تلاش برای یافتن هویت!

رها فتاحی

 

 

در راه ویلا

دومین مجموعه داستان فریبا وفی پس از یک مجموعه داستان و سه رمان، تحت عنوان «در راه ویلا» در زمستان 87 با تیراژ مناسب 2000 نسخه روانه بازار شد.
با نگاهی به چهار کتاب قبلی فریبا وفی انتظار می‌رفت که مجموعه داستان جدید او نیز با کمترین درگیری با تکنیک و بازی‌های زبانی و فرمی به ساده‌ترین شکل به برخوردی نزدیک با زندگی «زنِ ایرانی» بپردازد. اتفاقی که در سه رمان او «پرنده‌ی من»، «ترلان» و «رویای تبت» و مجموعه داستان «در عمق صحنه» نیز رخ داده بود.
فریبا وفی نویسنده‌ی آذری زبانیست که


زبان نوشتار فارسی را به خوبی می‌شناسد و این شناخت و در اختیار داشتن دایره‌ی واژگانی مناسب سبب شده است که داستان‌هایش را با استفاده از ساده‌ترین زبان ممکن به مخاطب ارائه دهد و شاید این یکی از عمده‌ترین دلایلی باشد که مخاطبان کتاب‌های او تنها مخاطبان حرفه‌ای داستان نیستند.
در راه ویلا، مجموعه داستانی است متشکل از 9 داستان کوتاه که در تمامی آن‌ها داستان حول محور زندگی «زنِ ایرانی» چرخ می‌زند. زنی که تنهاست، زنی که می‌خواهد زندگیِ بهتری را تجربه کند، زنی که خاطره‌ای را برای شوهرش نقل می‌کند، زنی که با مادرش سفر می‌کند، زنی که زیر سایه‌ی عروس بودن ناپدید می‌شود و زنی که ... و تمام آنچه در تمام این داستان‌ها وجه اشتراک است زن بودن است. چیزی که بی‌شک با پسوند ایرانی بودن خود مشکلی می‌شود که وفی از بیان آن ترسی ندارد.
زن‌های داستان‌های وفی همواره می‌خواهند بهترزندگی کردن را تجربه کنند و این گاه به فروپاشی زندگی‌شان نزدیک می‌شود و گاه مجبورند تسلیم شرایط شده و خود را با آن وفق دهند. اتفاقاتی که برای زنان جامعه‌ی ایرانی کاملن قابل لمس است. کافی‌ست زن باشی و یا زنان را دیده باشی تا بتوانی با واقعیت داستان‌های وفی ارتباط برقرار کنی.
از زن اولین داستان مجموعه، «در راه ویلا» که در سفری بدون همسرش مجبور می‌شود مادر راتحمل کند، تا زنی که مجبور می‌شود هویتش را از دست بدهد و تنها «عروس» باشد، تا زنی که در داستان «دهن کجی» برای بهتر زندگی کردن مجبور می‌شود برخلاف آنچه همیشه می‌خواسته عمل کند و در ظاهر پیروز می‌شود اما در اصل زندگی را باخته است، تا زنی که در «حلوای زعفرانی» مرگ را به نظاره نشسته است، تا زنی که ناخواسته در گروه مادران قرار می‌گیرد، تا زنی که دوست دارد احساس‌ش را از یادآوری خاطره‌ای با مردی غریبه با شوهرش در میان بگذارد اما واکنشی متفاوت و خشن می‌گیرد، تا زنی که شب قبل از دادگاهش باید در میان جمعی قرار بگیرد که قرار است برایش تکلیف روشن کنند و حتی تا زنی که شوهر داشت، همه و همه یک وجه اشتراک بیشتر ندارند و آن زن بودن است. چیزی که در جامعه‌ی مرد سالار ایران همواره نفی می‌شود و گاهی همین حق کوچک «بودن» را نیز از دست می‌دهد.
فریبا وفی نویسنده‌ی زنِ ایرانی، به سادگی این رسالت را بر دوش گرفته است که بجای برداشت‌های انتزاعی و ذهنی از دنیای پیرامونش، تنها به برداشت‌هایی عمیق از اتفاقات و زندگی‌هایی که می‌بیند و از نزدیک لمسشان می‌کند بپردازد. او در تمام این سال‌ها که در ادبیات داستان حضور دارد تنها به نشان دادن زندگی زنِ ایرانی پرداخته است و هرگز سعی نکرده است تکنیک‌ها و فرم‌های گوناگون را بیاموزد و یا وارد مباحث تئوریک داستان شود.
در این مجوعه از کنار داستان پرمایه‌ی «هزارها عروس» نمی‌توان به سادگی گذشت. داستانی که با طنزی که در موقعیتش موجود است شیرین می‌شود و با درون‌مایه‌ی وسیعش عمیق. داستانی که شاید چکیده‌ای از محتوا و درونمایه‌ی کلیِ مجموعه داستان است. همان انکار هویت زنِ ایرانی در جامعه‌ی مرد سالار ایران. جامعه‌ای که شاید امروز روز به صورت عینی وعملی به ندرت شاهد مردسالاری باشد اما متاثراز حافظه‌ی تاریخی‌اش کلیتی مرد سالار دارد که بستر زندگی برابر را برای زن فراهم نمی‌کند و به عنوان مثال زنی که ازدواج می‌کند هویتِ مستقل‌اش به یک اسم عام تبدیل می‌شود:
اولین تلنگر را مادر شوهرش زد؛ وقتی اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد:
« عروس، بیا پایین.»
روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هرچه بود عروس بود و یک روز فهمید عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. (در راه ویلا، ص 25)
پروسه داستان کوتاه نویسی او را اگر معطوف به دو مجموعه داستانش کنیم باید این واقعیت را بپذیریم که او به معنای واقعی کلمه در این 11 سال فاصله پیشرفت کرده است و اگر او را رمان نویس خوبی بدانیم می‌توان بعد از مطالعه‌ی دومین مجموعه داستانش او را داستان کوتاه نویسِ خوبی نیز نامید حتی اگر داستان‌هایش شاخص نباشند اما سالم‌اند و به قول گلشیری از میان داستان‌های سالم است که داستانی شاخص بیرون می‌آید.

