باب سوم : در فضیلت قناعت
حکایت اول
خواهنده مغربی، در صف بزازان حلب می‌گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سوال از جهان برخاستی.


اى قناعت توانگرم گردان
که وراى تو هیچ نعمت نیست

گنج صبر، اختیار لقمان است
هر که را صبر نیست حکمت نیست


حکایت دوم
دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت. عاقبة الامر، آن یکی علامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد. پس این توانگر بچشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من بسلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر، شکر نعمت باری عزاسمه همچنان افزونترست بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر.


من آن مورم که پایم بمالند
نه زنبورم که از دستم بنالند


کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم


***


حکایت سوم
درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می‌سوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفت:


به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق
که بار محنت خود به که بار منت خلق

کسی گفتش: چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم، میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد، پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت: خاموش که در پسی مردن، به که حاجت پیش کسی بردن.


هم رقعه دوختن به والزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پایمردى همسایه در بهشت


***


حکایت چهارم
یکی از ملوک عجم، طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده‌اند و درین مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است بجای آورد. رسول علیه السلام گفت: این طایفه را طریقتست که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت: این است موجب تندرستی. زمین ببوسید و برفت.


سخن آنگه کند حکیم آغاز
یا سر انگشت سوى لقمه دراز

که ز ناگفتنش خلل زاید
یا ز ناخوردنش به جان آید

لاجرم حکمتش بود گفتار
خوردنش تندرستى آرد بار


***


حکایت پنجم
در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن؟ گفت: صد درم سنگ کفایت است. گفت: این قدر چه قوت دهد؟ گفت: هذا المقدار یحملک و مازاد علی ذلک فانت حامله یعنی اینقدر تو را برپای همی‌دارد و هر چه برین زیادت کنی تو حمال آنی.


خوردن براى زیستن و ذکر کردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است


***


حکایت ششم
دو درویش خراسانی، ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی . یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‌ای کردند و در بگل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی‌گناهند. در را گشادند. قوی را دیدند مرده و ضعیف جان بسلامت برده. مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت: خلاف این عجب بودی. آن یکی بسیار‌ خوار بوده است، طاقت بینوایی نیاورد بسختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و بسلامت ماند.


چو کم خوردن طبیعت شد کسى را
چو سختى پیشش آید سهل گیرد

و گر تن پرور است اندر فراخى
چو تنگى بیند از سختى بمیرد


***


حکایت هفتم
یکى از حکما، پسر را نهی همی‌کرد از بسیارخوردن که سیری مردم را رنجور کند. گفت: ای پدر، گرسنگی خلق را بکشد. نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند: بسیری مردن به که گرسنگی بردن . گفت: اندازه نگهدار، کلوا واشربو و لا تسرفوا


نه چندان بخور کز دهانت برآید
نه چندان که از ضعف، جانت برآید

با آنکه در وجود طعامست عیش نفس
رنج آورد طعام که بیش از قدر بود

گر گلشکر خورى به تکلف زیان کند
ور نان خشک دیر خورى گلشکر بود

رنجوری را گفتند: دلت چه می خواهد؟ گفت آنکه دلم چیزی نخواهد.


معده چو کج گشت و شکم درد خاست
سود ندارد همه اسباب راست


***


حکایت هشتم
بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی‌ بودند و از تحمل چاره نبود. صاحبدلی در آن میان گفت: نفس را وعده دادن به طعام آسانترست که بقال را به درم.


ترک احسان خواجه اولیتر
کاحتمال جفاى بوابان

به تمناى گوشت مردن به
که تقاضاى زشت قصابان


***


حکایت نهم
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت: فلان بازرگان نوش‌دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان به بخل معروف بود.


گر بجاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدى در جهان

جوانمرد گفت: اگر خواهم دارو دهد یا ندهد وگر دهد منفعت کند یا نکند. باری، خواستن ازو زهر کشنده است.


هرچه از دو نان به منت خواستى
در تن افزودى و از جان کاستى

و حکیمان گفته‌اند: «آب حیات اگر فروشند فی‌المثل بآب روی، دانا نخرد که مردن بعلت، به از زندگانی بمذلت.»


