آزاده محسنی

آزاده محسنی متولد سال 1357 اولین تجربه داستان‌نویسی خود را با انتشار مجموعه داستان "متولد ماه جغد" از طرف نشر ققنوس آغاز کرد. این کتاب خبر از نویسنده‌ای زن با قلمی شیوا و قصه‌گو، به دور از فضاهای کلیشه‌ای حاکم بر ادبیات زنان می‌داد.
او در دومین اثر خود "همه چی درس می‌شه" به سراغ فضاهایی رفته که جسارت خاصی را طلب می‌کند و نویسنده را به زورآزمایی می‌طلبد. این مجموعه به تازگی به همت نشر چشمه به بازار آمده و تا به امروز توانسته نظرات موافق زیادی را به خود جلب کند. آزاده محسنی بیشتر داستان‌های این کتابش را در کارگاه آقای محمدعلی نوشته. با او به گفت‌وگویی دوستاه پرداختم که حاصل آن را در ادامه می‌خوانید 


- خیلی تشکر می‌کنم که دعوت من رو قبول کردین.
مرسی از شما

- به عنوان سوال اول می‌خواستم بپرسم، فعالیت ادبی‌تون از کجا شروع شد و به چه صورتی ادامه پیدا کرد؟
علاقه به نوشتن که از بچگی بود.. خیلی بامزه بود...بچه که بودم مامانم به من می‌گفت که تو باید مهندس معمار بشی، چون هوش ریاضی‌ات خوبه، در صورتی که من از اول دبستان همیشه ریاضی تک می‌شدم ولی ایشون خیلی اصرار داشتن که من هوش ریاضی‌ام خوبه؛ بعد این‌که من همیشه کاری که دوست داشتم می‌کردم و هنوزم همینطورم...نوشتن رو دوست داشتم و بامزه بود این که من نمی‌دونستم نویسندگی یعنی چی...سوم دبستان بودم، یه روز معلمم سر کلاس پرسید که بچه‌ها دوست دارین چیکاره بشید من همین‌جوری گفتم که "دوست دارم نویسنده بشم ولی مامانم نمی‌گذاره" ولی من که به مامانم نگفته بودم که ببینم می‌گذاره یا نمی‌گذاره...بعد برای خودم گاهی می‌نوشتم، در واقع فعالیت هنری برای من شروع مشخصی نداشت، یه جورایی همیشه بود تا بعدها که حرفه ای تر شد، اولین داستان‌هایی که نوشتم شاید توی پونزده‌سالگی‌ام بود بعد هم تا یک مقطعی که نمی‌دونستم واقعاً چه‌کار می‌خوام بکنم نوشتن متوقف شد...من تقریباً توی دانشگاه چهار یا پنج رشته عوض کردم و بیشتر رشته‌های فنی رفتم و رشته ها‌ی هنر رو هم تجربه کردم...

- انصراف می‌دادین؟
انصراف که نه، همین‌طور رهاش می‌کردم...حقوق‌قضایی رو تجربه کردم، کامپیوتر و نقاشی رو هم ولی هیچ‌کدوم من رو راضی نمی‌کرد تا این که رسیدم به رشته‌ی روزنامه‌نگاری و اون‌رو تمومش کردم...زمانی فکر کردم که روزنامه‌نگاری رو دنبال کنم ولی دیدم که این هم من رو راضی نمی‌کنه...دوباره شروع کردم به نوشتن و این بار بیست و پنج سالم شده بود که رفتم سراغ نوشتن یک رمان و وقتی که اون رمان تموم شد، خیلی خوشحال بودم و به دنبال ناشر می‌گشتم که کارم رو چاپ کنم... دوستم پیشنهاد داد که کلاس آقای محمدعلی برم و در اون‌جا دیدم که نه، این رمان اصلاً رمان قابل چاپی نیست

- چه سالی رفتید کلاس‌های آقای محمدعلی؟
سال 84 بود... و شروع کردم به داستانِ کوتاه نوشتن... توی این کارگاه این‌قدر داستان کوتاه نوشتم که می‌تونم بگم تا 4 سال می‌تونم سالی یک مجموعه داستان دربیارم... ولی فکر می‌کنم فعلاً همین دوتا مجموعه کافیه...

