سیاه اولین رنگی است که در داستان سمت راست خیابان به چشم می‌خورد. رنگی که در فرهنگ ما همه جور غم و گرفتگی و شکست را در خود دارد. رنگی که معمولاً در جشن‌ها و شادی‌هامان اثری از آن نمی‌بینیم و از این‌جا می‌توان پی برد که در این داستان خبری از طراوت و شادابی زندگی نیست و ظاهراً قرار است با تلخی‌هایی روبرو شویم که اولین توصیفی که راوی از خودش می‌دهد حدسمان را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند:

 نگار، قوطی سیاه کِرِم خمیری را به طرفم گرفت. ...

چهره‌ی نگرانم توی درش بود.

  داستان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود، اول شخصی که خود یکی از دو شخصیت محوری و اصلی داستان است و همین نزدیکی راوی به موضوع باعث می‌شود بتوانیم به خوبی آن را درک و حتی در بسیاری از لحظات داستان با او همزات پنداری کنیم.

  توصیفی که راوی در دومین پاراگراف داستان از خودش در لحظه‌ی نگاه کردن به درِ قوطی به ما می‌دهد تعلیقی را سبب می‌شود که مخاطب بدنبال یافتن دلیل این نگرانی که حالا برای خود راوی مشهود است خواندن را ادامه دهد. در واقع در همین یک پاراگراف از لحاظ ساختاری شاهدِ شروعی مناسب از سوی نویسنده هستیم، شروعی اصطلاحاً صابونی که مخاطب را به درون متن سر می‌دهد.

   داستان از درونمایه‌ای اجتماعی برخوردار است و به همین دلیل در روند کلی داستان مشاهده می‌کنیم که تقریباً تمامی نشانه‌ها به صورت واحد هارمونی مناسبی را حول و حوش این درونمایه به وجود می‌آورند. از عنوان داستان «سمت راست خیابان» گرفته تا سایر نشانه‌ها مثل


رنگ‌های بارز (سیاه و طلایی).

سیا و نگار دو جوانی که رابطه‌ی عاطفی نسبتاً عمیقی نیز میانشان برقرار است برای کسب درآمدی هرچند محدود اقدام به بازاریابی و گرفتن آگهی برای نشریه‌ای می کنند. و برای این‌کار یکی از خیابان‌های شهر را انتخاب می‌کنند. دو جوانی که در روند داستان متوجه می‌شویم توانایی نوشتن را نیز دارند و درواقع از سر ناچاری و برای گذران روزمره‌های زندگی‌شان و یا به دلیلی که نگار بیان می‌کند نوشتن در تحریریه را رها کرده و به بازاریابی می‌پردازند:

   سبابه‌ام را تو رویش تکان دادم و گفتم: «به‌ت گفتم تو تحریریه باشیم ملابنویسی بکنیم آبرومندتره.»

   در فکر بود. یکهو یادش آمد باید جواب مرا بدهد. معلوم بود حواسش پرت است. گفت: «کجاش با آبرویه؟ با اون نوشته‌های آب دوغ خیاری! چیز به درد بخور هم بنویسی درشو تخته می‌کنن. منو بگو می‌خواستم اوریانا فالاچی بشم، تو چی جورج پلیمپتن!»

  دیالوگ ساده‌ی نگار به روشنی بخشی از مشکلات و شرایط جامعه را روشن می‌کند تا حالا بهتر بتوانیم سایر نشانه‌های پنهان در متن را با تعاریفِ کلاسیکی که از «چپ» و «راست» داریم مقایسه کنیم.

  آن جا که در ابتدای داستان به پیشنهاد سیا خیابان به دو قسمت تقسیم می‌شود و نگار با چادرِ نیمه عربی و نیمه معمولی‌اش سمت چپ می‌ماند و سیا به سمت راست خیابان می رود اولین تضاد به چشم می‌خورد تضادی که هرچند در دل داستان پنهان است اما یکی از اولین پایه‌های تغییراتی است که در شخصیت نگار به وجود می‌آید. چادری که راوی جذابیت و متفاوت بودن را دلیلِ اصلی‌ای می‌داند که نگار آن را سر می‌کند. چادری که باز هم سیاه است!

 حالا نگار در سمت چپ خیابان باقی مانده است و سیا در سمت راست و تفاوت‌های این دو سمت خیابان در روند داستان و از دید سیا به گونه‌ای کاملاً طبیعی به چشم می‌آیند. اولین توصیفی که سیا از سمت خودش می‌دهد مغازه‌ها و به صورتی تمثیلی نمایی از سمت راست را به ما می‌دهد:

   سرم را بالا می‌گرفتم و به تابلوها نگاه می‌کردم: شرکت کامپیوتری صبا، مرکز پخش سم و کود کشاورزی رود، تجهیز آشپزخانه به هود و کابینت، اجاره‌ی سفره‌ی عقد و لباس عروس، مبلمان منزل و ... .

