«گرگ»، داستان کوتاه هوشنگ گلشیری در مجموعه «نمازخانه کوچک من» روایت زن جوانی است (همسر پزشک روستا یا بخش در یک منطقه کوهستانی و برف گیر) که در قسمتی از ساختمان کوچک بهداری، اندکی دور از سایر خانه های آنجا، بیشتر اوقاتش را، به اجبار، تنها می گذراند و هربار، به صدای زوزه گرگی از دور یا نزدیک، پشت پنجره می ایستد و به تاریکی و خلوت بیرون، و اگر باشد، به چشم های گرگ داستان، خیره می شود.

توصیف گلشیری از زن جوان (نحیف و مردنی، کوتاه قد، 19ساله که معمولاً با کتابی، احتمالاً از جک لندن، در دست دیده می شود) در گسترش های بعدی داستان، حاوی نکاتی است که ضمن کمک به شخصیت پردازی مناسب، به تدریج خواننده را با ابهامی جذاب در مورد علت احتمالی توجه ویژه زن به گرگ برف مواجه می سازد و در مراحل بعدی، تصویر موثر نوعی رابطه ذهنی میان زن جوان مریض احوال و گرگ پرحوصله چشم انتظار را کامل می کنند. اینکه ضعف و تنهایی زن و جداافتادگی اش از سایرین و نگاه ترس آلود و در عین حال احترام آمیزش به گرگ، شبیه بره بیمار کوچک جامانده از گله یی است که 


گویی به ناچار سرنوشت محتوم خود را پذیرفته، یکی از لایه های داستانی است که در ذهن خواننده نقش می بندد؛ یکی از لایه های متعددی که تا به آخر در گسترش داستان و پایان بندی آن حتی حاضر تاثیرگذارند. توصیف شکل گیری حضور گاه گاه و از سر وقت گذرانی زن جوان هم هست؛ در مدرسه و بین بچه هایی که به شدت دوست شان دارد، آن هم به عنوان و در واقع بهانه معلم نقاشی شان. محمل دیگری برای به تصویر کشیدن ذهن درگیر زن و گرگی که وقت و بی وقت در اطراف خانه شان رفت و آمدی پیدا و پنهان دارد. اما داستان از کاستی هایی هم رنج می برد؛ کاستی هایی که در داستان «گرگ ها»ی فریبا وفی (در راه ویلا، نشر چشمه) اگرچه از جنسی دیگرند اما خود را کمی عمیق تر و برجسته تر می نمایانند.

مثلاً راوی گلشیری معلوم نمی کند خطوط تمایل محسوسی که از دو نقطه مقابل هم، از زن به مثابه نوعی طعمه و گرگ به عنوان نمونه شکارچی سمج، کشیده شده در کجای روایت به هم می رسند و نسبت این یک به دیگری چیست؟

به نظرم آنچه منسوب به گرگ است و بارها در ادبیات ما و جهان تصویر شده، معمولاً در قالب صفاتی توامان توصیف می شود. چنان که درنده خویی و بیرحمی همراه با تنهایی و آزادگی و هوشیاری و سماجت و... این حیوان، مصادیق گاه جذابی در آثار هنری (جک لندن، شاندور پتوفی،...) دارند؛ آثاری که گاه پرسشی رازآمیز را مطرح می سازند؛ اینکه برف، با سفیدی و سردی و وسعت تصویرشده خودش است که آن نقطه سرگردان و گرسنه و هوشیار را تسخیر می کند، به رنگ تسلیم درمی آورد و به تکه یی از خود تبدیل می سازد یا خون و خشونت و خوی درنده گرگ است که در چنین خلوت سرد و سفیدی می گسترد و برجسته می شود تا عرصه را یکسر از آن خود کند؟ دو نکته یی که گاه می توانند مسیرهایی کاملاً جدا در طرح و گسترش یک داستان فرضی رقم بزنند و در زمان مناسب خود پرسش های مرحله دیگری را پیش بکشند مثل اینکه در بستر مفروض، نسبت سایر شخصیت های دیگر باهم چگونه است؟ چگونه است که از میان همه، یکی جدا می شود و در کشش به سمت حیوان به دیگران وقعی نمی گذارد؟ به سیاق قبل، با پرسش تازه، نکات جزیی تری در دستور کار بررسی داستان قرار می گیرند؛ نکاتی که پرداختن به آنها در این مقاله بضاعت بیشتر و فرصت دیگری می طلبد.