اگر حنظل خورى از دست خوشخوی
به از شیرینى از دست ترشروى


***


حکایت دهم
یکى از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک. یکی را از بزرگان که درو معتقد بود بگفت. روی از توقع او درهم کشید و تعرض سوال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد


ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز
مرو که عیش بر او نیز تلخ گردانى

به حاجتى که روى تازه روى و خندان رو
فرو نبندد کار گشاده پیشانى

آورده‌اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند چون پس از چند روز مودت معهود برقرار ندید گفت:
بئس المطاعم حین الذل یکسبها
القدر منتصب و القدر مخفوض


نانم افزود آبرویم کاست
بینوایى به از مذلت خواست


***


حکایت یازدهم
درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی دارد بی قیاس، اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت منت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت؛ کسی گفتش: چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم.


مبر حاجت به نزد ترشروى
که از خوى بدش فرسوده گردى

اگر گویى غم دل با کسى گوى
که از رویش به نقد آسوده گردى


***


حکایت دوازدهم
خشکسالی در اسکندریه، عنان طاقت درویش از دست رفته بود. درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته.


نماند جانورى از وحش و طیر و ماهى و مور
که بر فلک نشد از بى‌مرادى افغانش

عجب که دود دل خلق جمع مى‌نشود
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش

در چنین سال مخنثی، دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است، خاصه در حضرت بزرگان، و بطریق اهمال از آن در گذشتن هم نشاید، که طایفه‌ای بر عجز گوینده حمل کنند. برین دو بیت اقتصار کنیم که اندک، دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار خرواری .
ا
گر تتر بکشد این مخنث را
تترى را دگر نباید کشت

چند باشد چو جسر بغدادش
آب در زیر و آدمى در پشت

چنین شخصى که یک طرف از نعت او شنیدی، درین سال نعمتی بی‌کران داشت، تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی . گروهی درویشان از جور فاقه بطاقت رسیده بودند. آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم:


نخورد شیر نیم خورده سگ
ور بمیرد به سختى اندر غار

تن به بیچارگى و گرسنگى
بنه و دست پیش سفله مدار



گر فریدون شود به نعمت و ملک
بى هنر را به هیچ کس مشمار

پرنیان و نسیج بر نااهل
لاجورد و طلاست بر دیوار


***


حکایت سیزدهم
حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را؛ پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:


هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طائى نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.


***


حکایت چهاردهم
موسی علیه السلام، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی‌طاقتی بجان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز آمد از مناجات، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه حالتست؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته، اکنون به قصاص فرموده‌اند. و لطیفان گفته اند:


گربه مسکین اگر پر داشتى
تخم گنجشک از جهان برداشتى

عاجز باشد که دست قوت یابد
برخیزد و دست عاجزان برتابد

و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض موسى علیه السلام به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.


ماذا اخاضک یا مغرور فی الخطر
حتی هلکت فلیت النمل لم یطر


بنده چو جاه آمد و سیم و زرش
سیلى خواهد به ضرورت سرش

آن نشنیدى که فلاطون چه گفت
مور همان به که نباشد پرش

پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دارست.


آن کس که توانگرت نمى گرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند


***


حکایت پانزدهم
اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است.


در بیابان خشک و ریگ روان
تشنه را در دهان چه دُر چه صدف

مرد بى‌توشه کاوفتاد از پاى
بر کمربند او چه زر چه خزف


***


حکایت شانزدهم
یکی از عرب، در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت:


یا لیت قبل منیتی یوما" افوزُ بمُنیتی
نهرا تلاطم رکبتی و اظل املاءُ قربتی


***


حکایت هفدهم
همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت. بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد، پس به سختی هلاک شد. طایفه‌ای برسیدند و درم‌ها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته:


گر همه زر جعفرى دارد
مرد بى‌توشه برنگیرد گام

در بیابان فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره خام


***


حکایت هجدهم
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.


مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوانست

و آنکه را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است


***


حکایت نوزدهم
یکى از ملوک با تنی چند خاصان، در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند. تا شب درآمد. خانه دهقانی دیدند. ملک گفت: شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد. یکی از وزرا گفت: لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن؛ هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم. دهقان را خبر شد، ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد، شبانگاه به منزل او نقل کردند، بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می‌گفت:


ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزى کم
از التفات به مهمانسراى دهقانى

کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد
که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانى


***


حکایت بیستم
گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود. یکی از پادشاهان گفتش: همی نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست؛ اگر ببرخی از آن دستگیری کنی، چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته. گفت: ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد، دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جوجو بگدایی فراهم آورده‌ام. گفت: غم نیست که به کافر می‌دهم. الخبیثات للخبیثین.


