یادداشتی بر داستان قاب زرد از مجموعه داستان مرد مٌرد, مریم جوادی

چاپ1390, نشر ایلیا

                           از: محمدجوادنصریان

قاب زرد

نام این داستان بیانگر یک موقعیت اجتماعی بیمار است. داستانی که با ندانستن آغاز می شود و از سختی هایی در پس کلماتی چون: "یک روز آفتابی, ابری... شاید هم برفی" خبر می دهد.

فردی که با سختی ها دست و پنجه نرم می کند و با روژ لب یعنی تظاهر می خواهد از مشکلات فرار کند و یا بگونه ای از این قاب زرد.

مثلاً:

"رژ را برداشتم. رو به بالا دراز کشیدم, شروع کردم به شمردن گل های گچ بری وسط سقف, یک, دو, سه,... رژ را روی لب بالایی کشیدم؛ این کار را خوب بلدم, حتی بدون آینه."

راوی به خیال خود از این قاب زرد


بیرون آمده و" این کار را خوب بلدم حتی بدون آینه" نیز بیانگر همین است و خوب در کار نشسته.

این نشانه ها تقریباً تا آخر باقی می مانند و ما لحظه ای متوجه ی همان یک جمله می شویم که به خط پایان داستان می رسیم.

"لک تمام پیراهنش را پوشانده بود."

و حتی کمی قبل از آن:

"تکه های عکسی را کنار هم چیدم؛ تکه ی اول, دوم, برای تکه ی سوم باید خیلی ها را امتحان می کردم."

و می توانیم امیدوار باشیم که داستان در ما ادامه خواهد داشت. چون باید خیلی ها را امتحان کند تا از قاب زرد زندگی بیرون بیاید و از این تقارن رهایی یابد.

و اما سعید...

عکاس گفته بود: " بخند آقا داماد که آخر های خندیدنته!"

و سعید بلند تر خندیده بود, و حالا چین بین ابروها. و لک پیراهنی که پاک شدنی نیست؛ گرفتاری های روزمره ی زندگی اجتماعی.

و در میان صفحه ی هفتم همین داستان در خط هفتم: " گفت: ریمل پخش شده تو صورتت."

و همه ی این ها خیلی خوب به یک حرکت نمادین بدل شده اند.

قاب زرد داستانی نمادین است که به نظر من نویسنده خیلی خوب از پس آن برآمده است.

01/11/1391



موضوع مطلب : نقد داستان / مرد مُرد / مریم جوادی / محمدجواد نصریان

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ٥:٥٢ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.