اما باز از این دست است چرایی انتخاب گرگ به عنوان مابه ازای بدویت و وحشت در ذهن کاراکترهایی با خصوصیات داستانی مورد نظر و ارزیابی اینکه در پروسه انتخاب این حیوان چه میزان نگاه و نظر نویسنده تابع جنسیت کاراکتر، فیزیک و رفتار داستانی او، دوره زمانی مشمول روایت، جغرافیا و فضا و جزییات دیگری از حیات منطقه و... بوده است؟

متاسفانه پرداخت گاه ضعیف نویسنده در«گرگ ها» بخشی از فرصت بررسی لایه های پس پشت عبارات متن داستان را هدر می دهد و زمان نتیجه گیری از جست وجوها را به تاخیر می اندازد. مثلاً نگاه کنیم به عنوان داستان که پیداست با دقت کم انتخاب شده و نسبت دورتری با تم اصلی داستان دارد. «گرگ ها» حتماً به تعدادی گرگ اشاره دارد و تعدادی گرگ ظاهراً همان هشت جفت گرگ مفروض اند که گویا نسل شان در خطر انقراض است و موجب نگرانی مرد ایتالیایی داستان شده و به کلی بعید می دانم چنین اطلاعات مثلاً دقیق و مستندی توانسته باشد سهمی در عمق و گسترش روایت ایفا کند.

داستان اما روایت زنی (نسبتاً جوان) است که همراه با همسرش (همسرش؟) در بازگشت از گردشی در کوه به شنیدن صدایی شبیه به زوزه گرگ، دیدارش با مرد دیگری (توریستی ایتالیایی با موهای طلایی بلند که بیولوژیست است و عاشق گرگ ها) را به یاد می آورد و ضمن راه، خاطره شیرین این دیدار را برای مرد همراهش بازمی گوید. مرد، نخست بی حوصله و سپس خشمگین، او را در تاریکی ابتدای شب و تنهایی انتهای راه رها می کند. در آخر هم این زن است که می فهمد در تاریکی و غیبت مرد جهت را گم کرده است. باد سرد صورتش را می سوزاند و با وضوح بیشتری صدای گرگ را می شنود. حتی به نظرش می آید صدای پاهای نامانوسی (پاهای گرگ یا آدم های گرگ صفت شاید،) را هم پشت سرش می شنود، آنگاه با دیدن نور سردی که لحظه یی چشمک می زند هراسان به سمت ماشین (و احتمالاً همسر عصبانی اش) می دود تا پناه بگیرد.

در هر دو داستان مرد و ماشین پناهگاهی در مقابل حمله احتمالی گرگ فرض می شوند و در هر دو داستان گرگ یا گرگ ها در دل کاراکترهای زن داستان احساسی از ترس توام با وسوسه و مهری مبهم برمی انگیزند. در هر دو داستان شخصیت های مرد کنار این زن ها با واقع بینی مرسومی که برآن تاکید شده است تصویر می شوند تا به این ترتیب ابهام این مهر یا وسوسه رابطه یی عاطفی که در ذهن خواننده برانگیخته شده برجسته تر شود. داستان اول این رویارویی کاراکتر زن با گرگ را مستقیماً تدارک می بیند و در داستان دوم گرگ یا گرگ هایی وجود دارد که مرد ایتالیایی در آن دو دیدار کوتاه خیابان های دمشق میان خود و زن مورد توجه اش قرار می دهد و به بهانه نشان دادن عکس هایی از آنها به اتاق هتل دعوتش می کند. در اینجا گرگ ها پیش از آنکه با صفات آشنایشان ظاهر شوند ابزار تخیل دیداری وسوسه انگیزند. داستان اول گرگ از منظر زن موجودی بی آزار است (به نقاشی هایی که از زن باقی می ماند و به دست راوی می رسد توجه کنیم) که خطرش به زعم زن در حد سگ گله هم نیست؛ هرچند به نظر می رسد در نهایت جانش بر این گمان بیهوده می رود. در داستان دوم، این مرد گرگ نما یا گرگ شناس یا گرگ دوست است که مهربان و حتی عاشق نمایانده می شود و توجه به گرگ ها در حد وسایل صحنه این نمایش باقی می ماند. در جایی دیگر نیز گرگ های فریبا وفی (از منظر مرد توریست) نه با خشونت و درندگی شان که با خطری که نسل شان را تهدید به انقراض می کند، توصیف می شوند. پیداست که مرد توریست (که اصلاً عنوان مناسبی برای کاراکتری که از خود ارائه می دهد، نیست) قصد دارد از طریق جلب توجه زن به گرگ ها، و رفتار مهرآمیز با او، به سطح بالاتر و مطبوع تری از این رابطه برسد. اگر گرگ گلشیری زن را از همسرش می گیرد و با خود می برد (جسد زن در جست وجوی ده واری هم پیدا نمی شود) گرگ های وفی بهانه یک پیوند عاطفی احتمالی اند. دورافتادگی زن از موطن و همسرش در سفر به دمشق (به مثابه همان بره جدامانده از گله یی که گرگ، در کسوت صیادی سرگردان، منظور مرد ایتالیایی خوش چهره مهربانی است که تصادفاً عاشق گرگ هاست و سرزمین مادری طعمه اش را هم می شناسد) می تواند لایه دیگر داستان خانم وفی فرض شود که به نظرم جای تامل دارد. به هرحال و به اعتبار نکات دیگری در متن دو داستان، هرچه گرگ گلشیری جدی، واقعی و بخشی از عینیت پشت پنجره است، گرگ های خانم وفی، تنها در حاشیه توجه موطلایی مهربانی هستند که در آن عصر دمشقی زن را به یک فنجان قهوه داغ دعوت می کند و در بدترین حالت شان، زوزه یی در دوردست ها. هشت جفت سرگردانی که دغدغه نجات از انقراض نسل شان ایتالیایی ویلان در خیابان را آن طور (چه طور؟) نگران کرده است.

