ناتورالیسم، نهضتی ادبی است که شکل افراطی واقع¬گرایی (Reale) شمرده می¬شود؛ اما بیش¬تر هم‌تراز ناتورالیسم فلسفی توصیف می¬شود؛ مکتبی که  به قدرت محض طبیعت معتقد است و طبیعت را محکوم نظام و قدرت بالاتری نمی¬شناسد. ناتورالیسم در ادبیات، نظریه¬ای است که کردار، گرایش و اندیشه را زاییدة غرایز و امیال طبیعی می¬داند؛ به هیچ روی‌داد یا پدیدة فوق طبیعی قائل نیست و همة واقعیات و پدیده¬ها را در طبیعت و در دایرة علوم طبیعی تفسیر می¬کند. بدین ترتیب، ناتورالیسم در ادبیات بر جنبه¬های وراثتی محیط و بر مشاهدة زندگیِ به¬دور از آرمان‌گرایی تأکید می¬ورزد و در این راه، به ترسیم جزئیات، اگرچه زشت و ناخوشایند می¬پردازد و موازین علمی را اساس کار قرار می¬دهد. این مکتب ادبی با آثار ترجمه‌ای نویسندگان دوران مشروطیت (تحصیل¬کرده¬های خارج از کشور) وارد حوزة ادبیات ایران شد و نویسندگانی چند، ازجمله صادق هدایت، صادق چوبک و محمود       دولت¬آبادی را تحت‌تأثیر قرار داد. در این مقاله سعی شده است تأثیر ناتورالیسم بر آثار صادق هدایت مورد بررسی قرار گیرد.


یکی از مباحث مورد توجه در تاریخ ادبیات و نقد ادبی کشورهای غربی، مکاتب (Schools)، نهضت‌ها (Move ments) یا به‌اصطلاح، ایسم‌های ادبی است. در این مبحث، آثار ادبی دوره‌های مختلف از نظر خصوصیت‌ها و ویژگی‌های مشترک، طبقه‌بندی و نام‌گذاری شده‌اند و در بحث از تاریخ ادبیات هر دوره، آثار هر نویسنده یا شاعر، به این طبقه‌بندی و خصوصیات آن‌ توجه می‌شود؛ در حقیقت، این مکاتب به‌عنوان یکی از معیارهای نقد و ارزیابی آثار ادبی به¬کار می‌روند. هر مکتب ادبی، مجموعۀ نظریه‌ها و خصوصیت‌هایی است که در شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هر دوره، در ادبیات یک یا چند کشور به¬وجود آمده است. این خصوصیت معمولاً در آثار گروهی از نویسندگان و شاعران، مشترک است و باعث تمایز آثار آن‌ها از آثار دیگران می‌شود. مکتب اروپایی ناتورالیسم (Naturalism)، مکتبی است فلسفی که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، نخست در فرانسه و سپس در آمریکا، انگلستان و سایر کشورهای اروپایی به¬وجود آمد. براساس فلسفۀ ناتورالیسم، هر چیزی که وجود دارد، بخشی از طبیعت است؛ بنابراین در حوزۀ فعالیت علم قرار دارد و با علت‌های مادی و طبیعی، قابل توصیف و تشریح است. نویسندگان مکتب ناتورالیسم، براساس همین فلسفه، حوادث و روی¬دادهای زندگی را تشریح می‌کنند و به علت‌های ماوراء پدیده‌های علمی برای توجیه حوادث و روی¬¬دادهای زندگی، اعتقادی ندارند. «ساده‌ترین توصیفی که از این مکتب می‌توان کرد، به‌کار بردن جبرگرایی در ادبیات و به‌خصوص در داستان‌نویسی است.»1؛ به عبارت دیگر، ناتورالیسم، عمل، تمایل یا تفکری است که تنها بر¬مبنای طرح‌ها و غرایز طبیعی استوار است. نظریه‌ای که هر‌گونه معنای مافوق طبیعی را برای حوادث و اشیاء انکار می‌کند.2 
دگرگونی‌های حاصل از آگاهی‌های علمی هم¬راه با سلسله روی¬دادهای سیاسی و اجتماعی که به شمه¬ای از آن اشاره شد، در تغییر دادن چهرۀ شناختۀ جهان و پیدایش ناتورالیسم نقش داشت؛ اما این واقعیت را هم بایستی پذیرفت که روی¬دادها و گرایش‌های فلسفی، علمی، سیاسی، اجتماعی و اخلاقی قرن نوزدهم به فراهم آوردن زمینه و پایه و مایه‌های ناتورالیسم محدود نماند و به تعبیری، در شکل دادن و تعیین محتوا، روش‌ها و سمت و سوی آن نیز نقش مهمی بر عهده داشت؛ مثلاً بسیاری از تأثیرات علمی و اجتماعی در آثار امیل زولا بازتاب یافت و شخصیت‌هایی آفریده شد که از یک طرف زندگی خودشان را داشتند و از طرف دیگر پروردۀ تأثیرات موروثی و محیط اجتماعی¬ای بودند که آن¬ها را پرورانده بود؛ به مضمون‌هایی هم¬چون «قانون چنگ و دندان» و «مبارزه برای تنازع بقا» پرداخته شد و هر اثری که آفریده شد، شکل یک بیانیۀ اجتماعی را به خود گرفت.
1- طبیعت¬گرایی در ادبیات 
نام¬گذاری مکتب ناتورالیسم، ظاهراً روز 16 آوریل سال 1877 میلادی در رستوران «تراپ» بر سر میز شامی که گوستاو ¬فلوبر، ادمون دوگنکور، امیل زولا و گروه آیندۀ مدان (Medan) گرد آمده بودند، صورت گرفته است. عنوانی که از زبان علم و فلسفه و نقد هنر گرفته و وارد حیطۀ ادبیات شد. بدون شک واردکنندۀ ناتورالیسم به ادبیات، امیل زولا بود. او به‌عنوان یکی از سرآمدان و پایه‌گذاران جنبش ناتورالیسم، منش و روش نویسندگی خود را تمرین‌های علمی می‌نامید. وی بر این اعتقاد بود که رفتار و طبیعت انسان را نیروهای تکاملی و زیست‌شناسی تخطی‌ناپذیر معین می‌کنند. 
2- مشخصات آثار ناتورالیستی 
2-1- توجه به علم فیزیولوژی: ناتورالیست‌ها معتقد بودند که برای پی بردن به مشخصات روحی و اخلاقی یک شخصیت، لازم نیست مستقیماً به بیان ویژگی‌های روحی او پرداخته شود؛ باید سعی ‌کرد با ارائۀ مشخصاتی از وضعیت مزاجی شخصیت‌های داستان، نتیجه‌گیری در مورد تشخیص حالات روحی و یا خصوصیات اخلاقی قهرمان را به عهدۀ خواننده گذاشته شود؛ زیرا همان‌طورکه قبلاً نیز گفته شد، آن‌ها رمان‌نویسی را در وهلۀ اول، یک آزمایش تجربی می‌دانستند که می‌خواهد با فرموله‌ کردن یک سلسله قوانین و تطبیق آن بر ذهن و روح شخصیت‌های داستان، به نتایج مورد نظر خود دست یابد. زولا در مقدمۀ کتاب ترزراکن می‌نویسد: «در ترزراکن مشخصات اخلاقی و روحی اشخاص را تشریح نکردم؛ بلکه به تشریح وضع مزاجی آن‌ها پرداختم.»3 
2-2- مسألۀ وراثت: ناتورالیست‌ها تأکید زیادی بر امر وراثت داشتند و معتقد بودند که ویژگی‌های جسمی و روحی هر فرد از پدر و مادرش به او ارث رسیده است. آن‌ها بر این عقیده بودند که سرنوشت انسان را وراثت و محیط رقم می‌زند و انسان مقهور این دو عامل است. در مورد مسألۀ وراثت، زولا از «لوکا» و کتاب رسالۀ وراثت طبیعی او الهام گرفت و براساس این نظریه، مجموعه‌ رمان معروف روگون‌ماکار را در20 جلد با عنوان «تاریخ طبیعی و اجتماعی یک خانواده در زمان امپراتوری دوم» نوشت. در این سلسله کتاب‌ها، زولا زندگی یک خانوادۀ کوچک را تشریح کرده، شجرنامه‌ای برای فرزندان این خانواده ترتیب داده و آن‌ها را به شاخه‌های متمایزی تقسیم کرده است. داستان این سلسله کتاب¬ها، رشد و تکثیر شاخه‌های این شجره است. در نظر اول شباهتی بین افراد این خانواده نمی‌توان یافت؛ ولی در باطن، ریشۀ محکمی آن‌ها را به یک¬دیگر بسته و شبیه هم ساخته است. فرزندی که در نتیجۀ رابطۀ نامشروع از مادری بدکاره به¬دنیا می‌آید، الکلی و جنایت‌کار می‌شود و در مورد دیگران نیز همین شرط صادق است.4 
2-3- مخالفت با قراردادهای اخلاقی و باورهای مذهبی: به اعتقاد ناتورالیست‌ها، انسان جزئی از نظام مادی طبیعت محسوب می‌شود که هیچ ارتباطی با عالم غیر مادی ـ که در مذهب یا اعتقادات اساطیری مطرح می‌شود ـ ندارد. 
2-4- سخن گفتن از زشتی‌ها و فجایع: آثار ناتورالیستی صحنه‌هایی را توصیف می‌کند که تا قبل از آن، به¬دلیل عرف ‌حاکم بر جامعه و به‌خاطر مسائل اخلاقی، در پرده بیان می‌شدند؛ ولی نویسندۀ ناتورالیست چیزی به‌عنوان عفت را رعایت نمی‌کند و هر آن¬چه را برای تشریح جزئیات یک واقعیت از زندگی لازم بداند، به تصویر می‌کشد. 
