این مجموعه خوش‌خوان است. هر هشت داستان آن از قصه‌هایی شیرین و متفاوت سود می‌برند، قصه‌هایی که می‌توانند بین داستان و حتی مخاطب عام نیز پل بزنند. اما آنچه در نخستین برخورد، با مجموعه به‌چشم می‌خورد زبانِ یک‌دست و روانِ تک‌تکِ داستان‌ها است؛ انتخاب بجا و درست لحنِ داستان‌ها، و دایره‌ی واژگان نزدیک به شخصیت در کنارِ ویرایشِ خوب.

شش داستان این مجموعه به زبانِ طبقه‌ی فرودستِ پیش از انقلاب نزدیک است و دو داستانِ «همه‌چی دُرُس می‌شه» و «آهو» که داستان‌هایی هستند که باز هم زبان و لحن در آن‌ها عنصری پررنگ است اما معیار و دایره‌ی واژگانش به زندگی امروز و طبقه‌ی اجتماعی متوسط جامعه نزدیک است.

دو داستان «سیبیل غلام‌خان» و «فتح‌الله‌خان سقط‌فروش» از تکنیکی یک‌سان بهره‌برده و به لحاظ محتوایی نیز شباهت‌هاییِ با هم دارند. هر دو داستان از زبانِ راویِ اول‌شخص‌ِ ناظر روایت می‌شوند. نکته‌ی دیگری که این دو داستان را به هم نزدیک می‌کند شکستِ قهرمانان داستان است، در هر دو داستان، آن‌چه بر سرِ قهرمان قصه می‌آید با آن‌چه راوی می‌پندارد و به‌زبان می‌آورد متفاوت است، در واقع قهرمان‌ها، نه قهرمان داستان که قهرمانِ راوی داستان هستند و در عمل به ضدقهرمانانی شکست‌خورده بدل می‌شوند. تبدیل شدنِ محلِ گم‌شدنِ «اسی» در داستان نخست به «سقاخانه» و مکانی مقدس، درست عکس اتفاقی است که در داستانِ «فتح‌الله خان سقط‌فروش» می‌افتد و 


زورخانه به عنوان مکانی مقدس بدل به مکانِ بی‌آبرویی شخصیتِ اصلی داستان می‌شود.

داستان «جن‌گیری» نیز به‌نوعی دیگر، هم‌نشینِ داستانِ پایانی مجموعه، «اطلس» می‌شود. دو داستانی که پیش از هر چیز دیگر از زبانی متناسب با سوژه سود می‌برند. دو داستانی که دایره‌ی واژگان نویسنده و پیگیریِ آن‌چه قرار است بر شخصیت‌ها رُخ دهد مخاطب را از هر قماشی که باشد، با خود تا پایان کار می‌کشاند. داستان «جن‌گیری» که سرشار از کلماتِ مرتبط با موضوع است، از محتوایی عمیق برخوردار است که البته تا حدود زیادی تحتِ تاثیر همین زبانِ خوب قرار می‌گیرد و این محتوا به نفع زبان، کنار گذاشته می‌شود. البته، نمی‌توان گفت که داستان مانند «اطلس» از قصه‌ای فارغ از محتوا برخوردار است، اما می‌توان گفت که درونمایه‌ی کار، در میانِه‌ی راهِ قصه گم شده و با پایان‌بندی نمادین نیز نتوانسته پررنگ شود.

«اعدامی»، یکی از موفق‌ترین داستان‌های مجموعه است. داستانی که در زندان می‌گذرد و باز هم از دایره‌ی واژگان و لحنی مناسب برخوردار است. اما آن‌چه «اعدامی» را کمی بالاتر می‌کِشد، نه زبان و لحن، که گره خوردنِ داستان با تاریخ است. روایت شخصیت‌های قابل لمسی را برای مخاطب می‌سازد، شخصیت‌هایی که نمونه‌های عینی‌شان را به‌سادگی می‌توان در تاریخ این مرز و بوم پیدا کرد. شخصیت‌هایی که شاید واقعی نباشند اما نماینده‌های خوبی برای هم‌سان‌های واقعیِ خود هستند. شخصیتِ زندانیِ سیاسی محکوم به اعدام، به‌خوبی پرداخت شده، تا جایی که می‌تواند بارِ درونمایه‌ی کار را نیز به‌دوش بکشد. داستان، به واسطه‌ی همین هم‌نشینی‌اش با تاریخ از درونمایه‌ی عمیقی برخودار می‌شود، درونمایه‌ای که ذهن مخاطب را تا مدت‌ها می‌تواند با خود درگیر کند. آرمان و آرزویی که شخصیتِ زندانی به‌خاطر آن کشته می‌شود و تا آخرین لحظه همراه او است در پایان‌بندی داستان که پایان‌بندی زندگی شخصیت نیز هست، به‌سادگی جای خود را به یک نخ سیگار می‌دهد. یک نخ سیگاری که کوتاه‌ترین سیگار جهان است و آن‌قدر زود، انگار دو پُک که می‌زنی تمام می‌شود.

