هاینریش بول نویسنده ی معاصر آلمانی به سال 1917 در شهر کلن «آلمان » به دنیا آمد. در زمان جنگ جهانی دوم سرباز بود . پس از آن به نویسندگی روی آورد و تا کنون داستان ها و رمان های بسیار نوشته است. در داستان نویسی پس از جنگ آلمان ، نقطه ی تحولی بوده است . در نوشتن شیوه ای خاص دارد که آن را به شیوه های معمول این عصر نمی توان منطبق کرد و بدین سبب او را نوعی نویسنده رئالیست که به اخلاق و مذهب اهمیت می دهد خوانده اند . در میان نویسندگان کنونی آلمان انگشت شمارند کسانی که چون او نه تنها پلیدی ها و ناپاکی های دوران خود را بلکه پاکی ها و خوبی ها آن را


هم نشان داده باشند 


.تخت روان را با گام های آهسته تری از پله ها بالا بردند . هر دوی آن ها خشمگین بودند
یک ساعت بود که کارشان را شروع کرده و هنوز یک سیگار هم انعام نگرفته بودند . یکی
،از آن ها راننده ی اتومبیل بود و راننده ها نمی دانند سر تخت روان را چگونه باید بگیرند
ولی از بیمارستان کسی را برای کمک نفرستاده بودند و آن ها هم نمی توانستند پسرک را
همان طور در ماشین بگذارند . هنوز می بایست یک بیمار ذات الریه ای و یکی را که دست
.به خود کشی زده بود و در آخرین دقایق نجات اش داده بودند با شتاب به بیمارستان برسانند
خشگمین بودند دوباره از آهستگی گام هاشان کمی کاستند . راهرو با نور ضعیفی روشن شده
.بود و طبیعی است که بوی بیمارستان شنیده می شد

یکی از آن ها غرغر کنان گفت « آخر چرا نجات اش دادند » و مقصودش همان کسی بود
که دست به خود کشی زده بود. این کسی بود که عقب تخت روان را گرفته بود . چون سرش
را برگردانده بود محکم به در خورد . آن که روی تخت روان دراز افتاده بود به خودش آمد
.و جیغ های خشک و ترسناکی زد ، جیغ های یک بچه

پزشک جوانی با یقه ی دانشجویی ، موی بور و قیافه ی عصبی گفت «آرام ، آرام » . به
ساعت نگاه کرد . ساعت هشت بود و در واقع پیش از این می بایست کشیک را به دیگری
سپرده باشد . بیش از یک ساعت بود که بیهوده دکتر «لومایر » را کشیده بود ولی شاید او را
.دستگیر کرده بودند این روزها هر لحظه ممکن بود کسی را دستگیر کنند


پزشک جوان ، بدون اراده گوشی اش را برداشت مدتی دراز به پسرکی که روی تخت روان
خوابیده بود نگاه اش را دوخت. تازه حالا چشم اش به دو نفری افتاد که با ناشکیبایی کنار در
«منتظر ایستاده بودند . با خشونت پرسید «چه شده دیگر چه می خواهید ؟

«.راننده گفت «تخت روان را . نمی شود او را جای دیگری خواباند ؟ ما باید با عجله برویم
:پزشک صندلی راحتی چرمی را نشان داد و گفت
. معلوم است می شود اینجا -
در این لحظه پرستار شب آمد . خونسرد ولی جدی به نظر می رسید شانه های پسرک را
گرفت و یکی از آوردندگان تخت روان که راننده نبود، پاهای او را . پسرک دوباره مانند
«.دیوانه ها جیغ کشید و پزشک با شتاب گفت «ساکت. آرام ، آرام چیز مهمی نیست
دو آورنده ی تخت روان هنوز منتظر بودند . به نگاه خشمگین پزشک دوباره یکی از آن دو
پاسخ داد به آرامی گفت «پتو» . پتو اصلن مال او نبود . خانمی در محل حادثه آن را داده
بود . چون نمی شد بچه را همین طور با پای شکسته و مجروح به بیمارستان برد . ولی به
عقیده یکی از آورندگان تخت روان ، بیمارستان پتو را نگه نمی داشت . بیمارستان به اندازه
ی کافی پتو داشت . ولی به هر حال پتو را به آن خانم پس نمی دادند .این پتو به به مجروح
به هماناندازه تعلق داشت که به بیمارستان . این دلایل کافی بود . زن راننده پتو را تمیز می
.کرد و برای پتو هم این روزها پول خوبی می دادند