2-5- شکستن حرمت کلمات و مفاهیم: 
«یکی از خدمت‌هایی که مکتب ناتورالیسم به ادبیات کرد، همین شکستن حرمت قلابی کلمات و مفاهیم بود. نویسندگان ناتورالیست از این قاعده پیروی کردند و کلمه‌هایی را که نویسندگان پیش از ایشان از آوردن آن‌ها ابا و کراهت داشتند، در داستان‌هایشان به‌کار گرفتند و مناظر و صحنه‌هایی که نویسندگان به‌اختصار از کنار آن‌ها گذشته یا به کلی از داستان‌هایشان حذف کرده بودند را با جسارت تحسین¬برانگیزی در آثارشان به نمایش گذاشتند.»5 
2-6- مطرح شدن عشق، به‌عنوان یک نیاز جسمانی و جنسیت، به¬عنوان یک تجربۀ مشروع: از این لحاظ، می‌توان گفت که ادبیات ناتورالیستی، درمجموع، انتقاد تلخی است از مبانی جامعه؛ چون این جامعه که شور صادقانۀ رمانتیسم و روحانیت عمیق مذهبی را از دست داده است، می‌کوشد با چنگ و دندان و به‌نوعی اخلاق ایده¬آلیستی متوسل شود و دربرابر این سدشکنی‌ها از خود عکس‌العملی نشان دهد. حملات شدید به زولا و طرفدارانش و محاکمۀ فلوبر، بودلر و اسکار وایلد از همین¬جا ناشی می‌شود.6 
2-7- به¬تصویر کشیدن پلیدی، پریشانی، بی‌عدالتی، فقر و فلاکت موجود در جامعه:  دیدگاه افراطی ناتورالیست‌ها¬ ـ‌ که تلاش می‌کردند وقایع را به¬صورت رئالیستی به¬تصویر بکشند ـ ¬¬درمقابل آن‌چه که در آثار قبل از ایشان به¬صورت رمانتیک و ایده‌آلیستی وجود داشت ـ ‌که باعث می‌شد آن‌ها در آثار خود چیزی جز زشتی‌ها و فلاکت‌ها را نبینند و در نوشته‌های ایشان جایی برای زیبایی‌ها، عشق و محبت وجود نداشته باشد ـ‌ کار را به جایی می‌رساند که آن‌ها در انسان جز زشتی و پستی نبینند و جنبۀ متعالی روح او را نادیده بگیرند. 
2-8- تسلیم نشدن دربرابر خرافات: این امر نیز مانند مورد قبل حالت افراطی به خود می‌گیرد و ناتورالیست‌ها را وادار می¬کند که هرگونه ایمان و اعتقاد مذهبی را گونه¬ای خرافه تلقی کنند.
2-9- نفی آزادی و طرد آن: ناتورالیست‌ها انسان و سرنوشت او را مقهور محیط و وراثت می‌دانستند و معتقد بودند که انسان در مسیر جبر تاریخی قرار گرفته است؛ مسیری که همۀ عوامل، ازجمله اجتماع، وراثت و تکامل زیست‌شناسی، او را به‌سوی یک سرنوشت محتوم به پیش می‌رانَد. ناتورالیست‌ها آزادی را تنها برای این¬که یک احساس خودجوش درونی است، انکار می‌کردند. 
2-10- در آثار ناتورالیستی، انسان‌ها مقهور فرمان شرایط جسمانی خود هستند: به¬قول زولا: «انسان‌ها زیر فرمان اعصاب و خونشان» قرار دارند. همان‌طورکه نیچه در این ‌¬¬¬باره می‌گوید: «یکی از کشف‌های مهم این قرن، این است که انسان عبارت از ضمیر نیست؛ بلکه یک سیستم عصبی است.» در چنین شرایطی، جسم و شرایط جسمانی اصل قرار می‌گیرد و روح در حاشیه. یعنی تظاهرات روحی، نتیجه‌ای از شرایط جسمانی می‌شود. 
2-11- زبان محاوره: ناتورالیست‌ها معتقدند که جملات باید طبیعی و متناسب با شخصیت رمان یا بازی¬گر تئاتر انتخاب شود. آن‌ها از به¬کار بردن جمله‌های فخیم و مطنطن که به‌خصوص در تئاتر رواج داشت، انتقاد می‌کردند و در آثار خود، مکالمۀ هر شخص را از جملات و تعبیراتی برمی‌گزیدند که خود آن فرد بدان سخن می‌گوید؛ بدین‌سان، شخصیت‌های رمان و تئاتر می‌توانند با حرف زدن و ادای خاص جملات، جلوه‌ای از شخصیت خود را به‌طور غیر¬مستقیم به خواننده بشناسانند؛ همین امر، نویسنده را از خیلی از توضیحات راجع به شخصیت داستان بی‌نیاز می‌کند. ناتورالیست‌ها زبان محاوره‌ای را ابتدا در رمان و بعد در تئاتر وارد کردند. این کاربرد خاص از زبان محاوره چنان مورد استقبال نویسندگان قرار گرفت که حتی پس از محو شدن مکتب ناتورالیسم، روزبه¬روز در میان آثار دیگر نویسندگان تقویت شد و استفاده‌های فراوانی از آن تاکنون باقی مانده است. 
2-12- توصیف دقیق و شرح جزئیات حوادث و وقایع: در کار ناتورالیست‌ها به پیروی از استادشان فلوبر، توصیف، به‌صورت هنری خودکفا درمی‌‌آید که محصول تحقیق دقیق برای گردآوری اسناد و مدارک و وصف جزئیات در هرگونه روایتی است. 
2-13- برجسته کردن خوی حیوانی: نویسندگان ناتورالیست معمولاً شخصیت‌هایی را برای داستان‌های خود انتخاب می‌کنند که انگیزه‌های حیوانی چون حرص، شهوت جنسی و خوی حیوانی در آن‌ها قوی‌تر باشد. 
2-14- آثار ناتورالیستی معمولاً پایانی غم¬انگیز دارند: البته پایان غم‌انگیز این آثار با پایان غم‌انگیز تراژدی متفاوت است؛ زیرا برخلاف تراژدی که در آن قهرمان، مقهور خدایان یا دشمنانی قوی است، در آثار ناتورالیستی، فرد تحت‌تأثیر جبر تاریخی و اجتماعی هلاک می¬شود.
3- ناتورالیسم، اخلاق و اجتماع 
امیل زولا ادعا می‌کرد که اثر علمی، یعنی رمان جدید، در¬عین¬حال یک اثر اخلاقی است؛ هرچند که اکثریت منتقدان تمایلی شدید به بی‌پردگی و غیر¬اخلاقی بودن را در آثار زولا کشف می‌کردند، خود او روی این ادعای خود اصرار می‌کرد. به¬عقیدۀ زولا، رمان‌نویس کار خالص دانش¬مند را انجام نمی‌دهد؛ البته در¬برابر وضع و مشخصاتی که تحلیل می‌کند، بی‌طرفی و نفوذ¬ناپذیری بی‌رحمانۀ یک دانش¬مند را مراعات می‌کند؛ با وجود این، همان¬سان که «کلود برناد» گفته است «تجربه‌گر، بازپرس است»، زولا هم اضافه می‌کند که رمان‌نویس بازپرس آدم¬ها و عواطف آن‌هاست و اگر قرار است قاضی بی‌طرف باشد، چگونه می‌تواند در مورد مسائل اخلاقی بی‌طرف نباشد.7 
ادبیات ناتورالیستی به‌عنوان ادبیاتی متعهد، همیشه به اخلاق پای‌بند بوده است. این مکتب به عنوان جنبشی طرف‌دار اخلاق، با ترسیم آدم‌های در بند محیط و وراثت و بیان زندگی پلشت آنان، درصدد ارائۀ راه¬حلی برای درمان مقولۀ ضد¬اخلاق است. نویسندۀ ناتورالیست با وقوف بر زشتی‌های جامعه، آن را در¬برابر دیدگان خوانندۀ خود می‌گذارد و وی را بر کرسی قضاوت می‌نشاند، تا راه¬حلی از درون و برون شخصیت افراد اجتماعی، برای درمان این زشتی بیابد. 
ناتورالیسم مانند هر مکتب و جنبش هنری دیگر، پیروزی و شکست‌هایی را تجربه کرده است. در ابتدا مورد ستایش قرار گرفت؛ بعد به¬علت جزمی بودن در¬معرض حمله‌های تندوتیز واقع شد؛ چندی بعد اسناد اجتماعی ارزش‌مندی مورد توجه قرار گرفت و در سال‌های اخیر به¬سبب بازگشت پُست‌مدرنیستی به گذشته، بار دیگر اهمیت و اعتبار یافته است. به‌طور کلی، می‌توان گفت که ناتورالیسم یک جنبش افراط‌آمیز، در هیأت یک نابه‌هنگامی تاریخی بوده است. تلاشی گسترده برای گسترش رئالیسم کار را به¬جایی کشاند که آثار برخی از نقاشان و نویسندگان ناتورالیست، به¬طعنه، عکاسی و ثبت روی¬دادها نامیده شد. نظریات و معیارهای آن ضد¬زیبایی‌شناختی شمرده شد؛ چراکه ناتورالیست‌ها خود را گرفتار تک¬معنایی و تکرار کرده بودند و سیلان خیال و تصورات را به عرصۀ کار خود راه نمی‌دادند. دامنۀ نگرشی که ناتورالیسم نسبت به جهان و انسان داشت، بسیار محدود بود و مانع ماندگاری اثر هنری می‌شد. این همه در حالی بود که منتقدان در قوارۀ بینش امروزی دریافته بودند که اثری می‌تواند ماندگار باشد که هم بر انسجام بیرونی خود وقوف داشته باشد و هم بر ساختار درونی خود. با تمام این احوال باید توجه داشت که چشم هنرمند ناتورالیست و مخاطب او، لنز دوربین عکاسی نیست که از ماده¬ای بی‌جان و هم¬سان ساخته شده باشد؛ در هر فرد کیفیت و ویژگی خاص خود را دارد. هر اثر و هر نوول، به¬سبب سبک و سیاقی که در آفرینش آن به¬کار رفته، رنگ آفرینندۀ خود را دارد و خواه¬ناخواه، نمادها، ایماژها و آرمان‌های هر هنرمند به ساحت هنرش نیز نفوذ می‌کند. تصویری که به مغز منتقل می‌شود نیز دست‌کار یا نوشتۀ هنرمندی است که می‌توان از آن هویت و احساسش را دریافت. ژرمینال امیل زولا و خوشه‌های خشم اشتاین¬بک، درواقع آمیزه‌ای از ناتورالیسم و شعر بود؛ هرگز به معیارهای ناتورالیسم محدود نبود و در هر یک بارقه‌هایی از نبوغ آفرینندگان آن به¬چشم می‌خورد. همین خصوصیات در آثار کرین، ایبسن و استرین بری هم دیده می‌شود و درواقع آن‌چه دوپارتی‌ها و تناقض‌های درونی ناتورالیسم را آشکار می‌کند، حضور همین نمونۀ بارز است. به بیان دیگر، نمونۀ اعلای ناتورالیسم در آثاری جلوه می‌کند که از ناتورالیسم و اهداف آن ـ ‌که کشاندن هنر به حوزۀ علوم است ‌ـ فاصله می‌گیرند. این شکل از ناتورالیسم، می‌خواست شکاف میان زندگی و هنر را پر کند و انکار¬شدنی نیست که شماری از آثار برجسته و ماندگار هنر و ادبیات را پدید آورد.