«زینو زینو» داستانی عاشقانه است که از زاویه دیدی متفاوت‌تر به نسبتِ سایر داستان‌ها برای روایت آن استفاده شده. داستان باز هم از قصه‌ای برخوردار است که مخاطب را فارغ از همه‌چیز به‌دنبال خود می‌کشاند، فضای بومی، با استفاده از کلمات و تکیه‌کلام‌ها، به‌خوبی پرداخت شده و کنش‌های شخصیت اصلی داستان- که در انتها به یک عملِ تاثیرگذار ختم می‌شود- نیز به‌خوبی پرداخت می‌شود.

اما دو داستان دیگر مجموعه، «همه‌چی دُرُس می‌شه» و «آهو» داستان‌هایی هستند که حتی از اعدامی نیز جایگاه بهتری پیدا می‌کنند. داستان‌هایی که از شخصیت‌هایی امروزی برخوردارند و هر کدام در جایگاه خود سرشار از نشانه‌های درون‌ارجاع و برون‌ارجاع هستند.

«همه‌چی دُرُس می‌شه» داستانِ دو زن است که با زاویه‌دید بدونِ راوی روایت می‌شود. داستان فقط دیالوگ است، دیالوگ‌هایی که در باقی داستان‌ها به عنوانی عناصری پیش‌برنده به داد داستان‌ها و نویسنده رسیده و در بسیاری موارد عامل پیشبرنده‌ی مخاطب در خواندن داستان نیز هستند، در این داستان تمام بار را روی دوش خود دارند و به‌خوبی از عهده‌ی به مقصد رساندن آن برمی‌آیند.

دو شخصیت داستان خاکستری هستند، سرشار از اشتباهات و اعمالی دُرُست، گاه واکنش‌هایی اخلاقی دارند و از بسیاری اتفاقاتِ ریز رنجورند و گاه می‌بینیم که خودشان در دلِ زندگی‌ای فارغ از این اخلاقیات غوطه‌ورند، زندگی‌ای که تنها چترِ شرع است که به آن وجه‌ی قانونی داده اما هر دوشان می‌دانند این چتر نمی‌تواند به روابطِ آن‌ها وجه‌ی اخلاقی نیز بدهد و همه‌چیز را پنهان می‌کنند، اما نه از هم!

دو زن، به سادگی سفره‌ی دلشان را برای هم باز می‌کنند و لااقل با هم صادق هستند و در لابه‌لای دیالوگ‌های فوق‌العاده‌شان نشانه‌هایی نیز نهفته است که علاوه بر آن‌که طبقه‌ی اجتماعی آن‌ها را به ما نشان می‌دهد، بارِ محتوایی نیز دارند. تکرارِ کلمه‌ی «دبی» که به نوعی به شهر آرزوهای دو شخصیت بدل شده، نماینده‌ی تمام آن‌چه اشاره شد است. آمال و آرزوهای دو شخصیت در شهری فاقد پشتوانه‌ی فرهنگی و تاریخی که بیشتر به ویترینِ یک فروشگاه شبیه است تا شهر آرزوها، نهفته است. شهری که ساخته‌ی دستِ دنیای مدرن است و بیش از هر چیز از زیبایی ظاهری برخوردار است. سالن آرایش که محلِ کار این دو شخصیت است نیز مکانی است که به نوعی آدم‌ها را بدل به «دُبی» می‌کند و رنگ و لعابی به آن‌ها می‌دهد که بیش از هر چیز، زیبایی ظاهری را برای انسان به‌ارمغان می‌آورد، زیبایی‌ای که در دلِ خود حُسن‌های فراوانی همچون اعتماد به‌نفس را نیز برای آن‌ها به ارمغان می‌آورد.

یکی دیگر از عناصری که نقشِ پررنگی در داستان دارد «گلدان» است. گلدان که نماد آرزوهای یکی از شخصیت‌ها است و شخصیت هر به چندی با یادآوری شکستنِ گلدان به مخاطب یادآوری می‌کند: آرزوهای شخصیت را به یاد داشته باش.

آن‌چه مخاطب پس از پایان داستان با خود خواهد داشت عنوان داستان است: همه‌چی دُرُس می‌شه، وعده‌ای که در مورد هر چیز صدق کند در مورد گلدان که همان آرزوهاست صدق نمی‌کند. همچون آرزوهایِ زنانی که در دلِ جامعه‌ی سرشار از سنت در گذرِ عمر دست‌نیافتنی‌تر می‌شوند.