- رمانِ‌تون رو قصد ندارید چاپ کنید؟
رمانِ من هنوز کامل نشده اون طور که من بخوام به چاپش فکر کنم... من روی نوشتن رمان وسواس دارم و ترجیح می‌دم حتی اگر 5 سال طول بکشه من با یک رمان خوب ظاهر بشم.

- کارگاه آقای محمدعلی چطور بود؟
کارگاه آقای محمدعلی روزهای یک‌شنبه بود، از ساعت چهار شروع می‌شد تا هفت ولی گاهی تا ساعت هشت یا حتی نه ادامه پیدا می‌کرد و اتفاقی که برای من یا خیلی‌های دیگه توی این کارگاه افتاد این بود که فهمیدیم این‌کاره هستیم یا نیستیم و افرادی که می‌تونستند بنویسند، دیگه نوشتن رو رها نکردند...ویژگی بزرگ آقای محمدعلی به عنوان یک استاد، علاقه به چند صدایی و پذیرش دموکراسی در فضا بود... من کارگاه‌های مختلفی رفتم، همه نویسنده‌های بسیار خوب و بسیار قابل احترام... خیلی از این نویسنده‌ها کارشون چارت داشت؛ یعنی یک اصولی رو تدریس می‌کردن یا یک سری کتاب‌هایی رو ما باید می‌خوندیم و بعد در موردشون حرف می‌زدیم یا این که مثلاً ایده‌ی داستانی به ما می‌دادند... آقای محمدعلی هیچ‌ کدوم از این کارها رو به طور خاص انجام نمی دادن، ما می‌نشستیم سرِکلاس و ایشون 20 دقیقه در مورد چیزی که ذهن خودشون رو توی اون یک هفته تحت تاثیر قرار داده بود صحبت می‌کردند، گاهی این موضوع ادبیات کهن یا مدرن بود گاهی سینما بود و تئاتر... در مورد این مسائل حرف می‌زدند و بعد می‌گفتند که بچه‌ها داستان بخونید. بعد فضای باز داستان خونی بود و نقدهای زنده و سازنده ی خودشون و بچه ها، هیچ داستانی رو دست کم نمی گرفتن و به دیگران هم همچین اجازه ای نمی دادن، کارگاه آقای محمدعلی منبع اشتیاق بود و شور نوشتن. بعدها یک روز به من گفتند که من برای تمام حرف‌هایی که می‌زدم، ایده‌ای داشتم -در صورتی که ما فکر می‌کردیم این حرف‌ها رو همین‌جوری می‌زنن- بعد یک چارتی به من نشون دادند که توی این کلاس‌ها من این مسائل رو مدنظر داشتم -اتفاقاً تاکید زیادی هم روی ادبیات کهن داشتند- در واقع ایشون برای کلاس خودشون برنامه ریزی داشتن ولی این برنامه رو ارائه نمی دادن بلکه اجرایی اش می کردن. خیلی بی پیرایه و بی ادعا. خود ِمن که در خوندن ادبیات کهن آدم تنبلی بودم -به لحاظ این‌که صقیل بود و مدام باید کتاب فرهنگ لغات جلوی دستت باز باشه- رو به جایی رسوندن که من حتی توی روزهایی که سرم شلوغه –گاهی حتی در موقع خواب- حتماً یک پاراگراف از یک کتاب کهن که توی اون مقطع زمانی توجه‌ام رو به خودش جلب کرده می‌خونم، مثل تاریخ بیهقی یا تاریخ جهانگشای جوینی. این‌ها چیزهایی بود که ایشون توی کلاس‌هاشون به ما منتقل کردن. من امروز هرچیزی که برام با ارزشه چه در زمینه‌ی نوشتن و چه در زمینه‌ی زندگی کردن، شروعش رو از کارگاه آقای محمدعلی دارم.