در نیمۀ قرن بیستم، به¬دست دادن تعریف دقیق و زبان‌شناختی از ناتورالیسم در دستور کار مطالعات ادبی قرار گرفت و بخشی از فعالیت‌های روشن‌فکرانه شمرده می‌شد. به¬طور جدی به تفاوت‌ها و تسمیه‌های دو اصطلاح رئالیسم و ناتورالیسم که سال‌های سال، شادمانه در کنار هم زیسته بودند، پرداخته شد و سرانجام این دو مفهوم به¬شکلی ریشه‌ای از هم جدا شدند. همه گفتند که رئالیسم با ناتورالیسم تفاوت دارد؛ اما درعین¬حال همه معتقد بودند که مستقل از آن هم نیست. ایرادی که از آثار ناتورالیستی به‌طور اعم و آثار زولا به‌طور اخص گرفته می‌شد، به قول لوکاچ، به¬سبب حضور «کلیت‌های بی‌واسطه» یعنی شیوۀ بازنمایی یک چیز با تأکید و پرداختن به جزئیات و نادیده گرفتن وجوه دیگر بود؛ حال آن‌که «کلیت باواسطه» در تضاد با این شیوه، شکلی از بازنمایی است که هم ناظر بر رابطۀ واقعی میان انسان و جهان‌بینی است و هم به بخش‌های گوناگون زندگی می‌پردازد. لوکاچ بازنمایی درست واقعیت را چیزی فراسوی آرایۀ ظواهر خارجی می‌دانست و از «کلیت‌های فشرده‌ای» نام می‌برد که بر «کلیت گستردۀ جهان منطبق است.» از دیدگاه لوکاچ، زولا جهانی سرشار از جزئیات را تصویر می‌کرد؛ اما واقعیت‌های مورد نظر خود را چنان می‌نمایاند که گویی تمامی واقعیت، ساخته و پرداختۀ این جزئیات است.
امروز دیگر ناتورالیسم فقط یک عبارت کم¬یاب در نقد پژوهش¬گرانه نیست؛ بلکه شکل یک اصطلاح رایج در نقد ادبی و هنری را به خود گرفته است. امروز هم به اثر زیبایی‌شناسانه در¬برابر اثر ناتورالیستی اشاره می‌شود؛ هم ناتورالیست ساده و خطی مورد بحث و نظر قرار می‌گیرد و هم «ناتورالیسم جسورانه» و تمام این‌ها نشانۀ اصالت این مفهوم قدیمی است.8 
ناتورالیسم اروپایی و آمریکایی ازطریق ترجمه‌هایی که از صدر مشروطیت به این طرف در حیطۀ داستان‌نویسی ایران صورت گرفت و به¬سبب بازگشت محصلان تحصیل‌کردۀ ایرانی خارج از کشور، وارد حیطۀ داستان‌نویسی زبان فارسی می‌شود و تحت¬تأثیر این ناتورالیسم است که کسانی مانند، صادق هدایت، صادق چوبک، محمود مسعود دهاتی، احمد محمود و محمود دولت‌آبادی آثاری را به رشتۀ قلم در¬می‌آورند.
4ـ بررسی ناتورالیسم در داستان‌های صادق هدایت 
4-1- م‍ؤلفه‌های ناتورالیسم داستان‌های صادق هدایت 
4-1-1- توجه به علم فیزیولوژی 
هدایت در داستان¬های زنده به گور، حاجی‌مراد، داوود گوژپشت، مرده‌خورها، گرداب، داش¬آکل، چنگال، گجسته‌دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، شب¬های ورامین، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه خانم، بوف کور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، میهن¬پرست، حاجی آقا و سایۀ مغول، از این مؤلفه بهره برده است و به¬جای بیان ویژگی¬های اخلاقی و روحی افراد، مشخصاتی از وضعیت مزاجی و حالات آن‌ها را برای پی بردن به خصیصه‌های اخلاقی‌شان به¬دست می¬دهد. برای نمونه به ذکر چند مثال بسنده می¬شود: 
در داستان زنده به گور، راوی در مواجهه با حس مرگ می¬گوید:
«اول سنگین شدم؛ احساس خستگی کردم؛ این حس در حوالی شکم بیش‌تر بود؛ مثل وقتی که غذا هضم نشود؛ پس از آن این خستگی به سینه و سپس به سر سرایت کرد. دست¬هایم را تکان دادم. چشم¬هایم را باز کردم. دیدم حواسم سر جایش است. تشنه¬ام شد. دهانم خشک شده بود. به¬دشواری آب دهانم را فرو می¬دادم. تپش قلبم کُند می¬شد. کمی گذشت. حس می¬کردم هوای گرم و گوارایی از همۀ تنم بیرون می‌رفت؛ بیش‌تر از جاهای برجستة بدنم بود؛ مثل سر انگشت¬ها، تک بینی و غیره ... در همان حال می‌دانستم که می¬خواهم خودم را بکشم.»9 
حالت ترس و دلهره و افکار مالیخولیایی راوی بوف کور به این صورت توصیف شده است:
«هوا هنوز تاریک‌روشن بود. خفقان قلب داشتم. به¬نظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی می‌کرد. دیوارها بی¬اندازه ضخیم شده بود و سینه¬ام می¬خواست بترکد. دیدِ چشمم کدر شده بود. مدتی به حال وحشت¬زده به تیرهای اتاق خیره شده بودم. آن¬ها را می¬شمردم و دوباره از سر نو شروع می¬کردم. همین¬که چشمم را به¬هم فشار دادم، صدای در آمد. ننجون آمده بود اتاقم را جارو بزند.»10 
در داستان¬ ناتورالیستی «چنگال» در توصیف حالت صرع و جنون «احمد» (شخصیت داستان) این¬چنین آمده است:
«ربابه دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت؛ ولی انگشت¬های سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان بگیرد به¬لرزه افتاد. در این وقت جلو چشمش تاریک شده بود. تند نفس می¬کشید، شقیقه¬هایش داغ شده بود. دست راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت. ربابه گفت:      «می¬ترسم، مرا این جور نگاه نکن.» چشم¬هایش را به¬هم فشار داد و زیر لب دوباره گفت: «اوه... چشم‌ها... شکل بابام شدی... !» باقی حرفش در دهنش ماند، چون دست¬های احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافتۀ ربابه‌ را گرفت و به دُورگردنش پیچانید و به¬سختی فشار داد. ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به سنگ حوض زد... .»11

4-1-2- وراثت 
داستان¬های داوود گوژپشت، گرداب، لاله، چنگال، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، بوف کور، سگ ولگرد و بن‌بست، در¬برگیرندﮤ این مؤلفۀ ناتورالیستی هستند؛ خصیصه‌ای بازمانده از نیاکان که جسم و روح را در قبضۀ خود دارد و عامل خوش¬بختی یا بدبختی آدمی ‌ا‌ست. 
داوود گوژپشت که زن¬ها به او «قوزی» می¬گفتند، دلیل این شور¬بختی خود را پدرش می‌داند:
«آرزو می¬کرد که این قانون در همه جای دنیا اجرا می¬شد و یا اقلاً مثل اغلب جاها قدغن می¬کردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشویی خودداری کنند؛ چون او      می¬دانست که همۀ این¬ها تقصیر پدرش است. صورت رنگ‌پریده، گونه¬های استخوانی، پای چشم¬های گود و کبود، دهان نیمه‌باز و حالت مرگ پدرش را همان¬طوری¬که دیده بود، از جلو چشمش گذشت. پدر کوفت¬کشیدۀ پیر که زن جوان گرفته بود و همۀ    بچه¬های او کور و افلیج به¬دنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود تا این¬که دو سال پیش مُرد. با خودش می‌گفت: شاید آن¬ها خوش¬بخت بوده‌اند! »12 
سرانجام ناخوشایند «گرداب» بر پایۀ وراثت، شکل می‌گیرد. همایون، شباهت ظاهری دخترش با بهرام را دلیلی بر تلاشی زندگی¬اش می‌‌داند: «دخترش (دختر همایون) هما، بدون کم و زیاد، شبیه بهرام بود؛ نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ¬کدام از آن¬ها زاغ نبود؛ دهن کوچک، چانة باریک، درست همة اسباب صورت او مانند بهرام بود. اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آن¬قدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارایی خود را به او بخشیده!»13 
در داستان چنگال، سید¬احمد دست به همان عملی می¬زند که پدرش قبلاً مرتکب آن شده بود. سید¬احمد به¬دلیل صرع و جنونی که از پدرش به ارث برده است، خواهرش،‌ ربابه، را ـ مانند پدرش که مادرش صغرا را خفه کرده بود ـ خفه می¬کند.14
زرین¬کلاه در داستان زنی که مردش را گم کرد، همان احساسی را نسبت به پسرش، مانده¬علی دارد که مادرش درقبال او داشته است؛ حس بی‌رحمی‌ای که تا حال باعث تلاشی دو خانواده شده است: 
«بچه¬اش مانده¬علی هم یک وجودی بود که هیچ انتظارش را نداشت و علاقه¬ای برای او حس نمی‌کرد؛ همان¬طوری که مادر خودش برای او علاقه¬ای نشان نداده بود؛ ولی عجالتاً احتیاج به وجود او پیدا کرده بود.»15 
راوی بوف کور مانند پدر یا عمویش که دچار نوعی مسخ شده بود، مسخ می¬شود. او همان حالت پدر یا عمویش را بعد از مسخ‌شدن دارد؛ افکاری مالیخولیایی با چهره‌ای کریه و ناخوشایند که سرنوشتی محتوم را برای او رقم می‌زند. 