1:

در راه ویلا
زاویه دید: اول شخص
خلاصه داستان: زنی در موقعیتِ سفری قرار می‌گیرد که در این سفر می‌تواند بدون همسرش به ویلای خواهرش برود و از این تنهایی بهره بجوید، اما ناخواسته مجبور می‌شود مادرش را نیز در این سفر همراه خود ببرد و ... .
نگاه: روند داستان خطی و ساده است. همه چیزاز نقطه‌ی الف شروع می‌شود در نقطه‌ی ب پایان می‌پذیرد. تقریبن هیچ رفت و برگشت زمانی‌ای نداریم و این ساختار ساده دست مخاطب عام را برای رسیدن به لایه‌ی اول متن بسیار باز می‌گذارد و همین ویژگی سبب می‌شود که قصه‌ی داستان مخاطبان بسیاری را جذب کند. اما باید دید آیا این سادگی و روانی می‌تواند با درونمایه‌یی عمیق مخاطبان حرفه‌ای‌تر داستان را نیز راضی نگهدارد؟
می‌توان به این سوال تا حدودِ زیادی جواب مثبت داد. مخاطب حرفه‌ای‌تر داستان بعد از خوانش داستانی که تقریبن تمام عناصرش به جا و درست استفاده شده تا حدود زیادی راضی می‌شود و سپس به سراغ زیر لایه‌ها می‌رود. زاویه دید داستان از آغاز تا پایان خطایی ندارد. فضاپردازی و شخصیت‌پردازی بسیار خوب است. به گونه‌ای که ما در صفحات پایانی داستان باور می‌کنیم که زن نسبت به زمین خوردن مادرش بی‌تفاوت باشد و در واقع این واکنش را از شخصیت اصلی داستان در قبال مادرش عجیب نمی‌دانیم زیرا پذیرفته‌ایم که او نیز یک انسان است همان انسانی که وقتی مادرش زمین می‌خورد، لحظه‌ای مکث می‌کند نگاهش می‌کند، حتی آرزو می‌کند کاش جای او بود و بعد:
رویم را برگرداندم و راه افتادم.(در راه ویلا،ص17)
تمام این چفت و بست‌های عناصر مخاطب حرفه‌ای را نیز راضی می‌کند و او را به این سمت سوق می‌دهد که آیا از زیر لایه‌های متن نیز می‌تواند چیز بیشتری به کف آورد یا نه.
تقابل مادری امروز (راوی داستان) با مادرش در واقع رودرروی هم قرار گیری دو نسل است. نسلی که در همان ابتدای کار و از زبان خودش اعلام می‌کند: «من بچه‌داری‌ام را کرده‌ام. حالا دیگر نوبت خودتان است.»(در راه ویلا،ص9) و تکلیف را روشن می‌کند که با مادری نسبتن متفاوت روبرو هستیم و دلایل برخورد نسبتن بدون ترحم راوی را نیز برایمان توجیح می‌کند. اما کم‌کم در روند داستان زنی که راوی است و نمی‌خواهد این شرایطِ تحمیلی را که باید مادر را با خود ببرد بپذیرد و با انواع اقسام حرکات اعتراض و نارضایتی خودش را نشان می‌دهد. این‌بار نیز همچون بسیاری از موقعیت‌های اجتماعی‌ای که برای زن در جامعه‌ی ایرانی فراهم می‌شود مجبور می‌شود تن در دهد و خودش را با شرایط وفق دهد. حتی بعد از پشت کردن به زمین خوردن مادر و بی‌توجهی به او در پایان داستان می‌بینیم که خواسته و ناخواسته روی پای مادر پماد می‌مالد و او را دلداری می‌دهد تا جای تعاویل گوناگونی را برای مخاطبِ کمی حرفه‌ای‌ترش باز بگذارد. و این درواقع پایان‌بندیِ مناسبی برای این داستان است که چندین گزینه پیش رو دارد که آیا زن باز هم تسلیم شرایط شد؟ یا رفتار مادر دچار تغییر شده است؟ یا با برخورد از نزدیک با زندگی خواهرش میترا که نمادی از خوشبختی، البته از دور، بود با واقعیت زندگی کنار می‌آید؟ یا ... .
داستان در راه ویلا را می‌توان داستان سالم و حتی کمی بالاتر از آن داستان خوبی دانست.
نمره: 5

2:

هزارها عروس
زاویه دید: دانای کل محدود به ذهن
خلاصه داستان: عروسی به همراه شوهر و خانواده‌ی شوهرش در خانه‌ی پدریِ همسرش زندگی می‌کند. نو عروسی که هنوز نتوانسته خودش را با شرایط خانواده‌ی همسرش هماهنگ کند. عروس دچار بیماری یوبوست شده و این موضوع دردسرهایی را برایش به دنبال دارد و ... .
نگاه: داستان «هزارها عروس» بی‌شک بهترین داستان مجموعه در راه ویلاست. داستانی که با طنز موقعیت روایت می‌شود. موقعیتی که عروس در آن گرفتار شده است به خودیِ خود طنز است، و از این رو داستانی طناز می‌خوانیم.
داستان همچون بیشتر داستان‌های این مجموعه ساختاری خطی و ساده دارد و فاقد هرگونه پیچ و تاب تکنیکی است و باز هم این سادگی برقراری ارتباط با قصه را سهل می‌کند.
«هزاراها عروس» نمایندگیِ این را دارد که به بهترین شکل درونمایه‌ی کلی مجموعه را بر دوش بکشد و در این راستا موفق نیز بوده. شخصیت اصلی داستان زنِ جوان و نو عروسی‌ست که همراه با خانواده‌ی شوهرش زندگی می‌کند. زن که در تلاش برای حفظ هویتِ خودش است همچون بیشتر زنان این مجموعه شکست می‌خورد اما طرح داستانی مناسب سبب می‌شود که شکستِ او با استفاده از تکنیک و تاکتیک‌های مناسبی که نویسنده با آن طرح‌ش را پیاده کرده عمیق و قابل درک‌تر باشد.
شکستِ زن در همان اوایل داستان اتفاق می‌افتد جایی که مادر شوهرش بجای صدا زدن اسم او، عروس خطابش می‌کند و زن تبدیل می‌شود به «عروس» و این یعنی یک زن با هزاران مشابه، یک تکرار، و یا همان هزارها عروس.
از این شروع به بعد داستان روایتِ زنی‌ست که هر لحظه دایره‌ی دخالت‌های دیگران (خانواده‌ی شوهر) در زندگی‌اش گسترده‌تر می‌شود و دایره از دخالت در بچه‌داری و رفتار جزئی زن شروع می‌شود و به جایی ختم می‌شود که گوهر، خواهر شوهر و سایر بستگان پشت در دستشویی توصیه‌هایی برای مشکل یوبوست او نیز ارائه می‌دهند و دایره‌ی اختیارات و یا همان دایره‌ی «بودنِ» زن محدودتر و دایره‌ی عروس بودنش گسترده‌تر می‌شود.
یکی دیگر از درونمایه‌های مرتبت با معقوله‌ی زن بودن در این داستان بی‌شک ارتباطی است که در ورایِ این محو شدنِ زن میان او و گوهر شوهرش اتفاق می‌افتد که هر دو زن هستند و گویی در این جامعه‌ای که تمام تلاشش را برای حذف زن انجام می‌دهد آن‌ها همدیگر را پیدا کرده، جذب می‌کنند و خارج از دنیای روابطِ تیپیکِ عروس و خواهر شوهر می‌توانند برایِ هم دوست و شخصیت باشند. پایان بندی داستان بسیار خوب و تاثیر گذار است، جایی که متوجه می‌شویم همان دخالت خواهر شوهر در خصوصی‌ترین امور زندگی عروس همان‌قدر که منفی‌ست می‌تواند به سبب زن بودنِ هر دوشان نتایج مثبتی نیز داشته باشد، رابطه‌ای که بین عروس و شوهرش شکل نمی‌گیرد (همان دوستی) ما بین عروس و خواهر شوهرش اتفاق می‌افتد:
آن‌ها یک سال بعد از آن خانه رفتند. عروس عروس ماند، ولی گوهر دیگر برای عروس خواهرشوهر نبود. گوهر بود.(در راه ویلا، ص33)
