آنچه داستان «گدا»ی ساعدی را برای من خواندنی‌‌تر می‌کند، حکومت و غلبه‌ی طبیعی‌ترین شکل نگاه در این داستان، از نوع تلخ ترین آن، به آدم‌ها است. ساعدی در این داستان کوتاه از زبان پیرزنِ دوره‌گرد و کثیفی که با گرداندن یک شمایل در کوچه و خیابان و روضه‌خوانی [برای مولای متقیان] به گدایی می‌پردازد، سرگذشتِ پیرزنِ گدایی را روایت می‌کند ‌که در ابتدای داستان به خیال خریدن تکه خاکی برای روزگار پس از مرگش است؛ مرگی که مدعی‌ِ آگاه شدن به فرا رسیدن آن است.

بچه‌ها و عروس و دامادهایش در کمال سنگ‌دلی و کج‌فهمیِ احوالات پیرزن، او را از خانه‌‌های خود می‌رانند. برای پیرزن تصویر دامادِ خشن و عصبانی‌اش «جوادآقا» که مهربانترین [احتمالا] فرزندش را تصاحب کرده‌، نمادی از ترس و وحشت است. نمادی که به تدریج تا پایان متن پررنگ‌تر می‌شود. و همراه او تا به آن خانه‌ی بزرگ که وسط هشتی‌اش حوضی قرار دارد که به قدر دریا آب در آن جای می‌گیرد و اطراف آن زن‌های بزک کرده و لاغری نشسته‌اند که مدام می‌خندند و چیزی را می‌جوند که تمامی ندارد هم، کشیده می‌شود.

روایت داستان به شکل منولوگ طولانی پیرزن با خودش است. مخاطب پیرزن مشخص نیست و هم‌چنین الزام قصه گفتن او برای این مخاطبِ نامرئی بر ما نامعلوم است. اما داستان چنان پرکشش و شیوا روایت می‌شود که


خواننده مسلم می‌داند که مخاطبِ پیرزن است و چنان شخصیت پیرزن ملموس و قابل تصور ساخته شده است که انگار او را می‌شناسد.

پیرزن در ابتدای داستان می‌گوید:

" یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود که کارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در که زدم عزیز خانوم اومد، منو که دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در که کنار می‌رفت هاج و واج نگاه کرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟»"

با آوردن این بند او از بی مهری اسدالله و زن و بچه‌اش آغاز می‌کند و بعد به تدریج از بقیه آنها هم می‌گوید از امینه آغا که وسایل و خرت و خورت‌هایش را توی انباری نموری که بوی ترشی و سدر و کپک می‌دهد نگه می‌دارد به امید اینکه سهمی از قالی‌های پیرزن ببرد، و از سید عبدالله و فاطمه و حتی صفیه زنِ جواد آقا که در نهان برای مادرش دل می‌سوزاند اما کاری از دستش ساخته نیست. تنهایی پیرزن از همین حلقه‌ای که او را از خود بیرون گذاشته‌اند شکل می‌گیرد . هیچ‌کس به فکر نمی‌افتد که پیرزن بیمار است و باید درمان بشود. همه سعی می‌کنند با راندن او از خانه و از خودشان به خیالشان این شر را رفع کنند. بعد از آنکه پیرزن از پیش امینه آغا برمی‌گردد و می‌فهمد که حتی اجازه ندارد یک بقچه را از وسایلش بردارد تا برای شمایل «آقا» پرده بدوزد، می‌گوید:

"دیگه کاری نداشتم، همه‌ش تو خیابونا و کوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم می‌کردند، من روضه می‌خوندم و تو یه طاس کوچک آب تربت می‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمیذاشت صدام دربیاید، تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم..."

پیرزن به این ترتیب به گدایی و آوارگی ادامه می‌دهد و بعد از مدتی به خانه‌ی امینه‌آغا برمی‌گردد و می‌بیند که بچه‌هایش مشغول تقسیم تتمه‌ی اموال او هستند. و مخصوصا جواد آقا و سید عبدالله بر سر قالی‌های او مرافعه دارند و امینه آغا گوشه‌ای ایستاده و اشک می‌ریزد ونه بر احوال مادرشان، بلکه به این دلیل که همه‌ی زحمت‌ها را او کشیده و چیزی نصیبش نشده است. این قسمت جایی‌ست که [احتمالا] جنون پیرزن بر فرزندانش آشکار می‌شود و داستان با وجودی که با پایانی باز به انتها می‌رسد اما می‌تواند مبین آنچه که بعد از آن اتفاق خواهد افتاد هم باشد. اینکه احتمالا کار پیرزن به دارالمجانین کشیده خواهد شد و در آنجا خواهد مرد...

" یه دفعه کمال منو دید و داد کشید، همه برگشتند و نگاه کردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا که چشمانش دودو می‌زد داد کشید: «می‌بینی چه کارا می‌کنی؟»

من دهنمو باز کردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تکیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه کردند.

جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا کن، می‌خوام بدونم اون تو چی هس.»

امینه گفت: «سید خانوم بقچه‌تو وا کن و خیالشونو راحت کن.»

جواد آقا گفت: «یه عمره سر همه‌مون کلاه گذاشته، د یاالله زود باش.»

بقچه مو باز کردم و اول نون خشکه‌ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه کردند و روشونو کردند طرف دیگه، کمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد."

داستان گدا مانند بیشتر آثار ساعدی متاثر از حرفه و ارتباط مخصوص او – به واسطه‌ی چنان حرفه‌ای - با انسان‌ها است. ساعدی به نظر من پزشک غمگینی بود، پزشک غمگینی که آدم‌ها را عمیق و دقیق می‌دید و اندوه او هم محصول همین نگاهش بود. رنج او از تنهایی آدم‌ها، از حرص و آز بعضی از آنها و از نادانی و حماقت‌ گروهی دیگر بی‌حد و حصر بود. آدم‌های قصه‌های ساعدی، هم‌چو داستان «گدا» از بیرونِ حلقه‌ی رنج دیگران به آنها می‌نگرند. آنها گاهی به حدِ خشم‌آوری خنثی و بی‌تاثیر هستند و گاه نیز تا حدِ رنج‌‌آوری سرد و تلخ. تا جائیکه گاه به تصویرهای ثابت و کم‌رنگی بدل می‌شوند؛ شبیه مردمان دهِ بَیَل که اطرافِ «موسرخه» پخش و پلا بودند، بر احوال موسرخه دل می‌سوزاندند اما هیچ‌ تاثیری هم بر شرایط نداشتند، گیریم که موسرخه نمایش بیرونی احوالاتِ درونی آنها بود؛ یا شبیه مشتریانی که در داستان «ساندویچ» اطراف میزهایشان نشسته بودند و به مردی که با وسواس دستور تهیه ساندویچی را به آشپز می‌داد، نگاه می‌کردند. آنها ما را به یاد تصویرهای نقاشی شده با رنگ‌های سرد، بر بومی خاکستری می‌اندازند.

راستی چه دردی در دل ساعدی بود که موجب می‌شد اینچنین بنویسد؟ این سوالی است که هربار و پس از خواندن هر داستانی از او به ذهنم می‌‌آید



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ :: ٥:۱٤ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.