 و بعد در جایی دیگر هنگامی که با نگار در سمتِ چپ قدم می‌زند تصویری دیگر این‌بار از چپ به ما می‌دهد:

   و راه افتادیم. دیر شده بود. از عابری ساعت را پرسیدم. پا تند کردیم. نگاهم به جدول‌های یک در میان سیاه و سفید باغچه‌های کنار پیاده رو بود، به روزنامه‌های آویزان از کیوسک‌های مطبوعاتی، به ویترین مغازه‌ها، شیشه‌ی دودی آرایشگاهی که من و نگار با اندامی تاریک از درونش رد می‌شدیم. گپ‌زنان و خنده‌کنان تا سبزه‌میدان رفتیم.

   به طور کلی آنچه راوی از سمت چپ و راست به ما می‌دهد به گونه‌ای است که سمت راست را شرکت‌های کامپیوتری، مبلمان فروشی‌ها، تجهیزات آشپزخانه، وسایل عروسی و ... و در جایی دیگر چلوکبابی و سمت چپ را مغازه‌های ساده و دکه‌های روزنامه‌فروشی و حتی آرایشگاهی که شیشه‌هایش تیره است و ... و در جایی دیگر نانوایی بربری تشکیل می‌دهد. این ساده‌ترین شکل برای نشان دادن تفاوت‌های ظاهری «چپ و راست» است. تعریفی که با رندی نویسنده متن را دارای زیرلایه‌های سیاسی و اجتماعی عمیق‌تری می‌کند.

آنچه از سمت راست خیابان برای راوی می ماند گرسنگی‌ است. تا بیاید و در سمت چپ مقابل شرکتی که معشوقش برای گرفتن آگهی به آن رفته منتظر بماند و نهایتاً با تکه نانی شکمش را سیر کند. اما نگار از سمت چپ خیابان با دستی پر از شرکت بیرون می‌آید:

   سوت زدم و گفتم: «باز هم ای‌ولله به راسته‌ی تو! هرچی دست و بال خالی‌یه اون‌طرف خیابون جمع شده.»

و در جایی دیگر از داستان باز هم در یکی از دیالوگ‌های دیگر نگار تفاوت‌هایی برای ساکنین سمت چپ خیابان نسبت به آن‌سمتی‌ها به چشم می‌خورد، آنجا که برای سیا و نگار آگهی دادن صاحب شرکت(آقای همرنگ) سوال می‌شود و نگار در پاسخ می‌گوید:

   و خندید. بعد ادامه داد: «راستشو بخوای سیا، اول واسه‌ی من هم عجیب بود، بعد فهمیدم این آقا خیلی دلش می‌خواد یه طوری به نشریات کمک بشه. از کار فرهنگی خوشش می‌آید. یعنی، یعنی یه جورایی ارضا می‌شه.»

گفتم: «ارضا می‌شه؟!»

گفت: «آره، چی فکر کرده‌ی، همه مثل اون دستی‌هان؟»

   و به آن سمت خیابان اشاره کرد.

    اما نکته‌ی جالب داستان که تضادی زیبا را برای ما و شاید حتی برای خود راوی به وجود می‌آورد این‌جاست که راوی معشوقش را در همین شرکت از دست می‌دهد. شرکتی که در سمت چپ خیابان قرار دارد! و درست در این دیدگاه است که بعد از پایان داستان تا مدت‌ها این سوال برای ما و در ذهن ما باقی می‌ماند که آیا قرار گرفتن در سمت چپ حتی اگر بسیاری از معایب سمت راست را نداشته باشد و حتی اگر تنها شرکتی که نئون‌های رنگی دارد و سیا به انتظار معشوقش ساعت‌ها زیر آن نئون‌ها می‌ماند حامی مسائل فرهنگی باشد، حال آن‌که سمت راست خالی از این افراد است، همیشه می‌تواند رکن‌های اصلی زندگی (در این داستان مشخصاً عشق) را بگیرد؟!

  این سوال که در پایان داستان ذهن مخاطب را به بازی می‌گیرد بی‌شک باعث نزدیکی ماهیتی «چپ و راست»ِ سیاسی و اجتماعی در ذهن مخاطب می‌شود و شاید بشود گفت عمیق‌ترین زیرلایه‌ی داستان همین‌جاست که هرچقدر در ظاهر میان این دو (چپ و راست) تفاوت باشد در درون می‌توانند به هم نزدیک هم باشند.

