم که هنوزه تا شبا سرم باهاش رو یه بالش نباشه خوابم نمی بره ، والله. راستش از گوشه و کنار شنفتم یه پسر می خواد ؛ می خواد تخم و ترکه داشته باشه. سر پیری و معرکه گیری!

حالا تقصیر من چیه که هر چی زاییدم دختر بود. همش تو کوک این بودم که ویار اولم با دومی ، دومی با سومی ، ... فرق کنه که شاید خدا خواست و پسر شد اما نشد که نشد. مردکه همین که می فهمید بچه م دختره ، تو روم نگاه نمی کرد. شبا پشت به من رو به دیوار می خوابید. آخه نه آبش کم بود ، نه آشش کم بود ، برایش زنی نمی کردم؟!

تو این سن به هر سازی که می زد نمی رقصیدم؟!... شبی نبود که بیاد و لا اله الا الله! خونه رو عین دسته گل می کردم والله. گناهم چی بود؟ همش تو پخت و پز و بشور و بساب بودم. خوب بود دائم کفش وکلاه می کردم و این ور اون ور می رفتم؟

خیلی دلم می خواست این زنیکه ی سلیته رو ببینم که چه گُه ایه که مرد ِ با این اسم و رسم و سن و سال هوایی شده؟ حتمی یکی از همین بی صاحاب هاست ، که تونسته با عشوه دلِ مردکه رو آتیش بزنه.

آی قربون دستت مادر. برو پسرت صدات می کنه ، حتمی گُشنشه. زحمت کشیدی ، وقت کردی بیا یه قدری دست و بالمو بگیر.

/*]]>*/

 

اگه خونه شو می دونستم ، لنگ لنگان می رفتم درِ خونه ش آبروی مردکه ی بی همه چیزو می بردم! شاید زنیکه منو می دید حیا می کرد ، هر چند که این جور زنا حجب و حیا ندارن.

 

 

آی قربون چشای زاغت ، کوک ملحفه ها را رو کوچیک تر بزن و اِلا این دختره منیره دبّه در می آره که کج و معوجند. حالیش نمی شه که با چه بدبختی اینا رو واسه ش جهازی می دوزم. انگار پدر پدر سوخته ش اینا رو رو به راه کرده.

 

 

همه رو از چراغ روشن شام تا صب دوختم. این آخری هم بره راحت شم والله.

 

 

چی می گفتم ؟ آها! انگار مردکه می خواد واسه عروسی منیره زنیکه ی سلیته رو دعوت کنه. یواشکی تو جیب کتش نگاه کردم ، هیچی نبود ، فقط یک کارت ازم گرفته بود واسه دوستش ، مثل این که ندیدش ، گفت سر راه داده به تو.

 

 

الله اکبر! می بینی تو رو خدا ، روزگار منو می بینی ، حالا خوبه تو همسایه ای و از جیک و پیک ما خبر داری. به قول مادر خدا بیامرزم شوهر اگه یه چوب خشکم باشه ، اگه بدم باشه ، بازم سایه سر آدمه ، تو خودت بی شوهری می دونی چه سخته ، اونم با دو تا بچه ی قد و نیم قد. ببین چند وقته دارم از این چشم سفید برات می گم ، زبونم مو درآورد به خدا.

 

 

گفتم که به ت دیروز و پریروز چطور شد ، نگفتمت؟ آره ، جونم برات بگه ، اون روز از آش پزیِ خونه ی شما که یه سر اومدم خونه ، دیدم مرتیکه نونوار کرده ، کت شلوار طوسی و پیرهن سفید پوشیده ، داره سر ظرفشویی دندونای عاریه شو با نمک می شوره. با چه وسواسی هم داره می شوره ، انگار می خواد بره دندوناشو نشون بده! شستم خبر دار شد که این دفعه هم عین دفعه های دیگه ست. یادته گفتم محبوبه چی می گفت؟ چطور مچ مرتیکه دو تو قصابی گرفته بود؟ حالا هر قدر قسمش دادم کی بود حرفی نزد. ولی همش می گه دیدمش برق از سرم پرید.