پات در سگ ولگرد به دلیل غلبۀ حس موروثی جنسیت، به سرنوشتی موهوم (مرگ) دچار می‌شود.16
4-1-3- مخالفت با قراردادهای اخلاقی و باورهای مذهبی
هدایت در داستان¬های زنده به گور، آتش¬پرست، سه قطره خون، گجسته دژ، س.گ.ل.ل، آفرینگان، شب¬های ورامین، بوف کور و تخت ابونصر، از این خصیصۀ ناتورالیسم استفاده کرده است؛‌ خصیصه‌ای که ارتباط انسان را با عالم غیرمادی ـ‌‌ که در مذهب و اعتقادات اساطیری مطرح می‌شود ـ نهی می‌کند. نگارنده به¬علت تعدد مثال¬ها، از آوردن تک¬تک آن¬ها خودداری کرده، به ذکر چند نمونه برای تفهیم مطلب بسنده می¬کند.
در داستان «آفرینگان» از زبان ارواحی که ساکن دنیای دیگر هستند، می¬شنویم:
«چشم به راه هستیم... هزار جور حرف می¬زنند؛ می¬گویند که دوباره برمی¬گردیم روی زمین... افسوس، آیا ممکن است؟ روی زمین یک امید فرار هست و آن هم مرگ است، مرگ! ولی  این¬جا دیگر مرگ هم نیست؛ ما محکومیم. می‌شنوی؟ محکوم یک ارادﮤ کور هستیم. وقتی که روزها، ماه¬ها و سال¬ها آن کنار کز کردی، روزهای دراز تابستان، شب¬های تاریک و سرد زمستان... آن¬وقت حرف¬های مرا به¬یاد می¬آوری.»17
4-1-4- سخن گفتن از زشتی¬ها و فجایع
صادق هدایت گاه صحنه¬هایی را توصیف می¬کند که شاید بسیار شدیدتر از مناظر زشت و دهشت¬انگیز داستان¬های دیگر نویسندگان (چوبک و دولت آبادی) حس بیزاری خواننده را برانگیزاند. داستان‌هایی که تا قبل از آن، به¬دلیل عرف حاکم بر جامعه و به¬خاطر مسائل اخلاقی، در پرده بیان می‌شدند. سه قطره خون، گرداب، داش آکل، طلب آمرزش، صورتک¬ها، محلل، آفرینگان، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه خانم، بوف کور، سگ ولگرد، حاجی آقا، سایۀ مغول و فردا از دستۀ این داستان¬ها هستند که در آن¬ها صحنه¬هایی به¬واقع اکراه‌آمیز آمده است.
همایون در داستان گرداب زمانی¬که بر بالین مردۀ بهرام‌میرزا می¬رسد، با چنین صحنه¬ای روبه‌رو می¬شود:
«پارچۀ سفیدی که روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشت کرده بود را آهسته پس زد. مژه¬های خون¬آلودِ مغز سر او که روی بالش ریخته شده بود، لکه¬های خون روی قالی¬چه، ناله و بی‌تابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثیر کرد.»18
4-1-5- شکستن حرمت کلمات و مفاهیم
هدایت در داستان¬های داش آکل، محلّل، علویه خانم، حاجی آقا و فردا، از این خصیصۀ ناتورالیسم استفاده کرده است. رواج ناتورالیسم موجب شد کلمه‌ها و مناظری که نویسندگان پیش از هدایت از آوردن آن‌ها ابا و کراهت داشتند، در این داستان¬ها به¬نمایش گذاشته شوند.
هدایت در داستان¬هایش، نسبت به نویسندگان بعد از خود، امثال صادق چوبک، محمود دولت‌آبادی و... کم¬تر از جملات و مفاهیم کذایی استفاده کرده است. تنها اثری که او  بی‌پرده، در آن خیلی کلمات و مفاهیم را یله داده، علویه¬خانم است و بس.19
4-1-6- مطرح شدن عشق به‌عنوان یک نیاز جسمانی، و جنسیت به عنوان یک‌تجربۀ مشروع
«در داستان¬های هدایت این فکر پرورانده شده که هر کسی حق دوست داشتن و عشق ورزیدن و خوشبخت¬زیستی و تمتّع از موهبات زندگی این جهان را دارد؛ ولی بدبختانه منبع جوامع بشری چنان است که همۀ خوشی و سعادت و همۀ عشق و دوستی تنها برای کسانی میسّر است که قدرت و مال و مقام، هر سه را در دست گرفته¬اند.»20
هدایت بشری را دوست دارد که نه فقط از فساد، بلکه از ابتذال مبرّا باشد و فساد و ابتذال شدید اجتماع ما، در او بیزاری شدید ایجاد می‌کند. هدایت شیفتۀ زیبایی¬هاست؛ نه فقط زیبایی طبیعی و جهانی، بلکه زیبایی در تمام مظاهر عمل و ارادۀ انسان.
در داستان¬های هدایت، یکی از طرح¬های فکری این است که هرچه انزوای قهرمان داستان تغییر‌‌ناپذیرتر و نومیدکننده¬تر باشد، امید وی به عشق و دوستی، شدیدتر و گستاخانه¬تر خواهد شد؛ مثلاً سگ ولگرد با آن¬که با واقعیت و موقعیت زندگی و تعصب و ستم و سهل¬انگاری دنیایی که گرداگرد اوست، روبه‌روست، نمی¬تواند گرمی و پناه و محبّت خانواده¬ای را که روزگاری به آن تعلق داشت، فراموش کند. با وجود بدبختی و بیچارگی جسمانی¬ و لگدها و کتک¬های زیادی که از آدم¬ها خورده، هنوز هم چشم به راه کسی است که در چشمانش نگاه و او را درک کند و مواظب احوالش باشد. هم¬چنین «داوود گوژپشت» که به¬طرزی دردناک از نقص جسمانی و گستاخی و تلخ¬کامی خود آگاهی دارد، از همه چیز این دنیا سرخورده است؛ حتی در آن لحظه¬ای که ظاهراً از پذیرفتن همۀ این¬ها سر باز زده، امیدی بیهوده ذهنش را اشغال می¬کند که زنی نمایان خواهد شد و به او مهر و عشق خواهد ورزید و حتی با او ازدواج خواهد کرد. داوود نمی‌تواند خودش را از دست این¬ احساس که همه از او بیزار و متنفرند، آزاد کند. گرچه به‌خوبی می‌داند که چاره¬ و راه گریزی در کار نیست؛ سخت واهمه دارد که مورد ریشخند دیگران قرار بگیرد. همین واهمه سبب می‌شود که از قبول پیوند فهم و هم‌دردی ای¬که در چشمان سگ ـ که در کنار جاده¬ای در حال مرگ است، دیده می¬شود، سر باز زند و درمقابل انگیزه¬اش که او را به¬سوی سگ می¬کشاند تا از او دل¬جویی کند و سرش را روی زانویش بگذارد، مقاومت می‌کند. وی لحظه¬ای بعد توهم عشقش در¬هم می¬شکند؛ به سوی سگ بر¬می¬گردد تا فقط او را مرده بیابد.21 
با سیری در آثار هدایت به¬راحتی می¬توان به این نکته واقف شد که به جز در برخی موارد، بیش‌تر شخصیت¬های داستانی او هرگاه تلاش و زندگیشان به¬خاطر دست یافتن به جنس مخالف باشد یا عشق در وجود آنان جای خود را به شهوت بدهد، به مرگ یا سرنوشتی رقت¬بار محکوم می¬شوند. هدایت به عشق احترام می¬گذارد و از شهوت و حالاتی نظیر آن ابراز تنفر می¬کند؛ از همین روست که همۀ کسانی که در داستان¬های او به عشق جنسی دچار می¬شوند، به بدترین وجهی می¬میرند؛ زیرا از¬نظر هدایت، انسان برای ادامۀ زندگی باید انگیزه¬ای بسیار مهم¬تر و ارزش¬مندتر از عشق جنسی داشته باشد و در غیر این‌صورت حق او این است که بمیرد، خودکشی کند یا به فلاکت بیفتد؛ این حکمی است که هدایت برای بسیاری از شخصیت¬های داستانی‌اش صادر کرده است؛22 نمونۀ این کلام در داستان زنی که مردش را گم کرد، مشاهده می‌شود؛ زرین¬کلاه آن¬همه سرگردانی¬ها و بدبختی¬ها را به¬خاطر عشق آمیخته به شهوتش نسبت به گل¬ببو به دوش می¬کشد. در بوف کور نیز «لکاته» به¬دلیل آن که موجودی شهوت¬ران و فاسد است، محکوم به مرگ می¬شود. در داستان س.گ.ل.ل، عشق جنسی تد، او را نیز هم‌چون دیگران با اراده و خواست خویش به کام مرگ فرو می‌کشاند. در داستان گرداب نیز، بهرام به¬خاطر عشق شهوانی‌اش نسبت به بدری خودکشی می‌کند. داش آکل به¬خاطر شکست در عشق جنسی‌اش نسبت به مرجان از پا درمی¬آید و به¬دست کاکارستم کشته می¬شود. آبجی¬خانم که به‌خاطر چهرۀ زشتش هیچ مردی به خواستگاری¬اش نمی‌رود، چون در زندگی انگیزه¬ای جز شوهر کردن ندارد، خود را در آب‌انبار حیاط می¬اندازد و به زندگی‌اش خاتمه می¬دهد. 