سنت، چیزی است که در تک‌تکِ داستان‌های مجموعه به چشم می‌خورد. سنتی که هرچند هیچ‌جا به‌طور مستقیم به آن نقدی وارد نمی‌شود اما تایید هم نمی‌شود. سنتی که حتی در چند داستان به مرگِ شخصیت‌ها و یا نابودیِ هویتشان می‌انجامد اما نویسنده مستقیم نمی‌گوید خوب است یا بد، قضاوت با مخاطب است که روایت‌های بی‌طرفانه را بخواند و تصمیم بگیرد، اتفاقی که هربار در این مجموعه رخ می‌دهد، داستان‌ها را دارای محتوا می‌کند و هربار که این محتوا در کنار زبان قوی قرار می‌گیرد داستانی شاخص را می‌سازد، همچون: اعدامی، همه‌چی دُرُس می‌شه و بالاتر از همه‌ی آن‌ها «آهو»، داستانی که اگر در چینش مجموعه بیشتر به آن دقت می‌شد بهتر به چشم می‌آمد. داستانی که می‌توانست پایان‌بندیِ بسیار مناسبی برای مجموعه باشد. داستانی که محتوای آن به‌نوعی محتوای کلِ مجموعه است: جنگِ سنت و مدرنیسم.

داستان با زاویه‌دید دانای کل روایت می‌شود. روایتی از خواستگاری‌ای که به‌ظاهر دو خانواده‌ی مدرن در دو سوی آن قرار دارند اما هرچه پیش می‌رویم می‌بینیم که ساختار سنتی در پوسته‌ی مدرنِ خانواده‌ها حاکم است. این روند به‌خوبی پیش می‌رود تا جایی که این ساختار سنتیِ دست و پاگیر، فضای خواستگاری را برای همه عذاب‌آور می‌کند، از پدرجان که خوردن سیب هم برایش معضل شده، خاله نرگس که چادر ابریشمش پاره می‌شود و حتی مادر و پدر عروس و داماد که در پسِ هر حرفی لب می‌گزند و حرص می‌خورند و بالا و پایین می‌پرند، تا خودِ عروس و داماد.

اما آن‌چه موجبات نگرانیِ خانواده‌ها شده، دلبستگی‌ها و خواست‌های عروس و داماد است، دو شخصیتی که از نسلی جدیدتر هستند، یکی‌شان رشته‌ی دانشگاهی‌اش که از قضا طراحی فرش است، و دیگری علاقه‌اش به مسابقات آفرود، آن هم با ماشینی قدیمی به نامِ آهو!

پرسش‌ها از همین‌جا به ذهنِ مخاطب حمله می‌آورند که آیا اگر این دو جوان در کنار هم قرار می‌گرفتند، بی‌واسطه، نمی‌توانستند به سادگی با علاقه‌مندی و خواستِ هم کنار بیایند؟

همه‌چیز در خواستگاری بد پیش می‌رود تا جایی که ماشینِ آهوی حمید، که در ابتدا همچون لکه‌ی ننگی بر پیشانیِ او است، بدل به فرشته‌ی نجات می‌شود و علاقه‌مندی‌های دو جوان برحسبِ اتفاق به اشتراک می‌رسد و همه‌چیز به خیر و خوشی پیش می‌رود. اما همین آهو، که ماشینی قدیمی است و به‌نوعی نماینده‌ی سنت مابین آن همه ماشین است و اگر حالا توانسته با آن‌ها رقابت کند و حتی گوی سبقت را بدزدد و مقام اول را کسب کند، از ذاتی سنتی اما تزیینی مدرن برخوردار است، موتور و رینگ و لاستیک و رنگِ ماشین همه مدرن و تعویض شده است اما درست زمانی که این آهو به‌عنوان فرشته‌ی نجات شناخته می‌شود، ماشین خراب شده و روشن نمی‌شود. بی‌طرف بودنِ نویسنده، که تنها، راویِ داستانِ این جنگِ تمام‌نشدنیِ سنت و مدرنیته است، در پایان‌بندی به‌خوبی جا می‌افتد و داستان را به جایگاهی که باید می‌رساند.

قصه به‌عنوان یک پدیده‌ی برگرفته از دلِ سنت در تمام داستان‌ها نقش پررنگی دارد، اما فرم و قالب درنظر گرفته شده برای روایت، داستان‌کوتاهِ مدرن است، این هم‌نشینی نه به ضرر که به نفع مجموعه‌ای که در دست داریم تمام شده، شاید، نسخه‌ی اصلی بیمار که همان جامعه‌ی ماست نیز همین باشد. نخستین تعبیر از مدرنیته خودآگاهی و خودبالندگی است، این‌که پدیده‌ها خودشان، خودشان را اصلاح کنند نخستین دستاوردِ مدرنیته است. هم‌نشینیِ درست و به‌جای سنت‌ها در کنارِ قالبِِ مدرن، می‌تواند موجب خودساختگیِ سنت‌ها شود و عامل نجاتِ جامعه‌ای باشد که در حالِ گذار است و ما بین سنت و مدرنیته، پا در هوا.

laquo;آهو



موضوع مطلب : رها فتاحی / آزاده محسنی / نقد داستان / همه چی درس میشه

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ :: ٢:٥۱ ‎ق.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.