- قبل از اینکه بیشتر به داستان خانم وفی که به نظرم بهترین داستان مجموعه تازه او هم هست (شاید تنها به این دلیل که با دیگر داستان های این مجموعه و سایر مجموعه های وی متفاوت است) بپردازم، اضافه می کنم که ضعف احتمالی دیگر داستان گلشیری، پایان کاملاً قابل پیش بینی آن است؛ منظور مرگ زن بینواست توسط گرگ که به نوعی به هم پیوستن ابدی آن دو نیز هست. این پایان از پیش طراحی شده، در عدم ارتباط عمیق زن و مرد داستان، در تنهایی و انزوا و رنجوری و جوانی تاکیدشده کاراکتر زن، در دورافتادگی خانه آنها از سایر خانه های محل، در کتابخوانی زن و گوش سپاری کنجکاوانه اش به صداهای بیرون، در «اختر»، نام معمولی او، نامی که به راحتی نیز از یاد می رود، در برف و برف و برف و گستره سرما و سوز در کوه و دره، در سفر ناگزیر در جاده برف گیر، در ظهر چهارشنبه و روز پنجشنبه بودن هنگام بیماری و سفر ناگزیر و در... پخش است. همه چیز آماده حضور مرگ است و مرگ سهم آدم ضعیف داستان. ضربه نخست چنین مرگ محتومی در انتخاب نام داستان هم زده شده؛ «گرگ». به این ترتیب سرازیری روایت چنین مرگی، حتی اگر در جایی در توصیف خرابی عجیب ماشین در راه پربرف به دست انداز بیفتد، ادامه دارد. اما همان قدر که خرابی برف پاک کن و اینکه «انگار بعداً موتور هم خاموش شد» نمی تواند به قدر کافی به خدمت تدارک نقطه اوج داستان درآید، در عوض آن عبارت آخر و تلنگر زیبا با موضوع نقاشی های زن برای مدرسه و بچه ها، به درستی شک کم و بیش ماندگاری در ابعاد نسبت ذهن زن و موجودی که می توانسته احتمالاً چندان گرگً گرگ هم نباشد ایجاد می کند و این بی تردید امتیاز برجسته دیگر «گرگ» گلشیری است؛ سایه عدم قطعیتی که استاد با هوشمندی تمام در اطراف نقطه پایان داستانش گذاشته است.

- انصافاً همین که خانم وفی، طی این اثر، خواسته و توانسته است از فضاهای آغشته به غبار اندوه و کهنگی و مرگ و افسردگی اغلب (احتیاطاً) آثارش پنجره یی باز کند و به بیرون سرک بکشد و خود دیگری، شاد تر و معاصرتر، نشان دهد جای خوشحالی است. از این زاویه، نگاهی که به داستان ایشان شده، نه فقط به هدف راندن و پس نشاندن ایشان به همان عوالم زیاده از حد آشنای کارهای دیگرشان نیست، که برعکس بیشتر ناظر است به تایید مشفقانه و شناخت و نمایش ضعف ها و قوت های همین متن و کار بالنسبه قابل قبولی که وفی با موضوع جذاب عرضه تصویر نسبت فرضی میان ذهن کاراکتر(های) مورد توجه خود و موجودی غیرانسانی (در اینجا گرگ) ارائه داده است.

