۱. اشلوفسکی ساختارگرای روس می‌گوید: غالبا در هر داستان، یک چیز «محور» است، شخصیت، فضا، لحن و...

برخی از عناصر داستان، می‌توانند به نفعِ محوریت یافتنِ عنصری دیگر، کنار بروند. به طور مثال، داستان یا رمانی بدون دیالوگ باشد، و یا- عکس آن- با زاویه دید «بدون راوی» نوشته شده و تمام متن، دیالوگ باشد. (باز کنید/ ناتالی ساروت، جاده‌ی اجمونت/ دکتروف، تو می‌گی من اونو کشتم؟ / احمد غلامی، و...) اما نباید خلأ سایر عناصر داستان نویسی، در چنین داستان‌هایی حس شود. دیالوگ باید بارِ اطلاع رسانی و فضا‌پردازی و شخصیت‌‌پردازی و... را به دوش بکشد.

و یا برعکسِ چنین داستان‌هایی، مثلاً بسیاری از داستان‌های مجموعه‌ی آدم‌ها / احمد غلامی. یا در داستان ساحل (پلاژ) / رب گریه، کل داستان حدود هفت دیالوگِ چند کلمه-ای دارد، اما از طریق توصیف و فضا و زمینه، توانسته خلأ دیالوگِ اندک را بپوشاند. حال از خود بپرسیم: تا چه حد می‌توانیم عنصر «شخصیت» را به نفع عناصر دیگر از داستان حذف کنیم؟ اینجاست که ارج و قربِ این عنصر در داستان نویسی مشخص می‌شود.



۲. شاید بتوانیم مراحل شکل‌گیری یک داستان را به سه قسمت تقسیم کنیم: یک سومِ نخست، جرقه ‌ی کشف سوژه در ذهن نویسنده. یک سومِ دوم، پروراندن آن در ذهن (که‌گاه ممکن است مدت‌ها طول بکشد). یک سومِ آخر، روندِ آفرینش و کشف‌ وشهود زبانی هنگام نوشتن (که ممکن است مسیر قسمت اول و دوم را به راهی دیگر بکشاند.)

در این می‌ان، شخصیت‌ها از کجا می‌آیند؟


در یک سومِ نخست، چه مقدارشان ریشه در تجربه‌های عینی و شخصی ما دارد؟ در یک سومِ دوم چه مقدارشان ساخته‌ی ذهن ماست؟ و در یک سومِ نهایی (هنگام نوشتن) چگونه پرورانده شده و نطفه‌شان بدل به آدمی با جسم و روح و زبان می‌شود؟



گاهی اجزای آدم‌های مختلفی که دیده‌ایم بر هم کلاژ می‌شوند و تخیل ما نیز چیزهایی بر آن می‌افزاید.‌گاه برعکس، از تخیل خود، آن‌ها را می‌سازیم و هنگام ساختن یا پایان داستان می‌فهمیم چه وجوه تشابه‌ای با آدم‌های بیرونی دارند.‌گاه حتی دیگران این تشابه را یادآور می‌شوند و حیرت می‌کنیم.

اما این غریزه و استعداد و تخیلِ قابلِ ارج، نیاز به فن نیز دارد. ابزار ما چیست؟: شیوه‌های شخصیت‌پردازی: الف) دیالوگ ب) شخصیت‌آرایی: ظاهرِ اندام و پوشش شخصیت پ) پیشتینه ‌ی شخصیت: گذشته‌ و خاطراتش ت) ذهن شخصیت: روان و درگیری ذهنی‌اش ث) اکنونِ شخصیت: درگیری‌های بیرونی و عمل وعکس العمل‌هایش، و...

اما تمام این‌ها هست و نیست؛ شخصیت‌های بر‌تر داستانی «چیزی»، «ویژگی‌ای»، «آنی» دارند که لزوماً با به کار بردن فنونِ گفته آمده ساخته نمی‌شود. اینجاست که شخصیتی ماندگار می‌شود و تاریخ را در می‌نوردد و هر خواننده‌ای در هر کشوری می‌تواند با آن همذات پنداری کرده یا لااقل لمش کند و به حافظه‌ بسپارد.



۳. چرا شخصیت‌های داستان‌های ما، مثل اِ‌تر، زود می‌‌پرند؟ درگیرکننده نیستند؟ خود را به حافظه‌ ی خواننده تحمیل نمی‌کنند؟

نخست این‌که گویی ذات نگاه ما سفید و سیاه است، با من و بر من است. پس نمی‌توانیم شخصیتی را که به لحاظ خودمان یا جامعه‌مان «بد» است، به مانند فیلم‌های «نوار» به گونه-ای بپردازیم که در درجه‌ی اول، «انسان» باشد با تمام حُسن‌ها و قُبح‌ها. (البته نقش سانسور را نباید نادیده گرفت، اما این موضوع، «کاتالیزور» است نه ریشه‌ی معظل).

دوم این‌که تجربه‌ ی شخصی‌ ما (به لحاظ دنیادیدگی، سفر، حشرونشر و...) محدود است و محدودیت‌های خانوادگی و اجتماعی تشدیدش می‌کند. به خصوص‌ اگر خودِ نویسنده هم ذاتاً آدمِ خلافِ جریان شناکنی نباشد.

سوم این‌که تحقیق و مطالعه‌ و شناخت گسترده‌ای نداریم. روان آدم‌ها، پشتوانه‌ی تاریخ آن-‌ها، نگاه هستی شناسانه‌ی آن‌ها، قوم و بوم و کیش آن‌ها، مجموعه‌ی چیزهایی است که شخصیتشان را می‌سازد. فنِ محض، دریایی ست تا قوزک پا؛ خواننده در آن غور نخواهد کرد. شخصیت‌های مانای داستان‌ها پشتوانه ‌ی اسطوره‌ای، تاریخی، هستی‌شناختی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی دارند. از هر منظر می‌توان نگریستشان، و خوانش‌های مختلفی را می‌طلبند. به مانند «تاس»، هر بار که بخوانی و بریزی، یک وجه آن‌ها نمود می‌یابد.



۱۱ بهمن۹۱ ایرانی، رشت، خانه‌ی فرهنگ گیلان.

اما این غریزه و استعداد و تخیلِ قابلِ ارج، نیاز به فن نیز دارد. ابزار ما چیست؟: شیوه



موضوع مطلب : شخصیت / کیهان خانجانی

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ :: ٢:٤۳ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.