تا این موقع؟ قبل از اینکه درو باز کنه تو خیابون به ساعتم نگاه کرده بودم، ده و نیم بود اما از ترس دوباره به ساعتم نگاه کردم گفتم وای! نزدیک یازده شبه که. مامان روی کاناپه نشست و پاشو گذاشت روی پاش و بهم زل زد " خب؟ " خب چی؟ " با کی بودی؟ " 

گفتم که مامان جان با سیما دارم می رم بیرون. خودت خونه بودی وقتی سیما زنگ زد گفت بریم بیرون که! " من که جای تو گوشی رو نداشتم ! " می ذاری لباسمو عوض کنم؟ " مگه جلوتو گرفتم؟ " رفتم تو اتاقم " کجا ها رفتین؟ " کافی شاپ " کدوم کافی شاپ؟ " حرصم در اومده بود. می خواستم بیفتم سر لج اما حوصله دعوا نداشتم، دی. " کجا هست؟ " لباسمو عوض کردم و اومدو کنارش واستادم، انتهای خیابون طالقانی.

" گفتی با کی رفتی؟ " سیما " چی خوردین؟ " آب جو " راستشو بگو " آخه مادر من چی باید می خوردم؟ کافه گلاسه." شلوغ بود؟ " تقریباً، چایی می خوری؟ " نه " رفتم تو آشپزخونه و برا خودم چایی ریختم." شام نمی خوری مگه؟ " پیتزا خوردم." أه! پس پیتزا هم خوردی. چرا نگفتی؟ " یادم رفت." جداً ؟ معمولاً یادت نمی رفت . اونجا با کی رفتی؟ " با سیما " سیما با کی بود؟ " با من " دیگه کجا ها رفتین؟ " 

همون خیابونای اطرافو دور زدیم. چایی رو گذاشتم روی


میز کنارش، می تونم برم دستشویی؟ سرشو تکون داد. وقتی از دستشویی اومدم فهمیدم کیفمو گشته، رنگش پریده بود انگار جن دیده بود، چیه؟ نکنه اون روسری رو پیدا کردی؟ " کی برات خریده؟ " من خریدم برای تو. " به چه مناسبت؟ " گفتم فردا بعد عمری می خوای بری جشن روسریه قشنگ سرت کنی " یعنی اینقدر به فکر من بودی؟ " 

روی کاناپه نشستم و چایی رو برداشتم، مامان جون به خدا من اینو برای تو خریدم. اینو خودم خریدم به علی اینو خودم خریدم. " کدوم علی؟ اونی که تو بهش اعتقاد داری؟ " آره همون علی! همون که تو بهش اعتقاد داری.چایی رو گذاشتم روی لبم. سرشو انداخت پایین و تکون داد. چیه مامان؟ 

" من خیلی تو رو اذیت می کنم نه؟ " ول کن، من دیگه عادت کردم به خدا." من اصلاً یه طور دیگه شدم " آره مامان، هزار بار اینو گفتی. هر هزار بار هم منو بوسیدی و گفتی ببخش این آخرین بار. " خونه که نبودی یه نفر زنگ زد حرف نزد " خب؟ " حتماً با تو کار داشت " مامان تو رو خدا ، منو داری دیوونه می کنی ها! می دونی مامان تو به اونی که باید گیر می دادی گیر ندادی حالا چسبیدی به من.

مامان مطمئن باش من تو رو ترک نمی کنم من همیشه پهلوت می مونم به خدا من همیشه به تو فکر می کنم همیشه و همه جا. دستاشو آورد طرفم، رفتم تو بغلش. صورتش خیس شد صورت منم خیس کرد. داشتم لباس خوابمو می پوشیدم که مامان گفت ویدا یه چیز بگم قول می دی ناراحت نشی؟ بگو " شماره ی سیما چنده؟ " از اتاقم اومدم بیرون و شماره تلفن سیما رو براش گرفتم و گوشی رو دادم دستش، با مامان سیما حرف زد پرسید که سیما کجا رفته بود با کی رفته بود چی خورده بود و همه ی اون سوال هایی که از من پرسیده بود ، مامان سیما با آرامش به سوالاش جواب داد، مامان خودش همیشه می گه. خیالش راحت شد گوشی رو گذاشت و به من نگاه کرد.

گفتم دیگه چیه؟ لبخند زد، شب به خیر. روی تختم دراز کشیدم.



موضوع مطلب : نینا گلستانی / داستان کوتاه

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱:٠٥ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.