بچه هنوز جیغ می زد . پتو را از پاهایش باز کرده و به راننده داده بودند پزشک و پرستار
.به هم نگاه کردند . بچه ظاهر ترسناکی داشت . تمام قسمت پایین بدن اش غرق خون بود
شلوار کتانی کوتاه کاملن پاره شده بود . تکه ها ی آغشته به خون ، ظاهر وحشت آوری پیدا
کرده بود . پاهایش لخت بود و پیوسته جیغ می زد . با سماجت و با فاصله های یک نواخت
.جیغ می زد
«.پزشک آهسته به پرستار گفت «زود سرنگ . زود، زود
«پرستار با چابکی و مهارت کار می کرد . ولی پزشک برای بار دوم و سوم گفت «زود زود
. دهان اش بدون وقفه در صورت عصبی اش تکان می خورد . بچه پی در پی جیغ می زد
.ولی پرستار نمی توانست سرنگ را زود تر آماده سازد

.پزشک نبض پسرک را گرفت . صورت رنگ پریده اش از شدت خستگی تکانی خورد
چندین بار به حال سرسام پچ پچ کرد «ساکت ، ساکت باش دیگر » . ولی پسرک جیغ می
زد. مثل این که تنها برای جیغ زدن به دنیا آمده بود . عاقبت پرستار با سرنگ آمد و پزشک
با چابکی و ورزیدگی فراوان آمپول را تزریق کرد . در حالی که آه می کشید سوزن را از
پوست سفت و تقریبن چرمی بچه بیرون آورد . در همین هنگام در باز شد و راهبه ای با
شتاب و ناراحتی وارداتاق شد . ولی چون چشم اش به آن بدبخت و پزشک افتاد، دهان اش را
که باز کرده بود بست و آهسته و ساکت نزدیک آمد. سرش را به علامت سلام به سوی
پزشک و پرستار رنگ پریده تکان داد و دست اش را روی پیشانی پسرک گذاشت . بچه
.چشم هایش را باز کرد و با تعجب به هیکل سیاهی که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد
ظاهرن این طور به نظر می آمد که از فشار این دست خنک به روی پیشانی اش احساس
آرامش می کند . حال آن که آمپول در کار اثر بخشیدن بود . پزشک هنوز سرنگ را در
دست داشت . یک بار دیگر آه ممتدی کشید . دیگر همه چیز ساکت بود . چه خوب ساکت بود

.. آن چنان ساکت که همه صدای نفس هایشان را می شنیدند . کلمه ای به زبان نیاوردند
بچه دیگر درد را حس نمی کرد آرام و کنجکاو به دور و برخود نگاه می کرد . پزشک
«.آهسته از پرستار شب پرسید «چه قدر ؟ »اونیز همان طور آهسته پاسخ داد «ده تا
«پزشک شانه ها را بالا انداخت «کمی زیاد است . تا ببینم به ما کمک می کنید خانم لیویا ؟
راهبه یک باره از عالم خودش بیرون آمد و متوجه آن ها شد . با شتاب گفت «البته » . همه
چیز ساکت بود . راهبه سروشانه های پسرک وپرستار پاهای اورا نگه داشتند و تکه پاره
های آغشته به خون را از تن اش در آوردند . آن گاه دیدند که خون با چیز سیاهی مخلوط
شده است . همه ی بدنش سیاه بود پاهای پسرک و هم چنین دست هایش از گرد زغال پوشیده
شده بود . فقط خون بود و تکه پاره های پارچه و گرد ذغال . یک طبقه ضخیم گرد زغال
تقریبن چرب . پزشک غرغرکنان گفت «روشن است وقت ذغال دزدی از قطار پرت شده
«ای . هان ؟

پسرک با صدای شکسته ای گفت «بله معلوم است » . چشم هایش بیدار وخوشبختی کمیابی
در آن ها بود . گویا آمپول اثر خیلی خوبی بخشیده بود . راهبه پیراهن بچه را بالا زد و روی
سینه اش در زیر چانه آن را لوله کرد . قسمت بالای بدن بچه لاغر بود .لاغری خنده آوری
مثل بدن یک غاز پیر . بالا روی ترقوه ، سایه ، سوراخ ها را به طور کم نظیری تاریک
کرده بود . سوراخ های بزرگی که راهبه می توانست همه دست سفید و پهن اش رادر آن ها
پنهان کند . آن گاه پاهایش را هم نگاه کردند . آن چه از این پاها سالم مانده بود . آن ها کاملن
:نازک بود و ظریف و باریک به نظر می آمد . پزشک سری تکان داد و به خانم ها گفت
«.امکان دارد دو شکستگی دردو طرف باشد باید عکس برداریم »