- آقای محمدعلی همین یک‌دوره کارگاه رو داشتن؟
دقیقاً نمی‌دونم ولی من فکر می‌کنم که از سال 81-80 تا زمانی که از ایران رفتن توی موسسه‌ی کارنامه کلاس داشتند.

- خروجی کارگاه چه‌طور بود؟ کدوم یکی از بچه‌های اون دوره الان کار می‌کنند؟
من فقط اسامی دوستان صمیمی‌ام رو می‌تونم بگم چون خیلی‌ها به کارگاه اومدند و رفتند و بعدها انکار کردند. کسانی که هم‌دوره‌ی من بودند و بعدها کتاب چاپ کردند آقای امیرحسین یزدان‌بد، خانم زرگر امینی، خانم فریبا منتظرظهور، آقای فرهاد بابایی-که قبل از من به کارگاه می اومدند و خیلی افراد دیگه و من فقط اسم افرادی رو که می‌تونستم گفتم. افراد دیگه هم بودند که هنوز کتابشون چاپ نشده ولی من می‌دونم که اگر چاپ بشه کارهای نویی وارد ادبیات ایران می‌شه. همون‌طور که گفتم اتفاق خوبی که توی کارگاه افتاد این بود که بچه‌ها خودشون رو پیدا کردند...

- این وسواسِ توی کارها رو هم آقای محمدعلی به بچه‌ها یاد دادند؟ تاکیدی روی این قضیه داشتند؟
نمی‌دونم بگم وسواس یاد دادنی هست یا نه، آقای محمدعلی روی بازنویسی خیلی تاکید داشتن می گفتن اتفاق اصلی برای داستان در بازنویسی می افته ولی من یادم می‌آد که یک روز آقایی مهمان کارگاهِ ما بودند -یکی از کارهایی که آقای محمدعلی انجام می‌دادند این بود که ما دو هفته یک بار، یک مهمان داشتیم و بودنِ مهمان توی کارگاه اتفاقی نبود که توی کارگاه‌های دیگه بیفته-...

- کارگاه آقای گلشیری هم این‌طور بوده.
خوب من سعادت نداشتم که کارگاه آقای گلشیری رو هیچ‌وقت ببینم. ولی خوب، مهمان می‌اومد و خودش رو عریان می‌کرد از این لحاظ که چه کرده که داستانش به این‌جا رسیده. یک جمله‌ای که آقای محمدعلی در مورد مجموعه‌ی یکی از دوستان گفتند این بود که: بچه‌ها حتی داستان‌هایی که چاپ شده رو می‌شه بعداً عوضش کرد و دوباره چاپش کرد. در مورد من هم این لطف رو داشتن که من داستان‌های مجموعه‌ی متولد ماه جغد رو دو یا سه بار توی کارگاه خوندم، مثلاً داستان "زخمه بر ساز شنی" نسبت به اولین ورژن به طور کامل تغییرکرد و فقط عنصر "اسب" توی این دو ورژن مشترک بود، حتی شخصیت ها هم اون شخصیت ها نبودند...

- تاکید آقای محمدعلی روی زبان هم خیلی زیاد بود؟
آقای محمدعلی تاکیدی روی هیچ‌چیزی نداشتند، ولی به کسی که کارِ زبانی می‌کرد کمک می‌کردند و به اون می‌گفتند که تو استعدادت در اینه که کارِ زبانی بکنی. نمی‌تونم بگم تاکیدشون زیاد بود یا نه مثلاً هیچ‌وقت به ما نگفتند که بچه‌ها برید و گلشیری بخونید ولی اولین اتفاقی که برای من توی کارگاه آقای محمدعلی افتاد این بود که رفتم، تمام داستان‌های هدایت و گلشیری رو دوباره خوندم، نمی‌دونم چرا، ولی انگار باید برای من اونجا این اتفاق می‌افتاد