گر آب چاه نصرانی نه پاکست
جهود مرده می‌شویی چه باکست


قالو عجین الکلس لیس بطاهر
قلنا نسد به شقوق المبرز


شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن. بفرمود تا مضمون خطاب ازو بزجر و توبیخ مخلص کردند.


بلطافت چو برنیاید کار
سر به بی‌حرمتی کشد ناچار


هر که بر خویشتن نبخشاید
گر نبخشد کسی برو شاید


***


حکایت بیست و یکم
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در‌آورد. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوشست. باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است؛ سعدیا، سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم. انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند. گفت: ای سعدی، تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده. گفتم:


آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیادوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور


***


حکایت بیست و دوم
مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن؛ تا بجایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی. فی الجمله خانه او را کس ندیدی درگشاده و سفره او را سرگشاده .


درویش بجز بوى طعامش نشنیدى
مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدى

شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سر. حتی اذا ادرکه الغرق، بادی مخالف کشتی برآمد.


با طبع ملولت چه کند هر که نسازد
شُرطه همه وقتى نبود لایق کشتى

دست دعا برآورد و فریاد بی‌فایده خواندن گرفت. و اذا رکبوا فی الفلک دعوالله مخلصین له الدین.


دست تضرع چه سود بنده محتاج را
وقت دعا بر خداى وقت کرم در بغل

از زر و سیم راحتى برسان
خویشتن هم تمتعى برگیر

وآنگه این خانه کز تو خواهد ماند
خشتى از سیم و خشتى از زرگیر

آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت، به بقیت مال او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان.


وه که گر مرده باز گردیدى
به میان قبیله و پیوند

رد میراث سخت تر بودى
وارثان را ز مرگ خویشاوند

به سابقه معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم:


بخور، این نیک سیرت سره مرد
کان نگونبخت گرد کرد و نخورد


***


حکایت بیست و سوم
صیادی ضعیف را ماهی قوی بدام افتاد. طاقت حفظ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.


شد غلامى که آب جوى آرد
جوى آب آمد و غلام ببرد

دام هر بار ماهى آوردى
ماهى این بار رفت و دام ببرد

دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بی‌روزی در دجله نگیرد و ماهی بی‌اجل بر خشک نمیرد.


***


حکایت بیست و چهارم
دست و پا بریده‌ای هزارپایی بکشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سبحان الله، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی‌دست و پایی گریختن نتوانست.


چون آید ز پى دشمن جان ستان
ببندد اجل پاى اسب دوان

در آن دم که دشمن پیاپى رسید
کمان کیانى نشاید کشید


***


حکایت بیست و پنجم
ابلهی را دیدم سمین، خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری برسر. کسی گفت: سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم برین حیوان لایعلم؟ گفتم:


قد شابه بالوری حمار
عجلا جسدا له خوار


یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا.


به آدمى نتوان گفت ماند این حیوان
مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش


بگرد در همه اسباب و ملک و هستى او
که هیچ چیز نبینى حلال جز خونش


***


حکایت بیست و ششم
دزدى، گدایی را گفت: شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز می‌کنی؟ گفت :


دست دراز از پى یک حبه سیم
به که ببُرند بدانگى و نیم


***


حکایت بیست و هفتم
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسیده. شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم، مگر به قوت بازو، دامن کامی فراچنگ آرم .


فضل و هنر ضایع است تا ننمایند
عود بر آتش نهند و مشک بسایند

پدر گفت: اى پسر، خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته‌اند: دولت نه بکوشیدنست، چاره کم جوشیدنست.


کسى نتواند گرفت دامن دولت بزور
کوشش بى‌فایده است وسمه بر ابروى کور

اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد
خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد

پسر گفت: ای پدر فوائد سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بُلدان و مجاورت خلان و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طریقت گتفه‌اند:


تا به دکان و خانه در گروى
هرگز اى خام آدم نشوى

برو اندر جهان تفرج کن
پیش از آن روز کز جهان بروى

پدر گفت: ای پسر، منافع سفر چنین که گفتی بی‌شمارست ولیکن مسلم پنج طایفه راست: نخستین، بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت، غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هردم به تفرج‌گاهی از نعیم دنیا متمتع .


منعم بکوه و دشت و بیابان غریب نیست
هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت

وانرا که بر مراد جهان نیست دست رس
در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت

دوم: عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت، هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.