پرستار با یک تکه پارچه بی مصرف پاها را تمیز کرد . اکنون آن ها ، پاها چندان بدنما نبود
،. بچه فقط به طور وحشت آوری لاغر بود . پزشک در حالی که نوار تنظیف را می بست
.سر تکان می داد . دوباره نگران «لومایر» شد . شاید به راستی اورا دستگیر کرده باشند
اگر چیزی هم به زبان نیاورده باشد باز هم ناراحت کننده است که انسان بگذارد او را به
خاطر داروی «اشتروفائتین » نگه دارند و خود آزاد بگردد ؛ حال آن که در موقع سود با او
شریک بوده است . عجب ، ساعت حتمن هشت و نیم بود و همه جا به طور ترسناکی خاموش
. در خیابان چیزی شنیده نمی شد . او نوار را تا آخر بست و راهبه پیراهن پسرک را دوباره
پایین کشید تا روی کمرش . آن گاه به سوی کمد رفت. یک پتوی سفید بیرون آورد و روی او
کشید . راهبه در حالی که دست هایش دوباره روی پیشانی بیمار بود به پزشک که دست اش
:را می شست گفت
آقای دکتر من در واقع برای دخترک کوچولو آمدم . فقط چون مشغول به کار پسرک بودید »
«.نخواستم ناراحت تان کنم
پزشک که دست هایش را خشک می کرد ، درنگی کرد . صورت اش کمی درهم رفت و
.سیگاری که به لب پایین اش آویزان بود لرزید
«پرسید : « چه ؟ مگر دخترک چه طور شده ؟
.رنگ پریدگی صورت اش حالا تقریبن به زردی می گرایید
«.قلب کوچولودیگر نمی خواهد بزند . دیگر هیچ نمی خواهد بزند گویا آخرش است »
.پزشک سیگار را دوباره به دست گرفت و دستمال را به میخ پهلوی روشویی آویزان کرد
در حالی که بیچاره شده بود فریاد زد : «بدبختی است . من چه باید بکنم . من که کاری نمی
«.توانم بکنم

راهبه دست اش را همچنان روی پیشانی جوان نگه داشته بود . پرستار پارچه های خونی را
در زباله دان که در نیکلی آن روی دیوار نور می انداخت ریخت. پزشک اندیشناک به زمین
نگاه می کرد . ناگهان سرش را بالا آورد یک بار دیگر به پسرک نگاه کرد و شتابان به سوی
«در رفت «می روم نگاهی بکنم ». پرستار پشت سرش پرسید «من احتیاج ندارید ؟