- همه‌ی داستان‌های مجموعه‌ی اولتون –متولد ماه جغد- توی کارگاه نوشته شد؟
بله

- همه‌ی داستان‌ها هم همونجا خونده شد و در موردش صحبت شد؟
بله

- همکاری‌تون با نشر ققنوس چطور اتفاق افتاد؟
خودم نشر ققنوس رو انتخاب کردم. من برای کارِ اول‌ام، سراغ نشر مرکز رفتم که نشر مرکز کارِ من رو رد کرد و خیلی هم بد رد کرد. بعدها فهمیدم که کارِ خیلی‌ها رو همین‌طور رد می‌کنن. نمی‌گم که چرا کارِ من رو چاپ نکردن ولی نوعِ برخوردِ نشر مرکز رو دوست نداشتم، به لحاظ این‌که مدت طولانی‌ای کار اونجا موند و بعداً تلفنی –که من خودم تلفن زدم- به من گفتند که "کارِ شما رد شده". من پرسیدم چرا رد شده؟، گفتند که "رد شده دیگه، بیاین اینجا خودتون..." برخورد نشر مرکز خیلی محترمانه نبود. از بین نشرهایی که مدنظرم بود چشمه مونده‌بود و ققنوس و من نمی‌دونم چرا ققنوس رو انتخاب کردم، شاید به این خاطر که کتاب‌هایی که توی نوجوانی می‌خوندم بیشتر از نشر ققنوس بود. من رفتم نشر ققنوس، کار پذیرفته شد و دوهفته‌ای هم به من جواب دادند، پیشِ آقای حسین‌زادگان رفتم که با من –با این که کتابی تا اون روز چاپ نکرده‌بودم و شناخته شده هم نبودم- رفتار خیلی خوبی داشتند. کتابم در تایمِ خیلی کوتاهی چاپ شد و بیرون اومد.


- تو زمینه پخش کتاب، از کار نشر راضی بودید؟
در زمینه‌ی پخشِ کتاب هم نمی‌تونم نظری بدم و بگم که خوب بود یا نه چون من نه پخشِ کتاب اول‌ام رو پیگیری کردم و نه پخشِ این کتاب رو پیگیری می‌کنم، این کار رو دوست ندارم.

- اون موقع آقای محمدعلی ایران بودند؟
بله، اوایل‌اش ایران بودند، بعد که کتاب من چاپ شد، ایشون دیگه نبودند

- ایشون برای چاپ کتاب شما سفارشی نکرده بودند؟
اصلاً! آقای محمدعلی اصرار داشتند که من هیچ سفارشی به کسی نمی‌کنم و هیچ‌کدومتون هم حق ندارید که توی اولِ کتابتون از من تشکر بکنید. این تاکیدی بود که همیشه به ما می‌کردند و می‌گفتند که خودتون می‌رید و ناشرتون رو پیدا می‌کنید و این‌که از من هم تشکر نمی‌کنید.

- چه‌قدر از مجموعه‌ی اول‌تون راضی هستید؟ اگه الان بود بازهم چاپش می‌کردین؟
آره چاپش می‌کردم. نمی‌گم مجموعه‌ی خوبی بود. الان که بازهم کتاب رو می‌خونم می‌بینم که یه جاهایی از کتاب زیاده‌گویی داره، یه جاهایی چیزهایی که بعدها یادگرفتم که نباید توی داستان باشه رو داره. ولی آره، اگر این داستان‌ها مربوط به الان بود، شاید دوباره بازنویسی می‌کردم و چاپش می‌کردم. این داستان‌ها رو دوست دارم با وجود اینکه می‌دونم این داستان‌ها داستان‌های خاصی نیست و خیلی دور از کلیشه نیست اما چون این داستان‌ها، "قصه" داره من رو راضی می‌کنه. این چیزی بود که آقای محمدعلی روی اون تاکید داشت. این که پرسیدین آقای محمدعلی روی چی تاکید داشت، این بود که ایشون به ما می‌گفتند که روایتی که جلوی مخاطب می‌گذارید باید داستان داشته باشه، باید تصویر داشته باشه. شما حق ندارید با زبان یا با پیچیده کردن روایت، قصه‌تون رو پیش ببرید. باید داستان داشته باشید، باید چیزی داشته باشید و در این صورت می‌تونید اون رو پیچیده‌اش کنید، می‌تونید زبانی که بلدین رو روش ارائه بدین. در مورد مجموعه‌ی اول‌ام می‌تونم بگم که –البته این فقط نظر منه- "داستان" داره.