صادق هدایت در داستان¬های زنده به گور، داوود گوژپشت، مادلن، آبجی¬خانم، آب زندگی، سه قطره خون، گرداب، داش آکل، آینة شکسته، طلب آمرزش، لاله، صورتک¬ها، محلل، گجسته دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، عروسک پشت پرده، آفرینگان، شب¬های ورامین، آخرین لبخند، پدران آدم، علویه¬خانم، بوف کور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، بن¬بست، کاتیا، تخت ابونصر، تجلی، حاجی آقا و سایة مغول، عشق را به¬صورت لحنی پر‌احساس و احترام¬آمیز و شهوت و عشق جنسی را با حالت تحقیرآمیز به¬خوبی ترسیم می‌کند.23 
4-1- 7- به¬تصویر کشیدن پلیدی، پریشانی، بی¬عدالتی و فقر و فلاکت موجود در جامعه
به نظر می¬رسد که هدایت چندان تمایلی برای به¬تصویر کشیدن این همه نابرابری و پریشانی موجود در جامعۀ زمان خود را ندارد و بیش‌تر در¬بند درون است تا بیرون. این طرزفکر می‌تواند نشأت¬گرفته از پیشینۀ زندگی خود هدایت باشد. صادق هدایت بزرگ¬شدۀ خانواده¬ای مرفّه است و از همۀ امکانات زندگی بهره‌مند بوده؛ کسی که می¬توان گفت اصلاً طعم تلخ سختی و فقر را نچشیده است؛ چنین کسی هیچ وقت نمی¬تواند درد نابرابری اجتماع را بفهمد و لمس کند تا برای آن تصویری قابل قبول ارائه دهد. سوای چند¬تایی از داستان¬های هدایت (داوود گوژپشت، داستان تمثیلی آب زندگی، چنگال، گجسته‌دژ، زنی که مردش را گم کرد، علویه خانم، حاجی آقا و داستان اجتماعی فردا)، بقیۀ آثار صادق هدایت از این مقولۀ اجتماعی مهم تهی هستند. 
در داستان تمثیلی (سمبولیک) آب زندگی که نمونۀ واقعی یک جامعه است، هدایت، فقر و بدبختی، بی¬عدالتی و... مردم و لفت¬ولیس سرکردگان آنان را به¬این¬سان به¬تصویر کشانده است:
«تمامی اهالی کشور ماه¬تابان به کشت¬وزرع تریاک و کشیدن عرق دو‌آتشه وادار شدند تا به این وسیله از کشور زرافشان طلا وارد کنند و به جایش عرق و تریاک بکشند تا پولش را حسینی و اطرافیانش بالا بکشند. مَخلَص کلوم، مردم با فقر و بدبختی زندگی می¬کردند و کم‌کم مرض کوری از زرافشان به ماه¬تابان سرایت کرد و کری هم از ماه¬تابان به کشور زرافشان سوغات رفت. حسینی هم گوشش سنگین و بعد کر شد؛ اما با چند نفر دلقک درباری و متملق و تجار کور که هم‌دستش بودند، به لفت¬ولیس و عیش¬ونوش مشغول شدند و پدر و برادرها به‌کلّی از یادش رفتند و خواهش پدرش را هم فراموش کرد.»24 
4-1-8- نفی آزادی و طرد آن
محکومیت ابدی، جبر محیط و طبیعت به‌عنوان یک اصل انکار‌ناپذیر، همواره در آثار نویسندگان این مکتب مطرح می¬شود؛ این¬که انسان در مسیر جبر تاریخی قرار گرفته و همۀ عوامل، از جمله اجتماع، وراثت و تکامل زیست¬شناسی، او را به‌سوی یک سرنوشت مکتوم به پیش می¬رانند. هدایت در داستان¬هایش از این مسأله غافل نبوده است. در داستان¬های این نویسنده نظیر: زنده به گور، داوود گوژپشت، داستان تمثیلی آب زندگی، لاله، محلل، زنی که مردش را گم کرد، آفرینگان، علویه¬خانم، بوف کور، سگ ولگرد، بن¬بست، کاتیا، تاریک¬خانه، حاجی آقا و داستان اجتماعی فردا، رد پای نفی آزادی را می¬توان دنبال کرد. 
در داستان داوود گوژپشت تأثیر وراثت و جبر حاکم، چنان داوود را تحت فشار جسمی و روحی قرار می¬دهد که سرانجام زندگی او به مرگ می¬انجامد. 
داستان سگ ولگرد هدایت که ازنظر محتوا و درون¬مایه، با انتری که لوطی‌اش مرده بود صادق چوبک شباهت¬هایی دارد، قصۀ اسارت است. هم¬چنین پاتِ سـگ ولگرد و نیز مخمل انترِ لوطی¬جهان، بعد از به¬دست آوردن آزادی، دچار اسارت جان‌کاهی می¬شوند. پاتِ سگ ولگرد پس از آن¬که درپی نیازهای جنسی خود، صاحبش را گم می¬کند، سرانجامِ کار به¬طرز دهشت‌ناکی، در¬حالی¬که سه کلاغ منتظر درآوردن چشم¬های او هستند، می¬میرد. مخمل انترِ لوطی¬جهان نیز بعد از مرگ لوطی هرچند برای مدتی کوتاه آزاد می¬شود، جبر محیط چنان بر او حکم می¬راند که آخرسرـ با زنجیری که به¬نشانۀ اسارت هم‌راه اوست‌ ـ نزد صاحبش بر‌می¬گردد تا در کنار او جان دهد.
در داستان بن¬بست، وراثت و جبر محیط دست¬به¬دست هم می¬دهند تا مجید به¬مانند پدرش، محسن، به کام مرگ کشیده شود. شخصیت داستان، شریف¬ که آدم منزوی و رانده¬شده¬ای از مردم و اجتماع است، در تنهایی خود روزگار به¬سر می¬برد. تنهایی و سکوت او بعد از سالیان دراز این بار با خفه شدن پسر دوستش، مجید ـ‌ که نظاره¬گر مرگ هر دوی آن¬ها بوده است ـ‌ درهم ¬شکسته می¬شود.25 
4-1-9 - انسان، مقهور شرایط جسمانی خود 
به¬نظر می¬رسد که صادق هدایت از این خصیصۀ ناتورالیسم در آثارش به‌وفور بهره جسته است. دربارۀ این مؤلّفه باید گفته شود که انسان عبارت از ضمیر نیست؛ بلکه یک سیستم عصبی ‌است. در چنین شرایطی، آن¬چه اصل قرار می¬گیرد، جسم و شرایط جسمانی ‌ا‌ست و روح در حاشیۀ آن قرار می¬گیرد؛ یعنی تظاهرات روحی نتیجه‌ای از شرایط جسمانی می¬شود. راوی داستان زنده به گور، کاملاًًً تحت کنترل اعصاب خود قرار دارد و این موضوع موجب شده که دست به خودکشی بزند. در داستان آبجی¬خانم، حرص و حسادت آبجی¬خانم ـ که ناشی از سیستم عصبی اوست ـ او را به دست مرگ می¬سپارد. در داستان سه قطره خون، عکس¬العمل¬های روانی افراد داخل تیمارستان، همگی ناشی از غلبۀ اعصاب بر آن‌هاست. در داستان گرداب، بدبینی کاذب همایون نسبت به زنش، بدری، باعث از¬هم پاشیدن زندگی آن¬ها و سرانجام مرگ دخترش، هما، می¬شود. «اودت» در داستان آینۀ شکسته، زیر فرمان همین شرایط جسمانی، دست به خودکشی می¬زند. در داستان صورتک¬ها، اطلاع منوچهر زمانی از رابطۀ  هم¬سرش (خجسته)، چنان افکار او را درهم می‌ریزد که با انداختن ماشین به قعر دره، باعث مرگ خود و هم¬سرش می‌شود. کشته‌شدن ربابه به دست برادرش، سیّد¬احمد، در داستان چنگال، از غلبۀ همین شرایط جسمانی (صرع و جنون) ناشی می¬شود. میرزا‌¬حسین‌علی در داستان مردی که نفسش را کشت، زیر فشار شرایط جسمانی (احتیاجات طبیعی و غریزة جنسی) از دین بر¬می¬گردد.
در داستان محلّل، میرزا یدالله پس از سرآمدن عدّۀ زنش، قصد رجعت دارد؛ او نیاز به یک نفر محلّل می‌بیند تا به مدّت تعیین¬شده زنش را به عقد خود درآورد و بعد طلاق دهد. مشهدی¬شهباز، همان محلّلی که زن میرزا یدالله را به زنی می¬گیرد، بعدها از طلاق او به¬دلیل غلبۀ شرایط جسمانی (جنسیت) سر باز می¬زند.26
در اوایل رمان بوف کور، کشته و قطعه‌قطعه شدن دختر آسمانی به¬دست راوی، متأثر از فشار تمایلات جسمی¬ است و در پایان داستان ولع راوی برای نزدیکی با لکاته، زنش، نیز به همین مسأله برمی¬گردد. پات در داستان سگ ولگرد به¬دلیل رفع نیاز جنسی خود یله می¬شود و سرانجامش به مرگ می‌انجامد. سید نصرالله در داستان «میهن‌پرست»، به¬دلیل ترس غالب بر او، مرگ را به¬راحتی، آن¬هم با جلیقۀ نجات می¬پذیرد. در داستان حاجی‌آقا، حاجی همۀ حواسش «توی مستراح و آشپزخانه و رخت¬خواب است» و آن¬‌وقت می¬خواهد وکیل ملّتی هم بشود.