پزشک سرش را دوباره داخل اتاق کرد «نه همین جا بمانید . بچه را برای عکسبرداری آماده
«.کنید و سعی کنید در این مدت گزارش جریان را بنویسید
بچه هنوز خیلی ساکت بود پرستار شب هم کنار صندلی راحتی چرمی ایستاده بود راهبه
«.پرسید «مادرت خبر دارد ؟
«مرده »
.راهبه جرات نکرد درباره پدرش چیزی بپرسد
«چه کسی را باید خبر کرد ؟»
،برادر بزرگترم را ، ولی حالا او در خانه نیست . به هر حال کوچولو ها باید با خبر شوند »
«.آن ها اکنون تنها هستند
«کدام کوچولوها ؟»
«.هانس و آدولف ، آن ها منتظر می مانند تا من بیایم غذا درست کنم »
«برادر بزرگترت کجا کار می کند ؟»
.پسرک چیزی نگفت و راهبه دیگر نپرسید
«می خواهید بنویسید ؟»
پرستار شب سری تکان داد و به سوی میز سفید کوچکی که روی آن داروها و ظروف
آزمایش چیده شده بود رفت . دوات مرکب را نزدیک کشید . قلم را در آن فرو برد و با دست
.چپ اش کاغذ سفید یادداشت را صاف کرد
«راهبه از پسرک پرسید «اسم ات چیست ؟
«beckerبکر »
«مذهب ؟»
«ندارم مراغسل تعمید نداده اند »
.به راهبه لرزه ای دست داد . صورت پرستار شب خونسرد باقی می ماند
«کی به دنیا آمده ای ؟»
«سال سی و سه ... دهم سپتامبر »
«هنوز مدرسه می روی بله ؟»
«بله »
«!پرستار شب با پچ پچ راهبه گفت :«و ....اسم کوچک
«بله ..... و اسم کوچک ؟»
«.griniگرینی »
.چه ؟» هر دو خانم ها با لبخند به هم نگاه کردند »
:پسرک مانند همه کسانی که اسم غیر عادی دارند خشگمین و شمرده گفت
«گرینی »
«پرستار شب پرسید : با «ی
.«بله با دو تا ی ». و یک بار دیگر تکرار کرد « گرینی »
نام او را درواقع «لهنگرین »بود . چون در سال 1933 هنگامی که نخستین عکس های
هیتلر در محل نمایش های موسمی شهر «بایرویت » در همه ی فیلم های اخبار هفته به چشم
.می خورد به دنیا آمده بود. ولی مادرش همیشه او را «گرینی » صدا زده بود
پزشک ناگهان وارد شد . چشمان اش از خستگی تار شده بود و موهای بور و نرم اش به
.صورت جوان ، ولی پرچین اش ریخته بود
.«تند بیایید ، تند ، هر دو تان. می خواهم کوشش کنم یک بار دیگر خون به او تزریق کنم
«.تند »
راهبه نگاهی به پسرک انداخت پزشک فریاد زد «بله ، بله ، با خیال راحت یک دقیقه او را
«تنها بگذارید
«پرستار شب دم در ایستاده بود راهبه از پسرک پرسید «خوب این جا آرام می مانی گرینی ؟
«بچه گفت «بله
ولی هنگامی که آن ها همه رفتند ، اشک هایش به آسانی سرازیر شد . مثل این که قرار
گرفتن دست راهبه روی پیشانی اش جلوی ریزش اشک اش را گرفته بود . او از درد گریه
.نمی کرد ؛ از خوشبختی گریه می کرد . ولی با این همه ، این گریه از درد و ترس هم بود
تنها هنگامی که به کوچولوها می اندیشید از درد گریه می کرد و می کوشید به آن ها نیاندیشد
.، چون می خواست از خوشبختی گریه کند