- دقیقاً چیزی که می خواستم بگم این بود که چه توی مجموعه‌ی‌ اول‌تون و چه مجموعه‌ی دوم "قصه" و "داستان" وجود داره...وفرق بین دوتا مجموعه توی فرم‌ها و شیوه‌ی روایت‌هایی هست که انتخاب کردین و استفاده کردین...که بعداً در موردش صحبت می‌کنیم. کتاب اولتون 88 چاپ شده، درسته؟
بله 88

- به نظر من پخش اون کتاب خوب نبود، حالا شما می‌گید که خودتون هم پیگیری نکردین، اما من خودم «متولد ماه جغد» رو سخت پیدا کردم.
درسته من خودم کتاب‌ها رو از نشر ققنوس می‌گرفتم، ولی هرکس که می‌خواست اون کتاب رو بخره، هرجا که سر می‌زد می‌گفت نیست، حالا چه توی کتاب‌فروشی‌ها، چه توی شهرکتاب‌های معروف که معمولاً آدم‌ها رفت و آمد دارند. ولی احتمالاً این کتابم رو راحت پیدا می‌کنن.

- آره این کتاب دوم مربوط به نشر چشمه‌اس وپخشش عالیه و خیلی خوب و راحت همه جا پیدا می‌شه....خوب چی شد که برای دومین همکاری‌تون به سراغ نشر چشمه رفتین؟
من بچه‌های نشر چشمه رو دوست دارم، رفاقت آن‌چنانی ندارم ولی دورادور براشون احترام زیادی قائلم. مثلاً آقای یزدانی‌خرم، نقدهاش نقدهای خیلی خوبیه، خب بلاخره داستان نویسه . علت این که برای کتاب اولم به سراغ چشمه نرفتم این بود که نشر مرکز این‌قدر به من استرس وارد کرده بود که دیگه نمی‌تونستم به سراغ نشر چشمه برم چون فکر می‌کردم که چشمه هم کارِ من رو رد می‌کنه و من واقعاً دوست داشتم که کتابم چاپ بشه. نشر ققنوس، نشر عالی و فوق‌العاده‌ایه و من خیلی خوشحالم با ققنوس کار کردم و روز اولی که رفتم پیش آقای حسین‌زادگان، گفتم که من آرم این پرنده رو روی کتابهای مورد علاقه ام دیدم و خیلی دوست دارم این روی کتاب من هم باشه. نشر چشمه رو هم دوست‌داشتم. چشمه یک نشر جوونه. پرانرژیه ومن احساس نشاط می‌کنم که با چشمه کار کردم، خیلی هم برای پخش و این که چه اتفاقی برای کتاب داره می‌افته پیگیری نمی‌کنم و فقط حس خوبی به چشمه داشتم

- چشمه واقعاً نشرخوبیه و خیالت راحته که وقتی یکی می خواد کتاب رو بخونه خیلی راحت‌تر پیداش می‌کنه و خیلی راحت‌تر کتاب دیده می‌شه.
یه مسئله‌ی دیگه هم هست این که احتمالاً بقیه‌ی جاهای دنیا ناشرها خیلی حرفه‌ای‌تر به کاراشون و حمایت از کاراشون بعد از چاپ توجه می‌کنند. من اینجا هیچ ناشری رو نمی‌بینم که خیلی سنگِ کارش رو به سینه بزنه ولی چشمه بعد از چاپ، کتاب رو حمایت می‌کنه. جلسات نقد و بررسی می‌گذاره و کتاب ها رو معرفی می‌کنه، هم نویسنده رو راضی می‌کنه و هم کار رو ارائه می‌ده. مهم‌ترین اتفاق بعد از نوشته‌شدن یک کار، شیوه‌ی ارائه‌ی اونه تا چهار نفر بتونن بخونن‌اش. از این لحاظ، چشمه رو به جاهای دیگه ترجیح می‌دم.