  چه بسا تمامی کمک‌های آقای همرنگ (که بر حسب حسن انتخاب نویسنده اسمش همرنگ است) جهت به دام انداختن نگار بوده است و نه کمک به فرهنگ، مگر نه آنکه تمام آنچه ما از همرنگ می‌دانیم آن چیزهایی است که نگار برایمان تعریف می‌کند؟ و حتی جایی راوی این موضوع را برای ما روشن می‌کند که تنها کسی که با آقای همرنگ آشنا می‌شود نگار است، نه ما و نه حتی سیا چیزی از همرنگ نمی‌دانیم:

   فردای آن روز، روز آشنایی ما، یا بهتر بگویم، نگار با آقای همرنگ بود.

  اما نشانه‌های این داستان تنها در همین لایه‌ی اجتماعی باقی نمی‌ماند بلکه به خوبی در شخصیت پردازی و حتی تحول شخصیت نیز می‌بینیم از نشانه برای عمق دادن به روایت استفاده شده است.

  در «سمت راست خیابان» با آن‌که سیا راوی داستان است اما نگار شخصیت محوری است و می‌توان گفت داستان حول او می‌چرخد و تغییراتی که در روند داستان مشاهده می‌کنیم در شخصیت نگار به وجود می­آید و سیا در پایان داستان تقریباً همان آدمی است که در ابتدای داستان می‌شناسیم، فقط تنها شده است.

  اولین جرقه برای شناخت شخصیت نگار را در همان اوایل داستان جایی که از شنیدن این‌که باید خیابان را تقسیم کنند و نمی‌توانند همه­­­­­­­­­­­­­­­­­ی کارها را با هم انجام دهند، متعجب و حتی ناراحت می‌شود مشاهده می‌کنیم:

   گفتم: «خوب، حالا چطور تقسیم کنیم؟»

   با تعجب گفت: «تقسیم؟!»

   گفتم: «آره دیگه، اگه نه این‌طوری تا آخر هفته نمی تونیم از همه‌ی اینا آگهی بگیریم.»

   نگاهی گذرا به مغازه‌ها انداخت و بی‌میل گفت: «باشه، هرطور خودت تقسیم می‌کنی.»

   به خوبی در این چند سطر مشاهده می‌کنیم که نویسنده بسیار خوب با کمکِ زبان و لحن در دیالوگ‌ها حالت درونی شخصیت را به ما نشان می‌دهد از تعجب تا بی‌میلی و ناراحتی را به سادگی می‌توان در دو دیالوگ کوتاه نگار مشاهده کنیم.

   نگار از شغلی که انتخاب کرده‌اند ناراضی است و این نارضایتی بی‌شک یکی از عواملی است که نگار را همرنگ جماعت می‌کند و وا می‌دارد تغییر کند.

   نگار آهی کشید و گفت: «اوف، بر پدر و مادر هرچی آگهی بگیر و آگهی بده!»

   گفتم: «بیش باد!»

   چشم غره رفت. گفتم: «چیه هیچ نشده اول بسم‌الله؟»

   ابرو گره زد و گفت: «گدا گشنه‌ها نفسشون در میره تا یه آگهی اندازه‌ی یه کارت ویزیت بدن، راست می‌گن مرغ هرچی چاق‌تره... استغفرالله، ببین چه‌جوری چاک دهن آدمو وا می‌کنن.»

   آنچه در این داستان به خوبی به چشم می‌خورد نقش پررنگ دیالوگ‌هاست، نویسنده به خوبی نشان می‌دهد که دیالوگ یکی از مهم‌ترین عناصر داستانی است. نویسنده به سادگی با کمک دیالوگ‌ها شخصیت نگار را در حال تغییر برای ما باز می کند. لحن پررنگ‌ترین عنصری است که در این دیالوگ‌های ساده به چشم می‌خورد.

 در ادامه روزی فرا می‌رسد که نگار برای اولین بار به شرکت آقای همرنگ می رود و شاید به نوعی بتوان گفت تصویری که هنگام خروج از شرکت از نگار داده می‌شود قوی‌ترین تصویر و اوج داستان است جایی که:

   حین بیرون آمدن، چادرش به درِ شرکت گرفت و چادر از سرش و کیف از روی شانه‌اش افتاد. من می‌خندیدم و او غُر می‌زد.