.در زندگی اش هیچ وقت خود را مانند اکنون یعنی پس از آمپول سر حال حس نکرده بود
چیزی شبیه شیری شگفت وکمی گرم در او جریان داشت . او را گیج و در عین حال هوشیار
می کرد و روی زبان اش مزه ی بسیار خوبی احساس می کرد . هرگز مزه ای به این خوبی
در زندگی حس نکرده بود . به هر حال او می بایست همیشه در فکرکوچولوها باشد هوبرت
پیش از صبح فردا بر نمی گشت و پدر هم تازه سه هفته دیگر می آمد و مارد ... کوچولو ها
اکنون تنها بودند . یقین داشت آن ها با هر صدای پا و با هر صدای خفیفی که از پلکان به
گوش شان برسد ، تصور آمدن او را می کنند . چه بسیار صدا که از پلکان می آمد و چه
بسیار تصور بیهوده که با خود برای کوچولوها می آورد . خیلی کم ، امید می رفت که خانم
گروسمان به فکر آن ها باشد . این خانم هیچ وقت به آن ها توجه نداشت . چه طور ممکن بود
امروز به این فکر بیفتد ؛ او که هر گز چنین نکرده بود . او که نمی توانست بداند که گرینی
.... که گرینی به این بدبختی افتاده است . هانس شاید آدولف را دلداری بدهد . ولی هانس
خودش خیلی ضعیف است و با کوچکترین علتی به گریه می افتد . شاید آدولف ، هانس را
دلداری بدهد ولی آدولف تازه پنج سال دارد و هانس هشت سا ل . در واقع بیش تر گمان می
رود که هانس آدولف را دلداری بدهد . ولی هانس بی اندازه ضعیف است و آدولف قوی تر
است . شاید هر دوی آن ها گریه می کنند . چون وقتی ساعت هفت می شود دیگر از بازی
خوش شان نمی آید . چون گرسنه می شوند و می دانند که او در ساعت هفت و نیم می آید و
چیزی برای خوردن به آن ها می دهد . جرات نمی کنند به سراغ نان بروند . نه آنها دیگر
هرگز جرات این کار را نمی کنند . چون چند بار هنگامی که آن ها هر چه بود ، همه ی
خوراک هفته را خورده بودند ؛ سخت از این کار منع شان کرده بود . آن ها می توانستند با
.خیال راحت سراغ سیب زمینی ها بروند . هانس خیلی خوب می توانست سیب زمینی بپزد
ولی آن ها جرات این کار را نمی کردند . او آن ها را سخت مجازات کرده بود . بله حتا
ناچار شده بود آن ها را بزند . چون این کار به هیچ روی درست نبود که آن ها همه ی نان
ها را بخورند و تمام کنند . این کار هیچ درست نبود . ولی کاش هرگز آن ها را مجازات
نکرده بود . چون در این صورت اکنون آن ها سراغ نان ها می رفتند و دست کم گرسنه نمی
ماندند . آن ها همان طور نشسته منتظر هستند و با هر صدایی که از پلکان می آید با هیجان
از جا می پرند و صورت رنگ پریده شان را از لای در بیرون می آورند . همان طور که
آن ها را بارها شاید هزار بار دیده بود . همیشه اول صورت آن ها را می دید . آن ها
خوشحال می شدند . بله حتا پس از این که آن ها را زده بود ؛ وقتی می آمد خوشحال می
شدند . بله با همه چیز می ساختند . واکنون هر صدایی برایشان گمانی به همراه داشت . آن
ها می ترسیدند ، هانس وقتی چشم اش به پاسبانی می افتاد به خود می لرزید . شاید آن قدر
بلند گریه کنند که خانم گروسمان سر و صدایش بلند شود و فحش بدهد . چون خیلی میل
داشت شب ها آرامش داشته باشد . شاید باز هم به گریه شان ادامه دهند و خانم گروسمان بیاید
ببینید چه شده است و آن وقت دل اش به حال آن ها بسوزد . خانم گروسمان چندان آدم بدی
نبود . ولی هانس هیچ وقت پیش اش نمی رفت . خیلی از او می ترسید . هانس از همه می
ترسید.....کاش دست کم سراغ سیب زمینی ها بروند ! از هنگامی که دوباره به فکر
.کوچولوها بود دیگر تنها از درد گریه می کرد

می کوشید دست اش را جلو چشمان اش نگه دارد تا کوچولو ها را نبیند . احساس می کرد
دست اش خیس شده است و باز بیش تر گریه می کرد .کوشید پی ببرد ساعت چند است . بی
شک ساعت نه بود شاید ده و این وحشت آور بود . پیش از این هیچ وقت دیرتراز ساعت
هفت و نیم به خانه نرفته بود . ولی امروز قطار به شدت مراقبت می شد و می بایست سخت
مواظب باشد . لوگزامبورگی ها از تیر اندازی خیلی خوش شان می آمد . شاید با وجودی که
این کار را خیلی دوست داشتند در جنگ نتوانسته بودند خیلی تیراندازی کنند . ولی او را به
چنگ آوردند . تاکنون هیچ وقت به چنگ اش نیاورده بودند . همیشه از چنگ شان گریخته
.بود . خدایا خودش بود زغال آنتراسیت . ممکن نبود بگذارد آن را از دستش درآوردند
آنتراسیت ، برای آنتراسیت درست هفتاد تا هشتاد مارک پول می دادند ؛ آن وقت بگذارد آن
را از چنگ اش در آوردند . ولی لوگزامبورگی ها ظاهرن نتوانسته بودند دستگیرش کنند . او
از پس روس ها بر آمده بود ؛ از پس آمریکایی ها و انگلیسی ها و بلژیکی ها هم بر آمده بود
. درست لوگزامبورگی ها باید او را دستگیر کنند این لوگزامبورگی های مسخره ؟

از چنگ شان گریخته بود . به روی صندوق پریده بود . کیسه را پر کرده و پایین انداخته بود
. آن وقت مقدار دیگری که بعدن می شد حمل کرد پایین ریخته بود . ولی در همین موقع یک
باره قطار نگه داشت . او فقط این را می دانست که درد گیج اش کرد و دیگر چیزی نفهمید تا
.این که در این جا در آستانه ی در بیدار شد واتاق سفید را دید . آن وقت به او آمپول زدند
.اکنون از خوشبختی گریه می کرد . بچه ها دیگر نبودند

