حکایت اول
حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.


هر که سلطان مرید او باشد
گر همه بد کند نکو باشد

وآنکه را پادشه بیندازد
کسش از خیل خانه ننوازد



کسى به دیده انکار گر نگاه کند
نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه کنى در دیو
فرشته‌ایت نماید به چشم، کروبى 


حکایت دوم
گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت. با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی‌ادبی نکردی. گفت: برادر، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.


خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کند
وین کشد بار ناز چون بنده
*****
حکایت سوم
پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی:


کوته نکنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجائى نیست
هم در تو گریزم ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد؛ تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:


هر کجا سلطان عشق آمد نماند
قوّت بازوى تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره‌اى
اوفتاده تا گریبان در وحل
*****
حکایت چهارم
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده، و مطمح نظرش، جایی خطرناک و مظنه هلاک؛ نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.


چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاک یکسان نماید برت

باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:


دوستان گو نصیحتم مکنید
که مرا دیده بر ارادت اوست

جنگ‌جویان به زور و پنجه و کتف
دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.


تو که در بند خویشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن
شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.


دردا که طبیب صبر مى‌فرماید
وین نفس حریص را شکر مى‌باید

آن شنیدى که شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته‌اى مى‌گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد
پیش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان، مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان، و سخن‌های لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می‌شنوند؛ و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد. پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او. مرکب به جانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت:


آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش
مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش: از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی. در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.


اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى

گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواجِ محبت سر برآورد و گفت:


عجب است با وجودت که وجود من بماند
تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند

این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.


عجب از کشته نباشد به درِ خیمه دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم
*****
حکایت پنجم
یکی از متعلمان، کمال بهجتی بود، و معلم از آنجا که حسّ بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت؛ و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی:


نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
که یاد خویشتنم در ضمیر مى آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم
و گر مقابله بینم که تیر مى‌آید

باری پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظری می‌فرمایی، در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم.


چشم بداندیش که بر کنده باد
عیب نماید هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یک هنر
*****
حکایت ششم
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. چنان بی‌خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.


سَرى طَیفُ من یَجلُو بِطلُعتهَ الدُجى
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:


چون گرانى به پیش شمع آید
خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده یى ست شیرین لب
آستینش بگیر و شمع بکش
*****
حکایت هفتم
یکی، دوستی را که زمانها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی.


دیر آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند
آخر کم از آنکه سیر بینند

شاهد که با رفیقان آید، بجفا کردن آمده است؛ بحکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد.
اذا جئتنی فی رفقة لتزورنی
و ان جئت فی صلح فانت محارب


بیک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد


به خنده گفت که من شمع جمعم اى سعدى
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد
*****
حکایت هشتم
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی، چون دو بادام مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد. پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.


یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن


رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
*****
حکایت نهم
دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی‌کران کردی. باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت برزلّتی نیست. با وجود چنین معنی، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی‌ادبان بردن. گفت: ای یار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار؛ بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل‌تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن.


هر که بى او به سر نشاید بُرد
گر جفایى کند بباید بُرد

روزى از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار

نکند دوست زینهار از دوست
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست

گر بلطفم به نزد خود خواند
ور به قهرم براند او داند
*****
حکایت دهم
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سر و سرّی داشتم؛ بحُکم آنکه حلقی داشت طَیبُ الَادا و خَلقی کالبدرِ اذا بدا.
آ
آنکه نباتِ عارضش آب حیات مى‌خورد
در شکرش نگه کند هر که نبات مى‌خورد

اتفاقا بخلاف طبع، از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن ازو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:


برو هر چه مى‌بایدت پیش گیر
سر ما ندارى سَرِ خویش گیر

شنیدمش همى‌رفت و مى‌گفت:


شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد؛ و پریشانی او در من اثر.


فقدت زمان الوصل والمرة جاهل
بقدر لذیذ العیش قبل المصائب


باز آى و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانى کردن

اما به شکر و منّت، باری پس از مدتی بازآمد. آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حُسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:


آن روز که خطِ شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى

امروز بیامدى به صلحش
کش فتحه و ضمه بر نشاندى

تازه بهارا ورقت زرد شد
دیگ منه کآتش ما سرد شد

چند خرامى و تکبر کنى
دولت پارینه تصور کنى

پیش کسى رو که طلبکار تست
ناز بر آن کن که خریدار تست

سبزه در باغ گفته‌اند خوشست
داند آن کس که این سخن گوید

یعنى از روى نیکوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گندنا زاریست
بس که بر مى‌کنى و مى‌روید

گر صبر کنى ور نکنى موى بناگوش
این دولت ایام نکویى به سر آید

گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش
نگذاشتمى تا به قیامت که برآید

سؤ ال کردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست

جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست
*****
حکایت یازدهم
یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد: ما تقول فی المرد؟ گفت: لاخیر فهیم مادام احدُ هُم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف. یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازک اندامست درشتی کند و سختی؛ چون سخت و درشت شد، چنانکه بکاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.