وجود مردم دانا مثال زر طلیست
که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند


بزرگ زاده نادان به شهر واماند
که در دیار غریبش به هیچ نستانند

سیم: خوبرویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند. که بزرگان گفته‌اند: اندکی جمال به از بسیاری مال؛ و گویند: روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته؛ لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند.


شاهد آنجا که رود حرمت و عزت بیند
ور برانند بقهرش پدر و مادر و خویش

پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم
گفتم این منزلت از قدر تو می‌بینم بیش


گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد
هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش


چون در پسر موافقى و دلبرى بود
اندیشه نیست گر پدر از وى برى بود

او گوهر است گو صدفش در جهان مباش
دُر یتیم را همه کس مشترى بود

چهارم: خوش آوازى که به حنجره داوودی، آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد. پس به وسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی بمنادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند.


سمعی الی حسن الاغانی
من ذا الذی جس المثانی


چه خوش باشد آهنگ نرم حزین
به گوش حریفان مست صبوح

به از روى زیباست آواز خوش
که آن حظ نفس است و این قوت روح

یا کمینه پیشه‌وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد. چنانکه خردمندان گفته‌اند:


گر به غریبى رود از شهر خویش
سختى و محنت نبرد پنبه دوز


ور به خرابى فتد از مملکت
گرسنه خفتد ملک نیم روز


چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند، در سفر موجب جمعیت خاطرست و داعیه طیب عیش و آنکه ازین جمله بی‌بهره است، به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.


هر آنکه گردش گیتى به کین او برخاست
به غیر مصلحتش رهبرى کند ایام

کبوترى که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همى بردش تا به سوى دانه دام

پسر گفت: ای پدر، قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته‌اند: رزق اگرچه مقسومست، به اسباب حصول تعلق شرطست و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب.


رزق اگر چند بى‌گمان برسد
شرط عقل است جستن از درها


ورچه کس بى‌اجل نخواهد مرد
تو مرو در دهان اژدرها


درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه درافکنم. پس مصلحت آن است ای پدر، که سفر کنم کزین بیش طاقت بینوایی نمی‌آرم.


چون مرد درفتاد زجاى و مقام خویش
دیگر چه غم خورد همه آفاق جاى او است

شب هر توانگرى به سرایى همى روند
درویش هر کجا که شب آمد سراى او است

این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی‌گفت:


هنرور چو بختش نباشد به کام
به جایى رود کش ندانند نام

همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد، و خروش به فرسنگ می‌رفت.


سهمگین آبى که مرغابى در او ایمن نبودی
کمترین موج آسیاسنگ ا ز کنارش در ربودی

گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود، زبان ثنا برگشود. چندانکه زاری کرد یاری نکردند . ملاح بی مروت بخنده برگردید و گفت:


زر ندارى نتوان رفت به زور از در یار
زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار



جوان را دل از طعنه ملاح بهم برآمد؛ خواست که ازو انتقام کشد، کشتی رفته بود. آواز داد و گفت: اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی، دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید.


بدوزد شره دیده هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهى ببند

چندانکه ریش و گریبان به دست جوان افتاد، به خود درکشید و بی‌محابا کوفتن گرفت. یارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند. همچنین درشتی دید و پشت بداد؛ جز این چاره نداشتند که با او بمصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند، کل مداره صدقه.


چو پرخاش بینى تحمل بیار
که سهلى ببندد در کار زار

به شیرین زبانى و لطف و خوشى
توانى که پیلى بمویى کشى

به عذر ماضی در قدمش افتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند. پس به کشتی درآوردند و روان شدند. تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده. ملاح گفت: کشتی را خلل هست، یکی از شما که دلاور تر است باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم. جوان بغرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که گفته‌اند: هر که را رنجی بدل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند.


چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش
چو دشمن خراشیدى ایمن مباش

مشو ایمن که تنگ دل گردى
چون ز دستت دلى به تنگ آید

سنگ بر باره حصار مزن
که بود کز حصار سنگ آید


چندانکه مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت، ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند، روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید، سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت. بعد شبانروزی دگر برکنار افتاد؛ از حیاتش رمقی مانده برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن تا اندکی قوت یافت. سر دربیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی‌طاقت بسر چاهی رسید، قومی بر او گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند. جوان را پشیزی نبود، طلب کرد و بیچارگی نمود؛ رحمت نیاوردند. دست تعدی دراز کرد میسر نشد. بضرورت تنی چند را فرو کوفت، مردان غلبه کردند و بی‌محابا بزدند و مجروح شد.