،خوشبختی چیز باشکوهی بود . تاکنون آن را احساس نکرده بود . مثل این که اشک ها
خوشبختی بودند . خوشبختی از چشمانش جاری شده بود . در دل او این خوشبختی ، کوچک
نمی شد . این قطره ها ی درخشان و دلپذیر و گوی مانند . این پاره های کمیاب که به
.صورت اشک از چشمان اش جاری شده بود . در دل اش کوچک نمی شد
ناگاه صدای تیر گزامبورگی ها را شنید . تپانچه داشتند . در شب خنک بهار صدای ترسناکی
.بود . بوی کشتزار شنیده می شد
دود قطار با بوی ذغال و کمی هم بوی بهار به هم آمیخته بود . صدای دو تیر دیگر در آسمان
که خاکستری تیره ی یک دست بود پیچید وانعکاس هزار برابر شده ی آن به سوی او
بازگشت . روی سینه اش سوزشی احساس کرد . مانند سوزش نیش سوزن . این
لوگزامبورگی های لعنتی حق نداشتند او را دستگیر کنند . آن ها حق نداشتند او را با تیر
بزنند . ذغال هایی که او اکنون روی آن ها دراز افتاده بود ، سخت وتیز بود . این ذغال ها
آنتراسیت بود و برای پنجاه کیلو آنتراسیت هفتاد تا هشتاد مارک پول می دادند . می توانست
برای کوچولوها شکلات بخرد ؟ نه ، نه پول اش نمی رسید . برای شکلات چهل تا چهل و
پنج مارک پول لازم بود . این همه پول را نمی توانست به هدر بدهد . خدایا پنجاه کیلو برای
دو بسته شکلات . لوگزامبورگی ها سگ های نفهمی بودند . باز هم تیر می انداختند . پاهای
برهنه اش سرد بود و از آنتراسیت تیز دردشان می آمد سیاه و کثیف بودند . این را حس می
.کرد
.تیرها سوراخ های بزرگی در آسمان پدید می آوردند . ولی آسمان را که نمی شد با تیر زد
راستی لوگزامبورگی ها می توانستند آسمان را با تیر بزنند ؟
درست بود که به پرستار بگوید پدرش کجا است و هوبرت شب ها کجا می رود ؟ آن ها که
از او نپرسیده بودند . و چیزی را که از آدم نپرسیده اند ، نباید بگوید. این را در مدرسه گفته
بودند . لعنت بر لوگزامبورگی ها ... کوچولوها ... لوگزامبورگی ها می بایست تیر اندازی
نمی کردند .... باید پیش کوچولوها می رفت ....مثل این که لوگزامبورگی ها دیوانه بودند یا
نسبت به او کینه داشتند . نه او اصلن به پرستار نمی گوید پدرش کجا است و برادرش شب
ها کجا می رود . شاید کوچولوها کمی نان برداشته باشد یا از سیب زمینی ها .... یا شاید هم
خانم گروسمان پی برده باشد که وضع در آن جا عادی نیست . در واقع همیشه وضع در آن
جا عادی نبوده است . آقای مدیر مدرسه هم فحش می داد . این آمپول چه خوب بود . او
سوزش را حس می کرد . ناگهان خوشبختی را در برابرش احساس کرده بود . این پرستار
رنگ پریده خوشبختی را در سرنگ کرده بود و او با دقت تمام شنیده بود که خیلی خوشبختی
در سرنگ کرده بود . خیلی زیاد خوشبختی . او به هیچ وجه آن قدرها کودن نبود . گرینی با
دو«ی» ، نه مرده است . نه دیگر نیست . خوشبختی با شکوه بود . او می خواست شاید
برای کوچولوها خوشبختی را در آمپول بخرد . همه چیز را می شد خرید ...نان ...خروارها
...نان
بدبختی است ... با دو«ی» .... آخر این جا نام های خوب آلمانی را نمی شناسند ؟
ناگهان جیغ زد «هیچ ، مرا غسل تعمید نداده اند ».
،اکنون دیگر مادر زنده نبود . نه لوگزامبورگی ها او را با تیر زده بودند نه روس ها .... نه
که می داند ، شاید نازی ها ..... با خشم ، زشت ترین فحش ها را به آن ها داده بود .... نه
آمریکایی ها ... کوچولوها باید با خیال راحت نان بخورند ، نان بخورند .... او می خواست
یک خروار تمام برای کوچولوها نان بخرد ..... خروارها نان ..... یک کامیون پر از نان
..... پر از آنتراسیت و خوشبختی در آمپول
!با دو«ی» بدبختی است
راهبه به سوی او دوید فورا نبض اش را گرفت و با ناراحتی به دورو برش نگاه کرد . خدایا
باید پزشک را صدا کند . ولی دیگر نمی توانست این بچه ی هذیانی را تنها بگذارد . دخترک
مرده بود . دیگر نبود . خدا را شکر دختر بچه ای با قیافه روسی ! پزشک اکنون کجا بود ؟
.راهبه دور صندلی راحتی چرمی با گام های تند راه می رفت
«.پسرک جیغ زد «هیچ ، مرا غسل تعمید نداده اند
نبض اش مرتب تندتر می زد . روی پیشانی راهبه عرق نشسته بود . با صدای بلند فریاد می
...زد « آقای دکتر » ،ولی به خوبی می دانست که هیچ صدایی از در بیرون نمی رود
.پسرک اکنون به طور رقت آوری ناله می کرد
...نان .... یک خروار تمام نان برای کوچولوها .... شکلات ... آنتراسیت »
لوگزامبورگی ها ، این خوک ها ، آن ها نباید تیراندازی می کردند .بدبختی است . سیب
زمینی ها. شما می توانید با خیال راحت سراغ سیب زمینی ها بروید ....بروید سراغ سیب
زمینی های دیگر .خانم گروسمان ....پدر .... مادر ..... هوبرت .....در آستانه ی در آستانه
«.ی در
راهبه از ترس گریه می کرد . جرات نداشت بیرون برود . دست های پسرک این طرف و آن
طرف می افتاد . راهبه شانه هایش را محکم نگه داشته بود . صندلی راحتی بیش از اندازه
لیز بود . دخترک کوچولو مرده بود . قلب کوچولو در بهشت بود . خدا بیامرزدش .بیامرزد
.... بیگناه بود . فرشته ی کوچولو ، یک فرشته کوچولوی زشت روسی .... ولی اکنون
.قشنگ بود