4-1-10- زبان محاوره
هدایت در داستان¬های حاجی مراد، آبجی‌خانم، مرده‌خورها، آب زندگی، داش‌آکل، طلب آمرزش، چنگال، محلل، زنی که مردش را گم کرد، علویه خانم، بوف کور، دن ژوان¬کرج، تاریک¬خانه، حاجی‌آقا، حکایت با نتیجه، سایۀ مغول و داستان فردا، از زبان مردم کوچه و بازار استفاده کرده است؛ البته اکثر آثار داستانی هدایت زبان خاصّی غیر از زبان نویسنده دارند؛ زبان ادبی، زبان اهل مذهب، تاریخ و... که این نوع زبان را نمی¬توان زبان محاوره دانست. هدایت برخلاف تعدادی از نویسندگان قبل از خود، در به¬کارگیری اصطلاح¬ها و لغات، ضرب¬المثل¬ها و تعبیرهای عامیانه، زیاده‌روی نمی¬کند ـ ‌‌به جز در علویه¬خانم و یکی دو اثر دیگر مثل آبجی‌خانم، مرده¬خورها، طلب‌ آمرزش و... ـ و از این نظر، ناهمواری¬ها و افت‌وخیزهای بیانی نثر داستانی نویسندگان قبل را کم‌تر دارد و هرچه زمان می¬گذرد، از سستی¬ها و خامی¬های بیانی داستان¬های نخستین کاسته و نثر، طبیعی¬تر می‌شود. به چند نمونه توجه شود:
در داستان مرده¬خورها آمده است:
«در دیزی باز است، حیای گربه کجاست؟ هان، مرده¬خورها بو می¬کشند؛ حالا میان هیروویر قلم‌تراش بیار زیر ابرویم را بگیر! همة بدبختی¬ها به¬کنار، دُور به دست آشیخ افتاده، می¬خواهد گوش منِ زن بیچاره را ببُرد. این پول مال بچۀ صغیر است. یکی از دوستان جون¬جونیش، از هم¬پیاله‌ها نیامد اقلّاً هفت قدم دنبال تابوت او راه برود؛ همه مگس دُور شیرینی بودند! یوزباشی دیر آمده بود احوال‌پرسی. سوز و بریز می¬کرد. می¬گفت: همه این¬ها فرع پرستاری است. چرا شله¬اش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردند؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم، به کارهایمان رسیدگی بکند. بهانه آورده بود که در عدلیه مرافعه دارد. (به نرگس) خوب بگو بیاید ببینم چه می‌گوید؟»27
در داستان «آب زندگی» می¬خوانیم:
«دستِ¬بر¬قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد. یک روز پنبه¬دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت: «می¬دونین چیه؟» راس پوس¬کندش اینه که کار و کاسبی من نمی¬گرده؛ تو شهر هم گرونی افتاده؛ شماهام دیگه از آب و گل در¬اومدین و احمدک که از همه¬تون کوچک‌تره، 15 سالشه. دسّ خدا به¬هم‌راهتون؛ برین روزیتونو در¬بیارین و هر¬کدوم یه کار¬و¬کاسبی هم یاد بگیرین. من این گوشه واسه خودم یه کروکری می¬کنم. اگه روز و روزگاری کار و بارتون گرفت و دماغتون چاق شد که چه بهتر، به منم خبر بدین و¬گرنه برگردین پیش خودم؛ یه لقمه نون داریم با هم می‌خوریم.»28
4-1-11- توصیف دقیق و شرح جزئیات حوادث و وقایع
در همۀ داستان¬های صادق هدایت از این مؤلّفه استفاده شده است. هدایت تا جایی که فضای داستان اجازه بدهد، به شرح ظاهر و باطن شخصیت¬ها، مکان، زمان و... می¬پردازد. نمونۀ این تأثیرگذاری را در آثار صادق چوبک و محمود دولت¬آبادی به‌عینه می‌بینیم.
من (راوی داستان زنده¬به¬گور) «یک روز حساب کردم، دیدم سه ساعت و نیم پشت سر هم با ورق فال می¬گرفتم. اوّل ُبر ‌می¬زدم؛ بعد روی میز یک ورق از رو و پنج ورق دیگر از پشت می‌چیدم؛ آن‌وقت روی ورق دومی که از پشت بود، یک ورق از رو و چهار ورق دیگر از پشت می¬گذاشتم؛ به همین‌ترتیب تا این¬که روی ورق ششمی هم ورق از رو می¬آمد؛ بعد طوری می¬چیدم که یک خال سیاه و یک خال سرخ فاصله¬به¬فاصله روی هم قرار بگیرد؛ به¬ترتیب: شاه، بی¬بی، سرباز، ده، نه و غیره. هر خانه که باز می¬شد، ورق زیر آن را از رو می¬گذاشتم و اگر پنج خانه یا کم‌تر می¬شد، بهتر بود؛ بعد از آن باقی ورق¬ها که در دستم بود، سه¬تا¬سه¬تا روی هم می¬گذاشتم و اگر ورق مناسبی می¬آمد، روی خانه‌ها می¬چیدم ... .»29
در بن‌بست:
«شریف با چشم¬های متعجب، دندان¬های سفید محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، 22 سال از عمرش را در مسافرت به¬سر برده و با چشم¬های متعجب¬تر، دندان¬های عاریه و پیشانی بلند چین¬خورده که از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و کورتر، به شهر مولد خود عودت کرده بود. او در سن 43 سالگی پس از طی مراحل ضبّاطی، دفترداری، کمک محاسب و غیره به ریاست مالیۀ آباده انتخاب شده بود. شهری که در آن‌جا به¬دنیا آمده و ایّام طفولیت خود را در آن¬جا گذرانیده بود؛ زیرا همین¬که شریف به سن 12 رسید، پدرش به اسم تحصیل او را به تهران فرستاد... .»30
4-1-12- وجود شخصیت¬هایی که انگیزه¬های حیوانی در آن¬ها قوی¬تر است
شخصیت¬های داستان‌های ناتورالیستی معمولاً از کسانی انتخاب می‌شوند که انگیزه‌های حیوانی چون حرص، شهوت، خوی حیوانی و... در آن‌ها قوی‌تر است. هدایت تعدادی از داستان‌هایش را به¬پیروی نوشته است. در داستان مرده‌خورها که ریاکاری و سیاه¬بازی دو شخصیت زن داستان، یعنی منیژه و نرگس مطرح است، خواننده با صحنه¬های مشمئز¬کننده و در¬عین¬حال مضحکی روبه‌روست که حرص و ولع این دو شخصیت زن را، بر سر دارایی بازمانده از مشدی¬رجب (شوهرشان) به نمایش می¬گذارد. بعدها صادق چوبک با اقتباس از همین داستان، «پیراهن زرشکی» را می¬نویسد: حرف¬های دو زن بر سر پیراهن زرشکی مرده¬ای که ماجرای آن در مرده¬شورخانه¬ای می‌گذرد. در داستان تمثیلی «آب زندگی» که نمونه¬ای از جامعۀ بشری¬ است، حرص و طمع حسنی، رهبر کورهای زرافشان و حسینی، رهبر کرهای ماه¬تابان، سرزمین آن¬ها را به گند و کثافت کشانده است:
«سر راه، احمدک می¬دید که بارهای شتر مملو از بغلی عرق و لوله‌های تریاک و زنجیرهای طلا بود که از کشور ماه تابان به زرافشان می¬رفت و از آن‌طرف هم خاک طلا به کشور ماه¬تابان می¬بردند تا این¬که بالاخره وارد کشور ماه¬تابان شدند. به اوّلین شهری که رسیدند احمدک دید اهالی آن¬جا همه بدبخت و فقیر بودند و شهر سوت‌و‌کور بود و همۀ مردم به درد کری و لالی گرفتار بودند؛ زجر می‌کشیدند و یک¬دسته کر و کور و احمق پول¬دار و ارباب دست‌رنج آن¬ها را می¬خوردند ... .»31
عزیزآقای داستان طلب آمرزش که کاملاً امیال حیوانی در او رسوخ کرده است، دوتا از  بچه¬های هوویش و خدیجه، زن دوم شوهرش (گداعلی) را به¬دلیل غالب بودن انگیزه¬های پست حیوانی (حس حسادت و کشتن) به¬قتل می¬رساند و آن¬گاه برای بخشوده شدن گناهانش، راهی زیارت عتبات عالیات و اتباع متبرّکه می¬شود. در داستان «صورتک¬ها»، منوچهر اسیر انگیزه¬های حیوانی(بدبینی و کشتن)، نامزدش، خجسته را به¬دلیل خیانتی که به او کرده است، با ماشین به قعر دره می¬اندازد:
«ولی این عکس مشئوم، این عکسی که دیروز خواهرش، فرنگیس، برای او آورد، نه¬تنها منوچهر را از رفتن به بال منصرف کرد، همۀ امید و آرزوهایش را خراب کرد و فوراً به خجسته کاغذ نوشت که دیگر حاضر نیست او را ببیند؛ اما این کافی نبود، اول تصمیم گرفت برود ابوالفتح، بعد خجسته و بعد خودش را بکشد. بعد از کمی فکر این کار به نظرش بچگانه آمد و نقشۀ دیگری برای خودش کشید... .»32
در داستان «چنگال» صرع و جنونی که بر شخصیت سیداحمد غالب شده و در نتیجۀ وراثت شکل گرفته است، سرانجام، به¬صورت حس کشتن، خود را بروز می¬دهد. خشتون در داستان گجسته دژ، مقهور شرایط جسمانی خودش است و برای تهیۀ طلا، به سه قطره خون دختر باکره نیاز دارد. تصویر کشتن دخترش (روشنک) به¬دست او، نشان¬گر رسوخ انگیزه¬های حیوانی شدید در وی است.33