  انگار با افتادن چادر از سر نگار، چه چادری که از سر اعتقاد باشد و چه تنها از سر متفاوت بودن، نگار را تغییر می‌دهد. حالا تصویری که هنگام خروج از شرکت از نگار داریم با نگاری که به شرکت می‌رفت متفاوت است، نگار بی‌چادر در خروجی و ورودی شرکت ایستاده است!

  اما بعد از خروج از شرکت نگار هنوز هم نگران سیا است و نسبت به گرسنگی او ابراز نگرانی می‌کند و با هم راه می‌افتند. در تمامِ دفعاتی که نگار از شرکت خارج می‌شود و سیا منتظرش است این نگرانی و به نوعی ابراز علاقه را می‌بینیم. اما آخرین باری که این تصویر از سوی راوی به ما داده می‌شود، راوی بی­میل و بی‌حوصله است و نگار مدام می‌خندد خنده‌هایی که کاملاً به چشم می‌آیند و با دیالوگی که درونِ ناراضی و خسته و افسرده‌ی نگار را برای ما روشن می‌کند ظاهراً روی چهره‌اش می­ماسند:

   و باز خندید. بعد ناگهان گفت: «می‌دونی چیه، با این خیابون گردی به جایی نمی‌رسیم؛ کی می‌شه یه بار دیگرون از ما آگهی بگیرن؟»

   و بعد در پایان بندی تاثیرگذار داستان نگار را با تمام تغییراتش پشت میز می‌بینیم و سیا که آمده است از او آگهی بگیرد به زیبایی و با جملات و تشبیهاتی ساده اتاق را توصیف می­کند. نمی‌دانیم چقدر زمان گذشته است و حالا نگار که در اتاق رییس است و پشت میز رییس نشسته است به چه عنوانی در آن شرکت مشغول به کار شده است، تنها نشانه‌هایی را می‌بینیم که این تغییر شخصیت را به خوبی برای ما روشن می‌کند: ساعتی که سیا با دندان و از روی چادر روی دست نگار ساخته بود جایش را به ساعتی با زنجیر طلایی داده است، برجستگی سینه‌های نگار حالا به‌جای این‌که از میان دو باله‌ی چادر پیدا باشد از روی مانتو پیداست، و از همه مهمتر دیالوگ نگار درباره‌ی نان بربری خوردن سیا است:

  نگار ابرو بالا انداخت و گفت: «این بغل؟! نکنه می‌خواستی بری بربری بگیری.»

  انگار این حرف را بیگانه‌ای به من زده بود تا کنفم کند، گه مالم کند. به چه جان کندنی لبخندی زدم. نگار از پایین تا بالا، انداز وراندازم کرد و گفت: «بشین!»

حالا دیگر این نگار است که باید بگوید و سیا است که باید گوش بدهد.

   در این لایه نیز داستان در پایان باز می‌ماند و برای ما تأویل گوناگونی را باقی می‌گذارد. آیا سیا نیز که می‌گوید این اولین و آخرین باری بود که به این شرکت رفتم با برخورد با نگار دچار تغییر می‌شود؟ یا نه، همان سیا باقی می‌ماند و فقط به این شرکت نمی‌آید؟ یا ... .

  با شکافتن تمام این نشانه‌ها از دید ساختار گرایانه متوجه یک دوییت کلی در داستان می‌شویم. تقریباً هر عنصری در داستان عنصری در مقابل دارد: چپ و راست، نگار و سیا، نگار در ابتدای داستان و نگار در انتهای داستان، رنگ‌های سیاه و طلایی و ... و این هارمونی و هماهنگی در تمامیت داستان به چشم می‌خورد.

  داستان از ساختاری کلاسیک برخوردار نیست به شکلی که مشاهده می­کنیم اگر بخواهیم نقطه‌ی اوج داستان را تغییر شخصیت نگار بدانیم بر خلاف داستان‌های کلاسیک تنها در بخشی از داستان شاهد این نقطه‌ی اوج نیستیم بلکه نقطه‌ی اوج در داستان پخش است.

  تعلیقی که در ابتدای داستان آغاز شده بود به خوبی ادامه پیدا می­کند و در پایان بندی­ی تاثیر گذار داستان، پایان بندی‌ای که قرار نیست ما را غافلگیر کند اما با استفاده‌ی مناسب از زبان و لحن شدت تاثیری شعر گونه روی مخاطب می­گذارد به پایان می‌رسد.

  پایان باز داستان، در تمامی ابعاد وجود دارد و حتی داستان با سه نقطه و توالیِ گذر زمان و صدای تیک، تاک به پایان می‌رسد.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ۳:٢۱ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.