شروع داستان با جمله یی خبری است که به علت ضعف نسبی زبان داستان تا به آخر، از سوی نویسنده کم و بیش گنگ و تعریف نشده باقی گذاشته می شود؛ «وفاداری اش مانده بود روی دستش و کسی از آن خبر نداشت.» روی دست ماندن وفاداری یعنی چه؟ یعنی مزاحمش بود؟ زیادی بود و بی ارزش؟ و کسی از آن خبر نداشت؟ چی؟ کسی درک اش نمی کرد؟ نمی فهمیدش؟ هرچند بعدتر با دقت بیشتر خواننده در سایر جزییات روایت و روشن شدن ابعاد دیگر شخصیتی زن داستان ممکن است تعبیری جذاب و البته به شدت تکان دهنده برای چنین عبارت آغازینی یافت. بیان اشاره وار به معصومیتی اخلاقی که البته خصلت ویژه و ماندگار سایر شخصیت های زن داستان های وفی نیز هست و در اینجا به گونه یی بسیار تاثیرگذار (و به عنوان تم اصلی داستان) توصیف شده است.

«اولین بار بود که وفاداری اش محک می خورد و او از نفس این تجربه؛ تجربه یی که به او امکان انتخاب می داد، شاد بود. بعدها فکر کرد انتخابش را پیشاپیش کرده بود و فقط فرصت صرف نظر کردن آزادانه راضی اش می کرد.» اما اینکه چنین وفاداری، چقدر و چگونه می توانسته از جانب مردی غریبه که گاه از سرً بازی خود را به هیئت گرگی درمی آورد، مورد تهدید قرار گیرد و رضایت زن از صرف نظر کردن آزادانه اش و همراه نشدن با مرد در رفتن به هتل او چه میزان به حضور گرگ در داستان مربوط می شود، نکته یی است که می شود بیشتر و بیشتر به آن پرداخت.

آیا اگر در داستانی فرضی، به جای آنکه مرد ایتالیایی، رنگ و رویی از گرگ ها به نمایش بگذارد گرگ یا گرگ هایی بودند که با بعضی جلوه های انسانی (مثل نگاه کردن و نشستن و انتظار کشیدن و چشم در چشم طرف مقابل دوختن و سکوت و تنهایی و... که معمول این جور داستان هاست و در اثر گلشیری نیز آمده اند) در رفتار شناخته شده شان (بهتر است بگوییم غریزی شان) با زن مواجه می شدند بازهم فرصت شادمانی از این دست وجود داشت؟ شادمانی از یک نه گفتن از پیش انتخاب شده به وضعیتی که وسوسه انگیز بوده و تخیل طعم اش، بعد از مدت ها هنوز زن را گرم و مرد همراهش را خشمگین می کند. توریست ایتالیایی می توانست همین بازی با موضوع گرگ را، با چیزی دیگر، مثلاً مجسمه های میکل آنژ یا نقاشی های داوینچی یا... اصلاً می توانست از کوه های ایتالیا بگوید که احتمالاً شبیه کوه های همان منطقه چشم گربه ایران اند و زن هم می توانست با دیدن صخره ها و کوه ها خاطره اش را بازآفرینی کند و هیچ به یاد نیاورد در کودکی، آن هم از دور، صدای زوزه گرگی را شنیده است و بس. اینکه زن داستان وفی بعد ها هم هیچ کاری به کار گرگ نداشته و اینکه از تقلید صدای زوزه گرگی، خودش و مرد همراهش نگران رفتار آدم هایی می شوند که احتمال دارد گاهی دست کمی از گرگ نداشته باشند همه از جنس دیگری است؛ چیزهایی که می توانند کاملاً در بیرون از این رابطه و تصور این همانی و مهر مبهم جاری بین این گونه شخصیت های البته داستانی با گرگ های صدالبته داستانی تری که دیدیم، پرداخته شوند. اینجاست که کارکرد گرگ در داستان وفی، رنگ باخته و کم تاثیر جلوه می کند. اینجاست که کاراکتر بالقوه رازآمیز و گرم گرگ از یخبندان فضای مقابل زن داستان او پایین می افتد. می بینیم که ترس و گمان زن از صدای زوزه پشت سرش در پایان داستان نیز جاذبه گرگ را که در کار هوشنگ گلشیری به مرکز متداوم انرژی اثر تبدیل شده است به داستان وفی بازنمی گرداند؛ داستانی که با این حال، همچنان پنجره گشوده یی است به آینده و خیابان های پردرخت اطراف خانه این نویسنده پرکار و خوش قلم.



موضوع مطلب :

شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.