پسرک جیغ می زد «هیچ ، مرا غسل تعمید نداده اند » و می کوشید دست هایش را به این
طرف و آن طرف بکوبد .راهبه با وحشت نگاه اش را بالا آورد . به سوی روشویی دوید
. از ترس چشم از پسرک بر نمی داشت لیوان پیدا نکرد با شتاب برگشت پیشانی داغ بیمار
.را نوازش داد . آن گاه به سوی میز سفید کوچک رفت و یک ظرف آزمایش را برداشت
...ظرف خیلی زود از آب پر شد . خدایا در ظرف آزمایش چه کم آب جا می گیرد
...پسرک آرام گفت : خوشبختی ، خیلی خوشبختی در سرنگ کنید ، همه ی آن چه دارید
برای کوچولوها هم .... راهبه با وقار و خیلی آهسته صلیب کشید . آن گاه آب ظرف آزمایش
را روی پیشانی پسرک ریخت و اشکریزان گفت «من تو را غسل تعمید دادم .....» . ولی
بچه که از آب سرد یک باره احساس خوبی در خود کرده بود چنان ناگهانی سرش را بلند
کرد که ظرف از دست راهبه به روی زمین افتاد و شکست . پسرک به راهبه که ترسیده بود
با تبسم خفیفی نگاه کرد و با صدای خفه ای گفت «غسل تعمید ... بله ....» . آن گاه چنان
محکم به عقب صندلی راحتی چرمی خورد که سرش با یک ضربه و با صدایی خشک روی
آن افتاد . صورت اش اکنون باریک به نظر می رسید . پیر شده بود . به طور ترسناکی زرد
...شده بود . همان طور بی حرکت آن جا افتاده بود دست هایش آماده ی چنگ زدن

پزشک که خنده کنان با دکتر «لومایر» وارداتاق می شد ، گفت : «عکس برداری از او شده
است ؟ » راهبه فقط سرش را تکان داد . پزشک نزدیکتر آمد . بی اراده دست اش را به
طرف گوشی معاینه برد ولی آن را دوباره رها کرد و چشم به لومایر دوخت . لومایرکلاه اش
...را برداشت . لهنگرین مرده بود

 



موضوع مطلب : هاینریش بول / داستان(جهان)

سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ :: ٥:٠٩ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.