4-1-13- پایان غم‌انگیز
بیش¬تر داستان¬های صادق هدایت پایان دل‌پذیری ندارند. زنده‌به‌گور، حاجی مراد، داوود گوژپشت، آبجی¬خانم، گرداب، داش آکل، آینۀ شکسته، لاله، صورتک¬ها، چنگال، مردی که نفسش را کشت، گجسته‌دژ، س.گ.ل.ل، زنی که مردش را گم کرد، عروسک پشت پرده، شب¬های ورامین، آخرین‌لبخند، پدران آدم، بوف کور، سگ ولگرد، دن ژوان کرج، بن¬بست، کاتیا، تجلی، تاریک¬خانه، میهن¬پرست و سایۀ مغول از این دست داستان¬ها هستند. راوی زنده‌به‌گور در پایان داستان، خودکشی می‌کند. در پایان داستان «حاجی مراد»، او زنش را طلاق و تنهایی را بر داشتن زنی که «نوای همۀ جانوران را در‌می¬آوَرد» ترجیح می¬دهد. «داوود گوژپشت» زمانی¬که خود را از همه رانده¬شده می¬یابد، به سگ مرده¬ای پناه می‌برد تا شریک سرنوشت مضحک او باشد. در داستان آبجی‌خانم، آبجی‌خانم که ضعف (زشتی) خودش را با پناه بردن به مذهب پر می¬کند، شب عروسی خواهرش، ماه‌رخ، از سرِ حسادت و تنفر، خود را به دست مرگ می‌سپارد:
«هرجا را گشتند، چیز فوق‌العاده¬ای رخ نداده بود؛ وقتی برگشتند، بروند بخوابند، ننه‌حسن دید کفش دم‌پایی آبجی‌خانم نزدیک دریچۀ آب¬انبار افتاده. چراغ را جلو بردند، دیدند نعش آبجی‌خانم آمده بود روی آب. موهای بافتۀ سیاه او مانند مار به دُور گردنش پیچیده شده بود؛ رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود. صورت او یک حالت باشکوه و نورانی داشت؛ مانند این بود که او رفته بود به یک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آن¬جا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت!»34
در داستان گرداب، با پایان خوشایندی ازطرف نویسنده روبه‌رو نیستیم. به دنبال بدبینی کاذب و سوء‌ظن بی‌جای همایون نسبت به زنش (بدری) و جدایی آن¬ها، هما که از دوری پدر بی‌تابی می‌کند، بعد از فرار پنج¬روزه از منزل و مبتلا شدن به سینه‌پهلو، می¬میرد:
«سر شب بود که او (هما) را به خانه¬مان آوردند. راه را گم کرده بود. از سوز سرما سینه‌پهلو کرد. تا آن دمی که مُرد، همه¬اش شما را صدا می¬زد. دیروز او را بردیم شاه عبدالعظیم؛ همان پهلوی قبر بهرام‌میرزا او را به خاک سپردیم ... .»35
«داش‌آکل» بعد از تحمّل بار گران عشق مرجان با قمۀ کاکارستم ناجوان‌مرد از پای در می¬آید و کشته می¬شود. اودت، در داستان «آینۀ شکسته» که در تنهایی خودش سرگردان است، تحمّل دوری عشق جمشید (راوی) را ندارد؛ در‌نهایت، موج¬های مرگ او را در آغوش خود می¬کشند. در داستان «لاله»، خداداد که چهار سال زحمت بزرگ کردن لاله را به دوش کشیده است و عاشق اوست، به¬آسانی لاله را ازدست می¬دهد و در کنار مرد جوانی می¬یابدش: 
«خداداد از غم و شادی گریه می¬کرد. افتان و خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت، رفت در آلونکش و در را به‌روی خودش بست و دیگر کسی او را ندید.»36
منوچهر بدبین در صورتک¬ها سرانجام، خودش و نامزدش، خجسته، را با ماشین به قعر درّه می¬اندازد و پایان غم‌انگیزی را برای داستان رقم می¬زند. شخصیت داستان مردی که نفسش را کشت آخر قصه انتحار می‌کند. در داستان «چنگال» خواننده با صحنه¬ای بسیار دهشت‌ناک و درعین‌حال تأثیربرانگیز مواجه است. سیّد احمد زیر فشار شرایط جسمانی (صرع و جنون) که از پدرش به او ارث رسیده است، خواهرش ربابه را خفه می¬کند. خشتون در داستان گجسته‌دژ در‌پی به‌دست آوردن سه قطره خون دختر باکره، برای تهیۀ اکسیر طلا، دخترش روشنک را به¬طرز وحشیانه¬ای می¬کشد. در داستان تخیّلی س.گ.ل.ل سرانجام زندگی تد و سوسن به¬نحو مرموزی به مرگ می¬انجامد.37 پایان داستان زنی که مردش را گم کرد به متارکۀ زرین‌کلاه و گل‌ببو و ره‌سپار شدن زرین‌کلاه به‌دنبال سرنوشتی محتوم می¬انجامد. مهرداد در داستان عروسک پشت پرده زیر بار فشار شرایط جسمانی، دخترعمویش، درخشنده را می¬کشد.38 
در آخرین لب‌خند، روزبهان بقلی، شخصیت داستان ـ‌کسی که زندگی او نوعی پرهیز و ریاضت است‌ـ زمانی که عاشق کنیزکش (گل‌چهر) می‌شود، با ریختن گردی در جام شراب، خود را از پای درمی¬آورد. «پدران آدم» که با کشته شدن داهاکی و زنش و تصاحب دخترش، زی‌زی، به‌دست کیساکی شروع می¬شود، با فوران آتش‌فشان کوه دماوند و از بین رفتن کل آدم‌میمون¬ها پایان می‌پذیرد:
«بوی خفه¬کنندۀ گوگرد، مانند کورۀ آهنگری در میان خاکستر؛ مایع گداخته، فریادهای کوه و نالۀ جانوران و زمین‌لرزه، کیساکی با آدم میمون¬هایش همه مدفون شدند.»39
در انتهای داستان بوف کور، با کشته شدن لکاته و مسخ راوی داستان، با پیرمرد خنزرپنزری روبه‌رو هستیم. پات در داستان سگ ول‌گرد به سرنوشت شومی (مرگ) دچار می¬شود که ازسرِ جنسیّت برای او به¬وجود آمده است.40

نتیجه‌گیری
بی‌تردید، صادق هدایت یکی از شاخص‌ترین نویسنده‌های ایرانی است که به روان‌‌‌شناسی داستان‌‌هایش توجّه بسیار دارد و همین توجّه، او را در ردیف نویسندگان درون‌گرا و نوآور قرار می‌دهد. هدایت نخستین نویسندۀ ایرانی بود که در بعضی از آثارش، مدرنیسم را در حیطۀ ادبیات داستانی، به نمایش گذاشت و ساختار غیرخطی، زمان به‌هم‌ریخته و ابهام‌گرایی داستان‌نویسی مدرن را در چند داستان کوتاه واقع‌گرایانه (رئالیستی)، سورئالیستی، ناتورالیستی و... خود به¬کار برد. هدایت متأثر از ادگار الن‌پو، گی دو مو‌پاسان و نویسندۀ معاصرش، کافکا و نویسندگان بزرگ قرن نوزدهم، آنتوان چخوف و فئودور داستایوفسکی بود؛ هرچند خودش چنین تأثیری را انکار می‌کرد.
هدف از ذکر این مطالب، روشن شدن پاره‌ای از ابهامات بود تا نگارنده بتواند به معرفی داستان‌های ناتورالیستی هدایت بپردازد و تأثیری را که او در پرداخت داستان‌ها از نویسندگان غربی پذیرفته، به خواننده بشناساند؛ اگرچه قبلاً نیز گفته شده است که داستان¬های ناتورالیستی نویسندگان ایران (هدایت، چوبک و دولت¬آبادی) ناتورالیستی صرف نیست و شمه‌ای از هر مکتب ادبی را با خود به¬هم¬راه دارد. آثار هدایت نیز از این خصیصه جدا نیست و اکثر داستان‌های ناتورالیستی او این مقوله را شامل می‌شود.
از‌لحاظ نگرش کلی هدایت به مسائل فلسفی، سیاسی و اجتماعی، آثار او به پنج دستۀ مجزا از هم تقسیم می‌شود. دستۀ اوّل داستان‌هایی است که بازتاب مسائل روحی و روانی هدایت است. دستۀ دوم، داستان‌های سرچشمه‌گرفته از افکار فروید و یونگ است. دستۀ سوم، داستان‌هایی است متأثر از جهان‌بینی نیچه و خیام. دستۀ چهارم، گرایش¬¬های میهن‌پرستانه و فوق‌العاده احساساتی و دستۀ پنجم داستان‌هایی که دردها، رنج‌ها و مصائب اقشار گوناگون مردم کشورمان را به تصویر می¬کشند و بیش‌تر از مایه‌های فکری هدایت و احساسات انسان‌دوستانۀ او نشأت می‌گیرد.41 
داستان‌های ناتورالیستی صادق هدایت، سوای غلبۀ خصیصه‌های ناتورالیسم بر آن‌ها، به‌عنوان داستان ناتورالیستی، به دستۀ داستان‌های بالا نیز تعلق دارند.
داستان داوود گوژ‌پشت که سرنوشت محتوم وراثت، فقر و فلاکت و بی‌عدالتی احاطه‌کنندۀ آن است، جزء داستان‌های دستۀ سوم و پنجم به‌حساب می‌آید. 
داستان مرده‌خورها که انگیزه‌های حیوانی (تنازع بقا): حرص ‌و آز و کمال بی‌رحمی و حس حسادت و بد‌بینی کاملاً ‌در آن رسوخ کرده؛ از دستۀ داستان‌های گروه پنجم، سوم و شاید دوم هدایت است.