نمره: 8

3:

دهن کجی
زاویه دید: اول شخص
خلاصه داستان: زنی سعی می‌کند برای اثباتِ خود به شوهرش دست به کارهایی بزند که از دید شوهر خوب است اما خودِ او آن‌ها را نمی‌پسندد و ... .
نگاه: «دهن کجی» داستانی‌ست برگرفته از خود زندگی. برشی کوتاه و بجا از یک زندگیِ روزمره‌ی شهری و آپارتمانی. زندگی‌ای که خیلی ساده دچار سردرگمی می‌شود و شخصیت داستان را از یک وضعیت پایدار و آرام به وضعیتی ناپایدار می‌برد و همانجا رهایش می‌کند. انگار همان وظیفه‌ای که بر دوش این زندگیِ ماشینی‌ست بر دوش این داستان نیز سنگینی می‌کند.
داستان از جایی شروع می‌شود که زن و شوهر جوانی برای دیدن تاتر رفته‌اند و برای اولین حسی را تجربه می‌کنند حسی که راوی اول شخص که همان زن داستان است به خوبی آن را بیان می‌کند:
این که به جایی بروی که فقط برای لذت روحی تو باشد و اجازه داشته باشی بچه را نبری و این طبیعی‌ترین کار دنیا باشد. بعدها این اتفاق کمتر افتاد. بچه‌ها رفته‌رفته زندگی‌مان را اشغال کردند. بدون آن‌ها هیچ چیز معنا نداشت.(در راه ویلا، ص36)
اما داستان آنجا شروع می‌شود که از آن شب و آن تاتر جمله‌ای برای همیشه در دهانِ مردِ داستان باقی می‌ماند. این جمله به خوبی نشانه‌ای‌ست از به جا ماندن آن حس، آن لذتی که دیگر نتوانستند تجربه کنند و این جمله جایگزین آن حس می‌شود و همواره همراهشان هست. و در واقع خلا آن لذت را برای همیشه همراهشان می‌آورد.
داستان داستانی شخصیت محور است. شخصیت زن در واقع محور اصلی‌ست که داستان حول آن می‌چرخد. زن به خوبی از وضعیت پایدار ابتدای داستان به سمتی سوق داده می‌شود که ازجهتی برای دلخواه شوهر شدن و از جهتی برای بهتر زندگی کردن به سمت کارهایی مثل ورزش و کتابخواندن می‌رود، چیزهایی که چون خواستِ واقعی‌اش نیست و انگیزه‌ی روشنی هم از آن ندارد نه تنها سبب نمی‌شود که به پایداری زندگی‌اش برگردد بلکه او را از روند عادی زندگی خارج می‌کند. به گونه‌ای که حتی وقتی نسبت به جمله‌ی تکراریِ باقی مانده از آن شب که هر به چندی شوهرش تکرارش می‌کند واکنش متفاوتی نشان می‌دهد شوهرش متعجب می‌شود و به نوعی به اتفاقاتی که برای زن و شخصیت‌اش افتاده پی‌می‌برد. اما این اتفاق به باب میل شوهر نیست، گویی او همان زنِ خانه‌دار و ساده‌اش را بیشتر دوست می‌دارد.
گنگی این برداشت که آیا شوهر واقعن آن زن را بیشتر دوست دارد و یا از استقلال و پیشرفتِ او می‌ترسد تا پایان داستان باقی می‌ماند و به برداشت مخاطب منعکس می‌شود، چیزی که داستان را به سمت چند صدایی می‌برد. و نقطه‌ی مثبت دیگری‌ست.
زن در روند داستان نه تنها به ثباتی که می‌خواهد نمی‌رسد بلکه به ناپایداریِ عمیقی دچار می‌شود به شکلی که در پایان داستان با هزاران سوالِ مطرح شده و نشده در ذهنش شب را به سمت خواب طی می‌کند.
نمره: 6