- چشمه توی فروش کارِتون تاثیر داشت؟ یا فقط در زمینه‌ی معرفی، از اثر حمایت می‌کنند؟
همون‌طور که گفتم از فروش هیچ اطلاعی ندارم و نمی‌دونم.

- «همه چی درس می‌شه» اسفند 89 چاپ شد؟
نه، اواخرِ فروردین نود. روش خورده اسفند هشتاد و نه ولی یه سری کارایی داشت که به خاطر تعطیلات نوروز گیر کرد. یعنی چاپ شده بود ولی پخشش اواخر فروردین نود بود.

- روند چاپ «همه چی درس می‌شه» چطور بود؟ کتاب رو واسه بررسی به نشر دادین و خیلی راحت چاپ شد؟
بله بررسی شد ولی خیلی راحت نبود. برخورد یک انتشارات با یک انتشارات دیگه فرق می‌کنه. من کتاب رو بردم و کمتر از یک ماه با من تماس گرفتند و گفتند بیائید اینجا آقای یزدانی‌خرم با شما کار داره. کتابی که من اول به نشر چشمه دادم، سه تا داستان «آهو»، «زینو زینو» و داستان «همه‌چی درست می‌شه»، رو نداشت و در عوض داستانی توی اون کتاب بود که به اندازه‌ی این سه تا داستان حجم داشت؛ به اسم "قهوه‌خانه‌ی نیازبیگ". اتفاقاً اون داستان، داستانی بود که من برای اون زحمتِ زیادی کشیده بودم ولی به نظر خودم یک گیر و گرفت‌هایی داشت که من نمی‌تونستم حلش کنم و جزء خود داستان شده‌بود.اون داستان، بافت دهه‌های سی و چهل رو داشت. این سه تا داستانی که الان هست یک کمی بافت مجموعه رو عوض کرده. خلاصه این کتاب رو بردم و طی نشستی که با آقای یزدانی‌خرم داشتیم به من گفتند که زبان کار خیلی خوبه و بیشتر قصه‌ها رو دوست داشتم، اما پیشنهاد من اینه که این داستان "قهوه‌خانه‌ی نیازبیگ" رو برداری و به جای اون سه تا داستان از زمانِ حال به این مجموعه اضافه کنی. من یک کمی شوکه شدم که من این همه تلاش کردم که مجموعه یک‌دست بشه که آقای یزدانی‌خرم وقت گذاشت، با من صحبت کرد و من رو راضی‌کرد که لزومی نداره که یک مجموعه یک‌دست باشه، ولو این‌که اگر یک‌دست نباشه جذاب‌تر می‌شه، تو همین کاری که توی دهه‌ی سی و چهل کردی به زمانِ حال بیار و ببین که چه اتفاقی براش می‌افته. فکر می‌کنم شهریورِسال 88 بود که این کار رو بردم، مجموعه‌ی «متولد ماه جغد» هنوز بیرون نیومده بود؛ سه ماه بعد من این سه تا داستان رو به مجموعه اضافه کردم.

- یعنی این سه‌تا داستان رو نوشتید؟
بله نوشتم. برای این مجموعه این سه تا داستان رو نوشتم. «زینو زینو» رو داشتم ولی نمی‌دونستم که توی این کار در می‌آد یا نه. این داستان رو یک کمی تغییر دادم، اون دو تا داستان دیگه رو نوشتم و ارائه دادم که اکی شد و بعدش هم چاپ شد.

- می‌خواستم در مورد فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌تون بپرسم...
من در حدود 3 سال توی چندتا روزنامه و نشریه کار کردم.