مرد آنگه که خوب و شیرین است
تلخ گفتار و تند خوى بود

چون به ریش آمد و به لعنت شد
مردم آمیز و مهرجوى بود
*****
حکایت دوازدهم
یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب، چنانکه عرب گوید: التمر یانع والناطور غیر مانع هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند. گفت: اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند.


وان سلم الانسان من سوة نفسه
فمن سوة ظن المدعی لیس یسلم


شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن
*****
حکایت سیزدهم
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت: این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین، یا لیت بینی، و بینک بعد المشرقین .


على الصباح به روى تو هر که برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد

بد اخترى چو تو در صحبت تو بایستى
ولى چنین که تویى در جهان کجا باشد

عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون، لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی.


پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله رندان

بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است.


کس نیاید به پاى دیوارى
که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار کنند

این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.


زاهدى در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدى بلخى

گر ملولى ز ما ترش منشین
که تو هم در میان ما تلخى

جمعى چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشک در میانى رسته

چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اى و چون یخ بسته
*****
حکایت چهاردهم
رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی‌کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند:


نگار من چو در آید به خنده نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم.


نه ما را در میان عهد و وفا بود
جفا کردى و بد عهدى نمودى

به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردى به زودى

هنوزت گر سر صلح است بازآى
کز آن مقبولتر باشى که بودى
*****
حکایت پانزدهم
یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت؛ و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند، و مرد از مُحاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
یکی گفتا: چگونه‌ا‌ی در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.


گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن
خوشتر از روى دشمنان دیدن

واجب است از هزار دوست برید
تا یکى دشمنت نباید دید
*****
حکایت شانزدهم
یاد دارم که در ایام جوانی، گذر داشتم به کویی و نظر با رویی. در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی، و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هَجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم، مترقب که کسی حُر تموز از من به بَردِ آبی فرونشاند، که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت؛ یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدر آید، قدحی برفاب بر دست و شکر درآن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مُطیب کرده بود یا قطره‌ای چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله، شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.


ظما بقلبی لا یکاد یسیغه
رشف الزلال ولو شربت بحورا


خرم آن فرخنده طالع را که چشم
بر چنین روى اوفتد هر بامداد

مست می بیدار گردد نیم شب
مست ساقى روز محشر بامداد
*****
حکایت هفدهم
سالى محمد خوارزمشاه، رحمه الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغر درآمدم؛ پسری دیدم نَحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال، چنانکه در امثال او گویند.


معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگرى آموخت

من آدمى به چنین شکل و خوى و قد و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پرى آموخت

مقدمه نحو زمخشری، در دست داشت و همی خواند: ضَربَ زید عمروا و کان المتعدی عمروا. گفتم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست. بخندید و مولدم پرسید؟ گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:


بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو


علی جر ذیل یرفع راسه
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر


لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او درین زمین، به زبان پارسیست، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:


طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد

اى دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم، تا شکر قدوم بزرگان را، میان بخدمت ببستمی . گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه، چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم: نتوانم. بحکم این حکایت:


بزرگى دیدم اندر کوهسارى
قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا گفتم به شهر اندر نیایى
که بارى بندى از دل برگشایى

بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.


بوسه دادن به روى دوست چه سود
هم در این لحظه کردنش به درود

سیب گویى وداع بستان کرد
روى از این نیمه سرخ و زان سو زرد

ان لم امت یوم الوداع تاسفا
لاتحسبونی فی المودة منصفا
*****
حکایت هجدهم
خرقه‌پوشی، در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب، مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند؛ فریاد بی‌فایده خواندن.


گر تضرع کنى و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.


نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کارى است مشکل

گفتم: مناسب حال من است این چه گفتی، که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجایی که قبله چشمم جمال او بودی، و سود سرمایه عمرم وصال او.