 

 

خلاصه جونم برات بگه همین که مردیکه فهمید اومدم پی اش سر در بیارم از کار و کردارش ، بهونه گرفت که می خواد بیاد آش پزیِ خونه ی شما. این بهونه ی همیشگی شه ؛ همین که سر از کارش در می آرم باهام ره می افته می آد خونه ی شما. اومد دم در یه کم جولان داد و بعد آروم آروم راه افتاد سمت خونه تون. یادته که تا آخر شب با پسرت دم خور بود و میل نداشت بیاد خونه؟ فکری ام نکنه منتظر زنیکه بود. هر چی رفتم پی محبوبه که بیاد سرِ درد دلو وا کنم تا مگه دلش به رحم بیاد چیزی بگه نیودمد ، گفت ک دختر و دامادم اومدن ، مهمون دارم. فکری ام چرا دروغ گفت؟! سر سنگین شده از اون روز تا حالا. می دونی که چه جوریه. این خاله زنک بازی ها رو خوش نداره. اونم که به م گفت ، از دهنش پرید و من از زیر زبونش کشیدم بیرون. چی شاید دروغ می گه که تو قصابی یکی رو دیده! چطور شد ، تو قبلاً خیلی قبولش داشتی و محبوبه جان محبوبه جان از دهنت نمی افتاد! با نماز با خدا بود ، مؤمن بود. طفلکی دروغ گو شده. حالا آق کریم شقه ی گوشت می فرسته در خونه ت بی گناهه؟!

 

 

نه جونم. آره ، منم فردا صب شال و کلاه کردم رفتم پیش سلیمه فال گیر. تازه داشت دست و روشو می شست ناشتایی بخوره ؛ رفتم دست به دامنش شدم. گفت : زنیکه چشم زاغ و قد کوتاه و سیاه سوخته ست. به قول مادر خدا بیامرزم : از چشم زاغ باید ترسید! تو می گی خرافه ست ، نه جونم درسته.

 

 

اِوا! چی شد چایی پرید تو گلوت؟! خدا مرگم بده! بذار بزنم پشتت ، آروم ، یواش تر ، ببخشید ، تورو خدا حواسم به ت نبود. منظوری نداشتم ، آخه هر گردی که گردو نیست جونم.

 

 

آره ، زنه چشم به این خونه و یه در مغازه ی قصابی داره. می گفت طرف به تون نزدیکه ، دور نیست. چی می دونم والله ، دوره زمونه خراب شده. مسلمانی کنار رفته هر کی هر کی شده. همه می خوان یه جوری سر همدیگه رو زیر آب کنن و گلیم خودشونو بیرون بکشن.

 

 

آی قربون دستت ، اون پتو بزرگه رو تو ملحفه شو بدوز ؛ چشم و چالت بهتر از من کار می کنه. چی؟ زیاد فکر نکنم؟ فدای سرم؟ مگه می شه! شوهرمه چل سال آزگار باهاش تو بدبختی و نداری زندگی کردم. پنج تا بچه ازش دارم ، بعد زنیکه پتیاره ی از خدا بی خبر از راه بیاد و شوهر ساده مو بقاپه؟!...

 

 

چی؟ درسته دوستش ندارم ، اما از وقتی چشمامو واکرم یه آق کریم بود و دور و برم بچه های قد و نیم قدش. هنوزم که هنوزه تا شبا سرم باهاش رو یه بالش نباشه خوابم نمی بره ، والله. راستش از گوشه و کنار شنفتم یه پسر می خواد ؛ می خواد تخم و ترکه داشته باشه. سر پیری و معرکه گیری!

 

 

حالا تقصیر من چیه که هر چی زاییدم دختر بود. همش تو کوک این بودم که ویار اولم با دومی ، دومی با سومی ، ... فرق کنه که شاید خدا خواست و پسر شد اما نشد که نشد. مردکه همین که می فهمید بچه م دختره ، تو روم نگاه نمی کرد. شبا پشت به من رو به دیوار می خوابید. آخه نه آبش کم بود ، نه آشش کم بود ، برایش زنی نمی کردم؟!

 

 

تو این سن به هر سازی که می زد نمی رقصیدم؟!... شبی نبود که بیاد و لا اله الا الله! خونه رو عین دسته گل می کردم والله. گناهم چی بود؟ همش تو پخت و پز و بشور و بساب بودم. خوب بود دائم کفش وکلاه می کردم و این ور اون ور می رفتم؟

 

 

خیلی دلم می خواست این زنیکه ی سلیته رو ببینم که چه گُه ایه که مرد ِ با این اسم و رسم و سن و سال هوایی شده؟ حتمی یکی از همین بی صاحاب هاست ، که تونسته با عشوه دلِ مردکه رو آتیش بزنه.

 

 

آی قربون دستت مادر. برو پسرت صدات می کنه ، حتمی گُشنشه. زحمت کشیدی ، وقت کردی بیا یه قدری دست و بالمو بگیر.



موضوع مطلب : نادیا خوش لقا / آق کریم قصاب / عصرچهارشنبه / ادبیات خزر

پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.