«...برای این که چهار نفر را با خودم بکشم. بعد یکدفعه همه را ول کنم بیایم این جا و یک نفر را آماده مردن کنم. ملافه هایش را عوض کنم.
حمامش کنم موهاش را شانه کنم و وقتی قرص هایش را می دهم ، یادم بیفتد که ای وای این مادر است.

چه قدر پیر شده و بعد مثلا از تو صحبت کنم و مادر بپرسد که حالا چه کار می کند؛ زنده س؟ و من بگم آره ؛ چرا که نه ؟ و شب که بر گشتم ، مادر کنار تلویزیون نشسته باشد و بپرسد خوش گذشت؟ و من بگم آره . حرف زدیم؛ خندیدیم؛ یاد گذشته ها کردیم که دست هم دیگر را می گرفتیم و زیر باران قدم می زدیم ، یا از این گل فروشی وقتی می گذشتیم گل می خریدیم.» 



موضوع مطلب :

.: Weblog Themes By SlideTheme :.