احمد اخوت مترجم و نویسنده اصفهانی است که دکترای زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی دارد. او تا به حال آثاری از خورخه لوئیس بورخس، ارنست فنولوزا، کارسون مک کولرز، فلانری اوکانر، برشت و... را ترجمه کرده است. اخوت از ویلیام فاکنر، رمان‌نویس آمریکایی و برندة جایزه نوبل ادبیات هم دو مجموعه داستان با نام‌های «سپتامبرِ بی‌باران»(1361) و «این یازده تا»(1387) و همچنین رمان‌های «اسب‌های خالدار»(1365) و رمانِ معروفِ «همانطور که می‌میرم»-As I lay dying - (1361) را ترجمه کرده که به گفته خودش «این رمانِ آخر بنا بر دلایلی هیچگاه منتشر نشد.» این مترجمِ 60 ساله، این روزها مشغول ترجمه 17 داستانِ کوتاه از فاکنر است. به عقیده او، سراغِ آثارِ فاکنر رفتن کارِ دشواری است، چون دست ورزی نثری از ویژگی‌های این نویسنده است و داستان‌هایش معمولاً آغازِ سخت و نفسگیری برای ترجمه دارد و به همین دلیل بسیاری از آثار او هنوز ترجمه نشده‌اند.

در داستان نویسی فاکنر و هم‌نسلانِ او تأکید اصلی بر چه نکاتی است؟ در واقع مشخصه آثار فاکنر را در چند بخش می‌توان دید؟

برای پاسخ به این سؤال اول باید بگویم کل داستان نویسی آمریکا به سه دوره تقسیم می‌شود. در دوره اول


«ادگار اَلن پو» و «ناتالی‌هاثورن» داستان کوتاه را بنیانگذاری کردند. در واقع فرموله کردنِ مبانی داستان کوتاه و مرزبندی آن با رمان را نویسندگان نسل اول انجام دادند.نسل دوم از سال 1920 به بعد شروع می‌شود که سردسته آنها «شروود اَندرسن» است. او استاد فاکنر و همینگوی بود که در کنارِ نظریه‌پردازی به اسم «ملکوم کاولی»در شکل گرفتن داستان نویسان نسل دوم آمریکا بسیار نقش داشت. فاکنر متعلق به این نسل است که تأکیدِ عمده بر نوآوری‌های تکنیکی، شکستن زمان خطی، تأکید بر شخصیت‌پردازی و خلق شخصیت‌های قدَر بود و به نظرِ من مشخصه دیگرِ این نسل، پرداختن به مضامین استعاری مثل چیستی، زندگی، مرگ و پوچی بود.

کدام‌یک از تکنیک‌های این نسل(نسل دوم)بیشتر در آثار فاکنر به چشم می‌خورد؟در حقیقت اهمیت فاکنر در داستان‌نویسی به چیست؟
شاخص کل کارهای او را می‌توان در چند محور دید. شخصیت‌پردازی قدرتمند، ماندگاری داستان‌ها- که هنوز متوسط خوبی دارد- شکستنِ زمانِ خطی، تشکیل انجمن رنسانس جنوب و اینکه او جزو معدود چهره‌های این نسل است که هم در عرصه داستان کوتاه و هم رمان، کارهای ارزشمندی کرده است. با یک نگاه می‌توانیم تمام این عوامل را خیلی پرنگ در آثار فاکنر ببینیم. شکستن زمان خطی در آثارِ او را به شکلِ بسیار مشخص می‌توان در «خشم و هیاهو» دید. فاکنر 22 رمان نوشته که در بسیاری از آنها، به‌خصوص از خشم و هیاهو به بعد، شکستن زمانِ خطی پررنگ می‌شود؛همین‌طور شخصیت‌پردازی. نکته‌ای که در داستان‌نویسان نسل سوم(از «ریموند کارور» و «ان بی تی» به بعد)زیاد نمی‌بینید. شخصیت‌های قدَری مثل «میس امیلی» یا «نانسی» که در داستانِ «آن خورشید دم غروب» است؛ یا پسر سیاه پوستی که در «موسی نازل شو» محکوم به اعدام است. به نظر من اینها داستان‌هایی هستند که شخصیت محورند، یعنی عمده مواردی که در آخر باقی می‌ماند،شخصیت بسیار محکم و چند لایه و قدرتمند است.

اما مشخصه دیگر آثار فاکنر ماندگاری آنهاست. البته درجه ماندگاریشان با هم فرق دارد، ولی هیچ کدام از آنها از دور خارج نشده‌اند.حتی در کارهای ضعیفی مثل «طرح‌های نیوئورلئان» که جزو اولین کارهای فاکنر است و نگارشِ آن به 25 سالگی او برمی‌گردد، دو- سه طرح همچنان زنده است و امروز هم می‌توان آنها را ترجمه کرد و خواند. اتفاقاً یکی از این موارد اثری است به نام «قلمروِ خدا» که چندین ترجمه در زبان فارسی دارد.