طلب آمرزش که شقی‌ترین زن داستانی هدایت (عزیز‌آقا)، رل اصلی آن را بازی می‌کند و شقاوت و بی‌رحمی را به حد‌اعلای خود رسانیده است، از دستۀ سوم و پنجم داستان‌های هدایت  محسوب می‌شود (دراین داستان انگیزه‌های حیوانی، ولع جنسی، انگیزۀ کشتار و... وجود دارد). 
داستان ناتورالیستی چنگال که وراثت، جبر تاریخی طبیعی و تناسخ را به دوش می‌کشد،   از دستۀ سوم و پنجم داستان‌های این مجموعه به شمار می‌آید.
در داستان خیال و نیز گجسته‌دژ، وراثت و تناسخ مطمح‌نظر است. ترس از غرق شدن در آب که همان «سخریۀ حیات» نامیده می‌شود، این داستان را به جرگۀ داستان‌های دستۀ سوم پیوند می‌دهد. (در این داستان جبر محیط، تنازع بقا: حرص و آز، فقر و فلاکت و کمال بی‌رحمی نیز وجود دارد.)
زرین‌کلاه در داستان زنی که مردش را گم کرد، بدبین و بی‌رحم است ـ‌ که به او ارث رسیده است ‌ـ و زیاده از حد شهوتی‌ است. این داستان در دستۀ پنجم داستان‌های هدایت قرار دارد.
علویه‌خانم که تلفیقی از مکاتب رئالیسم و ناتورالیسم است و بیش‌تر مؤلفه‌های ناتورالیسم را با خود به¬هم‌راه دارد، جزء داستان‌های دستۀ پنجم است.
بوف کور سوای دستۀ چهارم، بقیۀ داستان‌های هدایت را شامل می‌شود و در آن تمام مؤلفه‌های ناتورالیسم گنجانده شده‌است.
داستان «بن‌بست» که سرنوشتی محتوم هم¬راه وراثت، تم آن را تشکیل می‌دهد، جزء داستان‌های دستۀ اول و سوم محسوب می‌شود.
داستان دیگری از هدایت که می‌توان ردّ پای مؤلفه‌های ناتورالیسم را در آن یافت، «گرداب» است. بدبینی همایون و شباهتی که در هما (دختر همایون) با بهرام (دوست همایون) دیده می‌شود و ناشی از وراثت است، پایان غم‌انگیزی را برای داستان رقم می‌زند.
هدایت نویسنده‌ا‌ی ناتورالیست نیست. نویسنده‌ای است روان‌کاو و درون‌گرا که بیش¬تر داستان‌های او ـ‌ سوای تعداد معدودی ‌ـ به رئالیسم گرایش دارد؛ با وجود این، به تأثیر از دیگران یا شاید غلبۀ افکار خود، به ناتورالیسم هم نقبی زده است. به¬نظر می‌رسد هدایت کاملاً جبری ا‌ست و این حتمیت، سرنوشت بیش¬تر داستان‌های ناتورالیستی او را بنیان‌گذارده است.  
 
پی¬نوشت¬ها
1ـ میرصادقی: «ناتورالیسم»، ص 584.
2.Webstrs New, p.755
 3ـ سیدحسینی: مکتب‌های ادبی، ص 422.
4ـ همان: 408.
5ـ میرصادقی: داستان‌نویسان نام‌آور ایران، ص 98.
6ـ سیدحسینی: مکتب‌های ادبی، ص 409.
7ـ همان: 41.
8ـ قره‌باغی: «واژگان فرهنگ جهانی ناتورالیسم»، ص 45.
9ـ هدایت: زنده به گور، ص 29.
10ـ همان: بوف ‌کور، ص 96.
11ـ همان: سه قطره خون، ص 126.
12ـ همان: زنده ‌به ‌گور، ص 56.
13ـ همان: سه قطره خون، ص 31.
14ـ همان: 126.
15ـ همان: سایه‌روشن، ص 68.
16ـ همان: سگ ‌ول‌گرد، ص 12.
17ـ همان: سایه‌روشن، ص 106 و نیز نک به: بوف کور، ص 90.
18ـ همان: سه قطره خون، ص 12.
19ـ همان: 26 و برای مطالعۀ نمونه‌ای دیگر نک به: هدایت: سه قطره خون، صص 56، 76، 112، 154؛ سایه‌روشن، صص 99، 144 و176؛ علویه‌خانم و ولنگاری، ص 20؛ بوف‌کور، ص 54؛ سگ ‌ول‌گرد، ص12؛ حاجی ‌آقا، ص 44؛ نوشته‌های پراکنده، صص 108 و 204.
20ـ برای مطالعۀ نمونه‌های این ویژگی در آثار هدایت نک به: علویه ‌خانم و ولنگاری، ص 36 و حاجی ‌آقا، صص 14و80.   
21ـ آرین پور: زندگی و آثار صادق هدایت، ص 138.
22ـ بهارلوئیان و دیگران: شناخت‌نامة صادق هدایت، ص 365.
23ـ قربانی: «واژگان فرهنگ جهانی ناتورالیسم»، ص 149. 
24ـ برای مطالعۀ نمونه‌های این ویژگی در آثار هدایت نک به: سه قطره خون، ص 65؛ سایه‌روشن، ص 54؛ بوف‌ کور، صص 124 و 125؛ حاجی ‌آقا، ص 45.
25ـ هدایت: زنده‌ به ‌گور، ص 115. برای مطالعۀ نمونه‌های دیگر نک به: زنده‌ به ‌گور، ص 57؛ سه قطره خون، صص 116 و 174؛ علویه‌خانم و ولنگاری، ص 27؛ نوشته‌های پراکنده، ص 191.
26ـ هدایت: زنده‌ به ‌گور، ص 35. برای مطالعۀ نمونه‌های دیگر نک به: سه قطره خون، صص 97 و 102؛ سایه‌روشن، صص 76 و108؛ علویه‌خانم و ولنگاری، ص 13؛ بوف‌کور، ص 50؛ سگ‌ول‌گرد، صص 71 و 134؛ حاجی‌آقا، ص 89؛ نوشته‌های پراکنده، ص 196.
27ـ هدایت: سگ‌ ول‌گرد، ص 66.
28ـ برای مطالعۀ نمونه‌های دیگر نک به: سایه‌روشن، صص 77، 139 و 157.
29ـ هدایت: زنده ‌به ‌گور، ص 94.
30ـ همان: 105. برای مطالعۀ نمونه‌های بیش¬تر نک به: بوف ‌کور، ص 34؛ سگ ‌ول‌گرد، ص 26؛ حاجی ‌آقا، ص 10.
31ـ هدایت: زنده‌ به ‌گور، ص 16.
32ـ همان: سگ و‌ل‌گرد، ص41 و نیز نک به: سه قطره خون، ص 166 و حاجی ‌آقا، ص 59.
33ـ همان: زنده به گور، ص 124.
34ـ همان: سه قطره خون، ص 103.
35ـ همان: 178 و نیز نک به: سایه‌روشن، صص 23 و 4013؛ بوف ‌کور، ص 33؛ حاجی ‌آقا، ص 44.
36ـ همان: زنده‌ به ‌گور، ص 85.
37ـ همان: سه قطره خون، ص 46.
38ـ  همان: 98.
39ـ هدایت: سایه‌روشن، ص 43.
40ـ همان: 96.
41ـ همان: 179.
42ـ همان: سگ ول‌گرد، ص 22. و هم‌چنین صفحات 79، 125 و 139.
43ـ قربانی: نقد و تفسیر آثار صادق هدایت، ص 14.

 

منابع
آرین¬پور، یحیی: زندگی و آثار صادق هدایت، تهران: انتشار زوار، 1380. 
بهار‌لوییان، شهران و فتح¬الله اسماعیلی: شناخت‌نامۀ صادق هدایت، تهران: نشر قطره، 1379. 
داریوش، پرویز: یاد بیدار، تهران: نشر سالی، 1378. 
سیدحسینی، رضا: مکتب‌های ادبی، چاپ یازدهم، تهران: انتشارات نگاه، 1381. 
فرزانه، م.ف: آشنایی با صادق هدایت، تهران: نشر مرکز، 1372. 
فورست، لیلیان و دیگران: ناتورالیسم، ترجمۀ حسن افشار، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز، 1376. 
قربانی، محمد¬رضا: نقد و تفسیر آثار صادق هدایت، تهران: نشر ژرف، 1372. 
قره‌باغی، علی‌اصغر: «واژگان فرهنگ جهانی ناتورالیسم»، تهران: نشریۀ گلستان، شمارۀ 53. 
میرصادقی، جمال: داستان‌نویس‌های نام‌آور ایران، تهران: نشر اشاره، 1382. 
میرصادقی، میمنت: «ناتورالیسم»، چیستا، سال هفتم، دی‌ماه 1368، شمارۀ 4. 
هدایت، صادق: حاجی‌ آقا، تهران: انتشارات جاویدان، 2536. 
ـــــــــــــ : زنده‌ به‌ گور، تهران: نشر جامعه‌داران، 1383. 
ـــــــــــــ : سایه‌روشن، چاپ چهارم، تهران: انتشارات سینا، 1331.
ـــــــــــــ : سگ‌ ول‌گرد، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1332. 
ـــــــــــــ : سه قطره خون، چاپ دوم، تهران: انتشارات سینا، 1330. 
ـــــــــــــ : علویه‌خانم و ولنگاری، چاپ سوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1338.
ـــــــــــــ : نوشته‌های پراکنده، چاپ دوم، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1344. 
ـــــــــــــ : بوف کور، چاپ چهارم، تهران: چاپ سینا، 1331. 
 Webstera Now. Collegiate Dictinory, 1997 by G. and c. Merriamco. 
 

بررسی زمینه‌های ناتورالیسم در آثار صادق هدایت
سهیلا صادقی

دکتر مهدی شریفیان
 


موضوع مطلب : صادق هدایت / ناتورالیسم / نهضت ادبی / فلسفه ناتورالیسم

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ٢:٥٦ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.