پشه چو پر شد بزند پیل را
با همه تندی و صلابت که اوست


مورچگان را چو بود اتفاق
شیر ژیان را بدرانند پوست


بحکم ضرورت در پی‌کاروانی افتاد و برفت. شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود. کاروانیان را دیده لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده. گفت: اندیشه مدارید که یکی منم درین میان که به تنها پنجاه مرد را جواب دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند. این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و بصحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند. جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته لقمه‌ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت. پیرمردی جهان دیده در آن میان بود، گفت: ای یاران، من ازین بدرقه شما اندیشناکم نه چندانکه از دزدان. چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد. یکی از دوستان را پیش خود آورد. تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود چندانکه بر درمهاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان. گفتند: حال چیست مگر آن درمهای تو را دزد برد؟ گفت: لاوالله بدرقه برد.


هرگز ایمن ز مار ننشستم
که بدانستم آنچه خصلت او است

زخم دندان دشمنى بترست
که نماید به چشم مردم دوست

چه ‌دانید، اگر این هم از جمله دزدان باشد که به عیاری در میان ما تعبیه شده است تا بوقت فرصت، یاران را خبر کند. مصلحت آن بینم که مر او را خفته بمانیم و برانیم. جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر برآورد و کاروان رفته دید. بیچاره بسی بگردید و ره بجایی نبرد. تشنه و بینوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت:


من ذا یحد ثنی و زم العیش
ما للغریب سوی الغریب انیس


درشتى کند با غریبان کسى
که نابوده باشد به غربت بسى

مسکین درین سخن بود که پادشه پسری بصید، از لشکریان دور افتاده بود؛ بالای سرش ایستاده، همی‌شنید و در هیاتش نگه می‌کرد. صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان. پرسید: از کجایی و بدین جایگه چون افتادی؟ برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد. ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد. خلعت و نعمت داد. و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت. شبانگه زآنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می‌گفت. پد ر گفت: ای پسر، نگفتمت هنگام رفتن که تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته؟


چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور
جوى زر بهتر از پنجاه من زور

پسر گفت: ای‌پدر، هر آینه تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی، و تا دانه پریشان نکنی، خرمن برنگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم.


گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد
در طلب کاهلى نشاید کرد

غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ
هرگز نکند دُر گرانمایه به چنگ

آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی‌کند.
چه خورد شیر شرزه در بن غار
باز افتاده را چه قوت بود

تا تو در خانه صید خواهى کرد
دست و پایت چو عنکبوت بود

پدر گفت: ای پسر، تو را درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبر کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی.


صیاد نه هر بار شگالى ببرد
افتد که یکى روز پلنگى بخورد

چنانکه یکی از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود. باری بحکم تفرج با تنی چند از خاصان بمصلای شیراز برون رفت. فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد. اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می‌انداخت. باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند. پسر تیر و کمان را بسوخت. گفتند: چرا کردی؟ گفت: تا رونق نخستین بر جای بماند.


گه بود از حکیم روشن راى
بر نیاید درست تدبیرى

گاه باشد که کودکى نادان
به غلط بر هدف زند تیرى


***


حکایت بیست و هشتم
درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را، درچشم همت او شوکت و هیبت نمانده.


هر که بر خود در سوال گشود
تا بمیرد نیازمند بود

آز بگذار و پادشاهى کن
گردن بى طمع بلند بود

یکی از ملوک آن طرف، اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنینست که به نمک با ما موافقت کنند. شیخ رضا داد؛ بحکم آنکه اجابت دعوت سنت است. دیگر روز، ملک بعذر قدومش رفت. عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت. چو غایب شد، یکی ا زاصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم. گفت: نشنیده‌ای که گفته‌اند:


هر که را بر سماط بنشستى
واجب آمد به خدمتش برخاست

گوش تواند که همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ و نى

دیده شکیبد ز تماشاى باغ
بى گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود بالش آکنده پر
خواب توان کرد خزف زیر سر

ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش

وین شکم بى هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ



موضوع مطلب : گلستان سعدی / در فضیلت قناعت

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ :: ٥:٢٥ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.