یعنی آثاری مقاوم در برابرِ خوره زمان؟
ببینید، داستان هم مانند هر متن دیگری شامل قانون بازده نزولی است و به مروز زمان از اثرش کم می‌شود. با وجود قانون خوره زمان و کم شدنِ ارزش متن در داستان، بعد از این سال‌ها، وقتی آثار فاکنر را بررسی می‌کنیم می‌بینیم که از بینِ 120 داستان کوتاهی که او نوشته 50 تا 55 داستانش همچنان ماندگارند. این آمارِ خوبی است، چون شما در کمتر نویسنده‌ای این تعداد اثر ماندگار را می‌بینید؛ البته همینگوی تا حدودی همین طور است، اما اولاً میزان فراوانی داستان‌های همینگوی به اندازه داستان‌های فاکنر نیست و دوم اینکه یکی از دستاوردهای دیگرِ فاکنر این است که هم در زمینه داستانِ کوتاه و هم رمان، کارهای ماندگار و درخشانی کرده، اما همینگوی بیشتر در زمینه داستان کوتاه موفق بوده و رمان‌های او چندان کارهای شاخصی نیستند.

نکته‌هایی که از آثار فاکنر در ذهنِ خودِ شما مانده و آن داستان را برای شما ماندگار کرده چه بوده؟

در داستان‌های فاکنر نکات ریزی که از نظرِ من هنوز هم عطر خوبی دارد زیاد است. داستان «یک گل سرخ برای امیلی» یا «انبار سوزی» یا «آن خورشید دم غروب»، داستان‌هایی هستند که من همیشه خاطره خوبی از آنها دارم. مثلاً در خورشید دمِ غروب بیشتر فضاسازی را دوست دارم. فضای ترس زیرپوستی و پنهانی. ترس از آن سیاه پوست که از طریق نانسی به دیگران منتقل شده، وقتی می‌گوید:«هر لحظه میاد و می‌خواد منو بکشه».این ترس همه جا هست در حالی که مستقیماً به آن اشاره نمی‌کند. مثل اینکه یک ترسِ وجودی است، این برای من جالب است. در تمام فضایی که فاکنر ساخته، این ترس موج می‌زند. در «موسی نازل شو» دیالوگ‌ها بسیار ماندگار است و شخصیت‌هایی مثل وکیل و مادر خوانده پسر سیاه پوست. همه اینها از نظرِ من می‌تواند نکاتِ ماندگارِ کارهای فاکنر باشد.

تشکیلِ انجمنِ رنسانس جنوب چه تأثیری در داستان‌نویسی فاکنر داشت؟ هدفِ اصلی او و شروود اندرسن از تشکیل چنین انجمنی چه بود؟
آنها در سال 1930 این انجمن را در جنوب به وجود آوردند که سردمدارش اندرسن و مدیرش فاکنر بود. این انجمن که بیش از دو سال یعنی تا سال 1932 دوام نداشت، نقش زیادی در ساختن نویسندگان جنوب داشت. اعضای این انجمن تماماً نویسندگان جنوب بودند و هر ماه یک بار در منزل فاکنر جمع می‌شدند. نویسندگانی مانند «یودورا ولتی» یا «رابرت پن وارِن» و «ترومن کاپوتی» و «کارسون مک کولرز» و «فلانری اوکانر» در آن عضویت داشتند و قصدشان این بود که داستان جنوبی به وجود بیاورند و تأکیدشان روی حال و هوای جنوب بود؛ به‌خصوص گویش. یکی از دستاوردهای فاکنر، توجهِ او به زبان، به گونه جنوب است. زبانی که در جنوب مرسوم بود و یک شکلِ دشوارش را در چند داستان از فاکنر می‌توان دید. بازسازی لهجه و فضای سیاه پوست‌های جنوب که به «کاکا سیاهی» یا «کاکایی» معروف است و فاکنر زیاد به آن پرداخته و کارِ بسیار سختی است، ضمنِ اینکه ترجمه‌اش به زبان فارسی هم مشکل است.

آیا در ترجمه این لهجه به زبانِ فارسی خوب عمل شده؟

راستش کسانی که اینها را ترجمه کردند، لهجه جنوب ایران را برای آن استفاده کردند که واقعا کار خنده‌داری شد؛ فرض کنید یک سیاه‌پوست آمریکایی به لهجه دزفولی حرف بزند؛ این جالب نیست، اما این کار را کرده‌اند. در واقع خواستند بازتابش را در ترجمه نشان بدهند که البته نتوانستند.