مگر ملائکه بر آسمان و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود


به دوستی که حرامست بعد ازو صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت، و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم، وز جمله که بر فراق او گفتم:


کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر

تا درین روز جهان بى تو ندیدى چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آنکه قرارش نگرفتى و خواب
تا گُل و نسرین نفشاندى نخست

گردش گیتى گُل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برُست

بعد از مفارقت او، عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم .
*****
حکایت نوزدهم
یکی را از ملوکِ عرب، حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند، که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است، و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت، که در شرفِ نفسِ انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:


و رب صدیق لامنی فی ودادها
الم یرها یوما فیوضح لی عذری


کاش آنانکه عیب من جستند
رویت اى دلستان بدیدندی

تا به جاى ترنج در نظرت
بى خبر دستها بریدندى

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی، گواه آمدی. فذلکن الذى لمتننى فیه. ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه، بفرمودش طلب کردن. در احیاة عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد؛ شخصی دید سیه فام باریک اندام. در نظرش حقیر آمد؛ بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش. مجنون بفراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.


ما مرمن ذکرالحمی بمسمعی
لو سمعت ورق الحمی صاحت معی


یا مشعر الخلان قولوا للمعا
فا لست تدری ما بقلب الموجع


تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردى نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بى‌حاصل بود
با یکى در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالى نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگرى نسبت نکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
*****
حکایت بیستم
قاضی همدان را، حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود، و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان، و مترصد و جویان، و بر حسب واقعه گویان:


در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم زدست و درپای فکند


این دیده شوخ می‌کشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده‌ ببند


شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد؛ برخی ازین معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی‌تحاشی داد و سقط گفت، و سنگ برداشت و هیچ از بی‌حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود


آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
وان عقده بر ابروی ترش شیرینش


در بلاد عرب گویند: ضرب الحبیب زبیب


از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خویش نان خوردن


همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید


انگور نو آورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد


این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول، در مجلس حکم او بودندی . زمین خدمت ببوسیدند، که به اجازت سخنی بگوییم؛ اگر چه ترک ادبست، و بزرگان گفته‌اند:


نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست


الا بحکم آنکه، سوابقِ انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست، مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر، گرد طمع نگردی و فرش وَلَع در نوردی. که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوّث نگردانی؛ و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی


یکی کرده بی آبرویی بسی
جه غم دارد از آبروی کسی


بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال


قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد، و بر حُسن رای قوم، آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من، عین صوابست و مساله بی‌جواب؛ ولیکن:


ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی


از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم
سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم


این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت، و نعمت بی‌کران بریخت. و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست؛ وانکه بردینار دسترس ندارد، در همه دنیا کس ندارد.


هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوشست


فی‌الجمله، شبی خلوتی میسر شد و در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:


امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس


یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس


تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس


لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن، بگفتن بیهوده خروس


قاضی در این حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت: چه نشستی، خیز و تا پای داری گریز، که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند؛ بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبیری فرونشانیم؛ مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت:


پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید


روی در روی دوست کن بگذار
تا عدو پشت دست می‌خاید


ملک را هم در آنشب آگهی دادند، که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی؟ ملک گفتا: من او را از فضلای عصر می‌دانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند، این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد. که حکما گفته‌اند:


بتندی سبک دست بردن بتیغ
بدندان برد پشت دست دریغ


شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان، ببالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می‌ ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بی‌خبر از مُلک هستی. بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفتا: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قِبل مشرق. گفت: الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک.


این دو چیزم برگناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام


گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام


ملک گفتا، توبه درین حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند. فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا.


چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت برکاخ


بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست برشاخ


ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد، سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا: که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست. ملک بشنید و گفت: این چیست؟ گفت:


بآستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست


اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست


ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی، ولیکن محال عقلست و خلاف شرع، که ترا فضل و بلاغت، امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان، پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز، تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او درگذشت، و متعندان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت:


هر که حمال عیب خویشتنید
طعنه بر عیب دیگران مزنید
*****
حکایت بیست و یکم


جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود


چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم


چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همى گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنیدندش که جان مى داد و مى گفت :

حدیث عشق از آن بطال منیوش
که در سختى کند یارى فراموش

چنین کردند یاران زندگانى
ز کار افتاده بشنو تا بدانى

که سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند که در بغداد تازى

اگر مجنون لیلى زنده گشتى
حدیث عشق از این دفتر نبشتى


حروف چین: علی چنگیزی



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ :: ٢:۳٩ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.