4:

کافی‌شاپ
زاویه دید: اول شخص
خلاصه داستان: دخترِ جوانی بی‌هدف از خانه بیرون آمده در پارک نشسته است و به اتفاقات روزمره‌ی زندگی با مادر و ناپدری‌اش فکر می‌کند که ناگهان مردِ سن و سال‌داری کنارش می‌نشیند و او را به کافی‌شاپ دعوت می‌کند و ... .
نگاه: شاید بتوان کافی‌شاپ را نقطه ضعف اصلیِ این مجموعه دانست. داستانی که علی‌رغم این‌که داستان سالمی‌ست و می‌توان گفت مشکل عناصری چندانی ندارد اما فاقد یک‌سری روابط علی و معلولی‌ست که نشان می‌دهد نویسنده با موقعیتی که آفریده است چندان آشنا نیست.
داستانِ خطیِ «کافی‌شاپ» داستانِ موقعیت است، موقعیتی که راوی در آن گرفتار شده و چندان از پس ارائه‌ی ان بر نمی‌آید. به گونه‌ای که شکل گیریِ شخصیت مردِ داستان ضعیف است و نمی‌تواند آن مردی که نویسنده می‌خواهد باشد، و حتی دختر نیز انگیزه‌های مناسبی برای آنچه به آن عمل می‌کند ندارد و این موضوع سبب می‌شود چفت و بست‌های داستان جور نشود.
نمره: 2

5:

حلوای زعفرانی
زاویه دید: اول شخص
خلاصه داستان: اعضای یک خانواده دور هم جمع شده‌اند و مادر مثل همیشه‌ی آن خانواده از مرگِ خودش می‌گوید و از این‌که مراسم‌اش را چگونه برگزار کنند و ... .
نگاه: داستان‌هایی که پیرامون مقوله‌ی مرگ‌اندیشی روایت می‌شوند همواره از تضادها و تشابهات بهره می‌جویند، تضادها و تشابهات ما بین مرگ و زندگی، مرگ و اندیشه‌ی مرگ، مرگ و تصویرِ مرگ، مرگ و واقعیت و ... .
کوتاه‌ترین داستانِ این مجموعه نیز پیرامون همین تضادها و تشابهات شکل می‌گیرد. تضاد ما بین تصویری که مادر از مرگ دارد و واقعیتِ روبرو شدن با آن.
«حلوای زعفرانی» یکی دیگر از داستان‌های موفق این مجموعه است. داستانی که در آن شخصیت اصلی مادر است و راوی تنها داستان را روایت می‌کند.
فضای داستان همانگونه که باید به خوبی سرد و تیره است. مادر از مراسم مرگ خودش می‌گوید، روابط ما بین بچه‌ها و عروسی که در خانه است به خوبی چفت و بست شده و همه چیز درست و حسابی سر جایش قرار دارد.
بار اصلی روایت بر دوش دیالوگ‌هاست، دیالوگ‌هایی که به موقع با کنش و واکنش‌های شخصیت‌ها همراه می‌شود و از روند پینگ پنگی خارج می‌شود و هر جا که باید راوی روایت می‌کند و نمی‌گذارد دیالوگ‌ها تصنعی شوند. تحولِ شخصیت مادر، و در واقع باورِ مرگ و روبرو شدن با «نبودن»ش نیز در همان دیالوگ ها اتفاق می‌افتد و برایمان روشن می‌شود.
انگار پیرامون مساله‌ی مهمی همچون مرگ نیز باید صحبت کرد تا همه چیز باز شود. مادر در ابتدا مدام از مرگ خودش و مراسمش می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که فرزندانش نمی‌توانند حلوا را آن‌طور که باید درست کنند وخودش باید این کار را انجام دهد. اما به ناگاه به حقیقتی که همانا خودِ «مرگ» است روبرو می‌شود و آن تاریکی‌ای که باید از این مرگ اندیشی همراهش باشد به ناگاه سایه‌اش را روی او می‌اندازد:
«اصلن ولش کن. خودم درست می‌کنم.»
ناگهان چیزی یادش می‌افتد. دستش که چند لحظه‌ای بین زمین و هوا مانده پایین می‌افتد. فکر می‌کنم همین الآن است که هاون از دستش بیفتد.
«ولی من که دیگر نیستم.»
انگار اولین بار است که با دنیای بدون خودش روبه‌رو شده.(در راه ویلا، ص69)
داستان دارای ایجازی مناسب است، ایجازی که مخل نیست و اطلاعات را همانقدر که باید در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. فضا پردازی بسیار مناسب است و به خوبی می‌توان آن خانه و جمع را باور کرد و با آن ارتباط برقرار کرد.
نمره: 7

6:

آن سوی اتوبان
زاویه دید: دانای کل محدود به ذهن
خلاصه داستان: زنی ارتباط با پسرش را از دست رفته می‌بیند و در واقع خودش را هر لحظه از او دورتر حس می‌کند و می‌خواهد این ارتباط را به هر شکلی که می‌تواند شکل دهد و ... .
نگاه: شاید بتوان بالاترین نمره را در میان عناصر این داستان به عنوانش داد؛ «آن سوی اتوبان». داستانی که اختلافِ موجود بین روابطِ مادر و فرزندی را نشان می‌هد که زیر یک سقف زندگی می‌کنند. در واقع عنوان داستان و خرده روایتی که بین مادر و فرزند از دوران کودکیِ مهیار، پسر داستان، مطرح می‌شود که در دوران کودکی زن پسر را مجبور می‌کرده به تنهایی از روی پل به آن سوی اتوبان برود خود نشانه‌ای مانا می‌شود برای جدا شدن این روابط گویی زن از همان دوران آغاز بزرگ شدن و شکل گرفتن شخصیت پسر در سویی از اتوبان و پسرش در سمتی دیگر می‌مانند. و این اختلاف برای همیشه باقی می‌ماند.
زن برای باز پس گیری این ارتباط تا جایی پیش می‌رود که با دستگاهی که همکارش به او می‌دهد تصمیم می‌گیرد به مکالمات تلفنی پسرش به صورت مخفیانه گوش دهد.
البته این نکته نیز نباید ناگفته بماند که ارتباطات این دو شخصیت و حتی فریده و همکارش و کنش‌گریِ شخصیت فریده در کلِ داستان از چفت و بست چندانی برخوردار نیست.
نمره :4

7:

گرگ‌ها
زاویه دید: دانای کل محدود به ذهن
خلاصه داستان: زن و شوهری از کوه پایین می‌آیند و در راه صدایی می‌شنوند که زن را یاد خاطره‌ای می‌اندازد و زن تصمیم می‌گیرد این خاطره را برای همسرش تعریف کند و ... .
نگاه: «گرگ‌ها»، روایت زنی‌ست که خاطره‌ای را برای همسرش تعریف می‌کند، خاطره‌ای که به تصور خودش مظهرِ وفاداری‌اش است و به ناگاه به برداشت متفاوت شوهرش روبرو می‌شود. به همین سادگی. و این برداشت اشتباه ترس و دلهره و آینده‌ای مبهم را نقش می‌زند.
داستان از روایتِ دو داستانِ موازی ساخته می‌شود. در واقع از لحاظ ساختاری داستان از دو خط موازی تشکیل می‌شود. یکی داستانی که داستانِ اصلی است و دیگری خاطره‌ای که زن آن را برای شوهرش روایت می‌کند اما ما اصل داستان را از دید راوی دنبال می‌کنیم. موازی با داستان اصلی.
تکنیک اصلیِ این داستان در درونمایه‌ و محتوای آن نهفته است. در واقع ما از هر کدام از این دو داستان موازی می‌توانیم برداشت‌هایی داشته باشیم. از روابط موجود بین یک زن و یک مردِ ایتالیایی و آنچه زن صادقانه از آن چند روز می‌گوید که اتفاقن آن نیز از لحاظ موقعیت همچون داستان اصلی است؛ مرد به همراه زنی در کوه است. مخاطب دو برداشت کاملن مجزا از این دو تجربه‌ی زن می‌کند. و بعد از تلفیق این دو برداشت، تاویلی جدا به دست می‌آورد آنچه که زن را در پایان بندی داستان تنها رها می‌کند.
اگر داستانِ زن و شوهرش در کوه را پلاتِ اصلی در نظر بگیریم باید درونمایه را در همانجایی بجواییم که راویِ دانای کل داستان می‌گوید:
از تاریکی ترسیده بود و بیشتر از آن از سردی مرد. مرد با ضربه‌ی آرنج کنارش زد و چیزی گفت که زن در لحظه‌ی اول معنایش را درک نکرد، ولی از صدای تغییر یافته‌ی مرد به فهم متفاوت او از داستان پی برد.(در راه ویلا، ص88)
فهم متفاوتی که ممکن است برای مخاطب این داستان نیز رخ دهد.
گرگ که بهانه‌ی اصلی برقراری ارتباط زن با مرد ایتالیایی می‌شود در زادگاه زن زندگی می‌کند و زن از آن بی‌خبر است و این را مرد ایتالیایی به او می‌گوید. در پایان داستان آخرین تصویری که زن در تاریکی از شوهرش می‌بیند بی‌شباهت به گرگ نیست. آیا یکی از برداشت‌های مخاطب از این داستان نمی‌تواند همین باشد. که آن گرگی که زن از وجودش بی‌خبر است همان شوهرش است که بعد از برخورد با مرد ایتالیایی و مقایسه‌ی این دو پی به حضورش می‌برد. آیا توریست، زن را فقط از وجود گرگ‌های در حال انقراضِ زادگاهش مطلع می‌کند، یا... ؟ و آیا این نمی‌تواند مانیفست داستان نویس باشد که به شکلی غیر شعاری بخشی از داستان شده است، که نسل این گرگ‌ها (همان مردهایی که به این شکل فهم متفاوت و اشتباهی از داستانِ صادقانه‌ی زن می‌کنند) رو به انقراض است؟
نمره: 7

8:

روز قبل از دادگاه
زاویه دید: دانای کل محدود نمایشی
خلاصه داستان: زنِ جوانی که قصد جدا شدن از شوهرش را دارد شبِ قبل از دادگاه‌ش به خانه می‌آید و با حضور اقوام در خانه روبرو می‌شود، اقوامی که برایِ حل مشکل او دور هم جمع شده‌اند و ... .
نگاه: باز هم نگاهی به سنت‌های رایج در جامعه‌ی ایرانی‌ست. سنت‌هایی که برای زنان دست و پا گیر است و نمی‌توان آن‌ها را کتمان کرد. زنِ جوان داستان بی‌آنکه از کسی کمک بخواهد با فوج کمک‌ها مواجهه می‌شود در حالی که تصمیم‌اش را گرفته و دوست دارد این استقلال را حفظ کند. این همان طرحِ ساده‌ی این داستان است. طرحی که شاید بتوان گفت چندان خوب پیاده نمی‌شود. داستان علی‌رغم اینکه به لطف طرح خوبش ظرفیت‌های زیادی دارد اما این ظرفیت‌ها به دلیل عدم وجود داستانیتِ مورد نیاز در متن شکوفا نمی‌شوند.
«روز قبل از دادگاه» هرچند فضا پردازی مناسبی دارد اما شخصیت‌ها به دلیل تعددشان بسیار سطحی هستند و نمی‌توانند آن‌طور که باید حضور داشته باشند و همین باعث می‌شود شخصیت اصلی داستان نیاز در میان این همه آدم گم شود.
نمره: 4

9:

زنی که شوهر داشت
زاویه دید: دانای کل
خلاصه داستان: زنی بعد از دعوا با شوهرش به خانه‌ی دوست مجردش می‌رود و صاحب‌خانه از او می‌خواهد تا هروقت که خواست آنجا بماند و ... .
نگاه: «زنی که شوهر داشت» داستان ساده‌ایست از تفاوت‌های زندگی زناشویی و مجردی. داستان بسیار ساده است و با عدم اسم گذاری برای شخصیت‌ها آن‌ها را به دو تیپ و در واقع دو نماینده می‌شوند از دو دسته از زن‌ها یکی آن‌هایی که شوهر دارند با نامِ «زنی که شوهر داشت» و دیگری به نمایندگی از مجردها با نامِ «زنی که شوهر نداشت». و هرکس وظایفی را بر دوش می‌گیرد، زنِ شوهر دار ابتدا به بیان مشکلات زندگی‌اش می‌پردزاد و این‌که این حجمه‌ی مشکلات او را مجبور کرده است که دیگر به شوهرش فکر نکند و پیش او بماند و زنی که شوهر ندارد ابتدا همه چیز را درک می‌کند و خوشحال می‌شود که خودش را در این چاه نیانداخته.
اما مدتی بعد زن به ناگاه می‌گوید که می‌خواهد پیش شوهرش برگردد چون او پشیمان است، نکته‌ی جالب اینجاست که شوهر این را نگفته و این برداشت زن است، برداشتی که زنی که شوهر ندارد از درک آن عاجز است.
شوهر یخچال را تمیز کرده است، مثل یک زن، به خوبی و این برای زنی که شوهر دارد نشانه‌ی پشیمانی است.
از لحاظ ساختاری دو زن همچون دو کفه‌ی ترازو هستند که بجای سنگِ ترازو مشکلاتشان روی کفه‌ها قرار دارد. در ابتدای داستان زنی که شوهر دارد وزنه‌های بیشتری در کفه‌اش دارد و زنی که مجرد است بالا ایستاده. اما بعد از رسیدن داستان به نقطه‌ی کشمکش دو شخصیت، جایی که زن تصمیم می‌گیرد پیش شوهرش برگردد و با مخالفت و تعجب دوستش مواجهه می‌شود، این کفه کمی بالا می‌آید، از حجم وزنه‌های مشکلات زنِ متاهل کم می‌شود و این دو کفه به هم نزدیک می‌شوند و در پایان بندی داستان جایی که زنی که شوهر ندارد به این نتیجه می‌رسد که:
زنی که شوهر نداشت گیج ماند. برای چندمین بار در زندگی‌اش می‌دید که آموخته‌های منظم و منطقی‌اش به درد فهمیدن چیزی به این سادگی نمی‌خورد. (در راه ویلا، ص103)
این دو کفه بسیار به هم نزدیک می‌شوند و در انتهای داستان جایی که زنی که شوهر ندارد به یخچال خیره می‌شود این دو کفه موازی هم قرار می‌گیرند. گویی زندگی این دو زن، علی‌رغم تفاوت‌هاشان هر دو کمبودهایی دارد و در واقع با هم برابر است.
وزنِ دردها و شادی‌هاشان در واقع برابر است و یا تفاوت ماهوی ندارد.
نمره: 6



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.