عده‌ای معتقدند سبک یک نویسنده تا حدودی بر اساس دریافت‌های او از زندگی واقعی‌اش و تجربه و سرگذشتی است که داشته؛ فراوانی شخصیت‌ها و پرسوناژها در داستان‌های این نویسنده خجالتی و گوشه‌گیر را چطور ارزیابی می‌کنید؟ او گاه در داستان‌هایش به سراغ 10 تا 15 پرسوناژ مختلف رفته و از شخصیت‌های متنوعی برای پیشبرد داستانش کمک می‌گیرد.

تفاوت و گوناگونی شخصیت‌ها در آثار فاکنر نشان‌دهنده توانایی اوست. او انسانی بود که به ظاهر جنب و جوشی نداشت، اما دوستانی داشت که دائما از آنها به عنوانِ یارِ غار یاد می‌کند. فاکنر با دوستانی همراه بود که اهل شکار و سیاحت و خوشگذرانی بودند و هیچ‌کدام به جز ملکوم کاولی اهل ادبیات نبودند. اینکه می‌گویند فاکنر آدم گوشه گیری بوده که واقعاً هم همین‌طور است، گوشه‌گیری و خط کشی‌اش بیشتر با مجامع روشنفکری است. او با توده مردم نزدیک بود. به آکسفورد که بروید می‌بینید در جایی که حدود 70 – 80 هزار نفر بیشتر جمعیت ندارد، فاکنر را خوب می‌شناسند و میانِ قدیمی‌ها و افراد مسن هنوز که هنوز است معروف است به عمو ویلیام...

فکر می‌کنید چرا فاکنر گاهی در جواب به اظهارِ نظرِ اطرافیان درباره داستان‌هایش به حاشیه می‌زد؟ مثل این جمله که «خیلی برایم جالب است که می‌بینم این نکته‌ها در داستان‌هایم وجود دارند!»
او هم، آدمِ شوخی بود و هم از بحث‌های دهان پرکنِ روشنفکری پرهیز می‌کرد. به همین دلیل مواردی که این سؤال‌ها از او می‌شد، خودش را به راهِ دیگری می‌زد که مثلاً اطلاعی از آن ندارم؛ اما قطعاً اطلاع داشت و شما این را زمانی متوجه می‌شوید که مکاتبات بین او و مکلوم کاولی را که یک کتابِ قطور است دقیق بخوانید. اصلاً به همین دلیل خیلی از داستان‌هایش را بارها و بارها نوشته و چند باره نویسی کرده که یکی از ویژگی‌های فرعی داستان نویس‌های نسل دوم آمریکا همین است. راحت می‌گویند:«من این داستان را 37 بار نوشتم» یا «پایان بندی‌اش را این تعداد بار نوشتم.»این را می‌شود در یادداشت‌های روزانه آنها خواند. حالا این جواب‌ها به لحاظ رندی‌اش است یا فروتنی یا...مشخص نیست. او بارها گفته من کشاورزی بیش نیستم و اطلاعی از این مسائل ندارم. کلاً فاکنر زیاد اهل لفاظی و قلمبه پرانی نیست...

اتفاقاً برخی او را به خاطر جملاتِ طولانی و ساختارِ پیچیده و سنگینِ نوشته‌هایش نویسنده‌ای قلمبه باف و اهل لفاظی می‌دانند!

به نظرِ من قلمبه باف واژه درستی نیست. زبانِ او خیلی جاها به ضرورت زبان سنگینی است. اصلاً دست ورزی نثری فاکنر از ویژگی‌های این نویسنده است.به هر حال هر کس به یک شکل شخصیت‌پردازی و فضاسازی می‌کند.کسی مثل همینگوی با چند برش یک شخصیت را می‌سازد، یکی مثل فاکنر این طور نیست؛ بعضی وقت‌ها پاراگراف‌ها طولانی است که البته این در همه کارهایش نیست، معمولاً شروع آثارش این طور است.

بسیاری از داستان‌های فاکنر، مثلِ رمان «همانطور که می‌میرم»- که به اسمِ«گور به گور» منتشر شد- یا رمانِ کوتاهِ «خرس»، شروعِ بسیار سخت و نفسگیری برای نوشتن و ترجمه دارد، اما بعداً صاف و راحت می‌شود.

به طور کلی سراغِ فاکنر رفتن، کارِ دشواری است، به همین دلیل بسیاری از آثار او هنوز ترجمه نشده و رمانی مثل «خشم و هیاهو» با ترجمه «بهمن شعله‌ور» هنوز هم یکی از دستاورد‌های ترجمه در زبان فارسی است. کاری نفسگیر و واقعاً دشوار، اما ماندگار.



موضوع مطلب : احمد اخوت / گفتگو / فاکنر

دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ :: ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.