- چه سالی؟
از سال 79 تا اواخر 83-82 که از این حرفه کسب درآمد می‌کردم یعنی شغلم روزنامه‌نگاری بود بخش ادبی هم کار نمی‌کردم. بعد از یک مدت هم خسته شدم چون هرجا که می‌رفتم یا بسته می‌شد یا مدیریت و سیاست‌کاری عوض می‌شد. بدترین چیزِ حرفه‌ی روزنامه‌نگاری برای من که با عشق روزنامه‌نگاری خوندم، با عشق سرکار رفتم و یک افق وسیعی جلوی خودم می‌دیدم این بود که توی این حرفه هیچ پولی نیست. من بعد از مدتی یاد گرفتم که از یک راه‌هایی می‌شه پول کلان درآورد ولی اون موقع دیگه اسم تو خبرنگار نبود و می‌تونستی هر اسم دیگه‌ای رو یدک بکشی و واقعاً متاسفم برای این حرفه توی ایران، چون حرفه‌ای هست که دوستش دارم، براش زحمت کشیدم و درسش رو خوندم و خاکِش رو خوردم و متاسفم چون اگه روزی به قول معروف ذهنم هنگ کنه و نتونم فیلم‌نامه بنویسم، با وجود این‌که تخصص روزنامه‌نگاری دارم نمی‌تونم برم و از این راه کسب درآمد کنم..کسب‌درآمد که هیچی، حتی بعضی اوقات که دلم برای یک مصاحبه کردن تنگ می‌شه، دلم برای خبرنوشتن از یک اتفاق تنگ می‌شه، نمی‌تونم برم این کار رو بکنم...یا باید برم و این کار رو فقط برای دلم بکنم که بازهم دلیلی نداره چون من برای دلم می‌تونم بشینم و بنویسم...واقعاً پروسه‌ی پول گرفتن از یک روزنامه یکی از سخت‌ترین، وحشتناک‌ترین و اعصاب خردکن ترین کارهاست ومن نمی‌دونم با چه فکری، چطور به خودشون اجازه می‌دن که پولِ یک خبرنگار رو 6 ماه بلوکه بکنن و اصلاً به این فکر نکنن که این آدم داره چطور زندگی می‌کنه و با پرروئی تمام بازهم ازش کار بخوان. من 9 صبح با آبدارچی می‌رفتم دفتر روزنامه، 10 و 11 شب می‌اومدم بیرون. خیلی از بچه‌ها می‌اومدن، فقط خبرِ خودشون رو درست می‌کردند، چهارتا سِرچ می‌کردن و صفحه‌شون در می‌اومد. من بیشترِ خبرهام تولیدی بود و بیشترِ وقتم با اتوبوس و مترو توی خیابونا می‌گذشت که دنبال خبر می‌رفتم، یا دنبال عکاس‌های محترم که بیان و من رو همراهی بکنن. دو روز منت‌شون رو باید کشید که بیا و یک کم وقتت رو برای من بگذار...دورانِ پرکاری بود، دوران شیرینی بود، من کلی تصویر و ایده از اون‌موقع دارم ولی از نظر مالی خیلی عذاب کشیدم و همین‌طور از نظر نوعِ برخوردی که باهام می‌شد ولی خیلی خبرنگارا را دوست دارم و آرزوی سعادت و سلامتی براشون می‌کنم.

- دوست دارید در مورد فعالیت فیلمنامه‌نویسی‌تون هم صحبت کنید که کجا و چطور کار می‌کنید؟
بزرگترین فرق سینما و ادبیات اگر از لحاظ حرفه و صنعت به اون‌ها نگاه کنیم، این هست که سینما توی ایران جائیه که تو می‌تونی توش کار بکنی و دیده بشی، تائید بشی به عنوان یک انسان، هویت انسانی در اجتماعِ کاری داشته باشی و بعد این که زندگیت هم تامین بشه...با وجود تمامِ مشکلاتی که سینما داره، با وجود تمامِ باندبازی‌هایی که توش هست، با وجود تمام سختی‌هایی که ورود بهش داره، حداقل وجودت به عنوانِ یک آدمی که حرفه‌اش رو به این عنوانِ انتخاب کرده تائید می‌شه ولی توی ادبیات، توی داستان‌نویسی، تو فقط باید عاشق باشی و حتماً باید یک شغل داشته باشی. یعنی به کسی بگی من نویسنده‌ی داستان هستم، می‌گه خوب، شغلت چیه؟ متاسفانه این یه شکاف عمیق بین ادبیات و سینما...

- یعنی سینمای ما حرفه‌ای شده، اما ادبیات نه...
من کاری به محتوا ندارم، به لحاظ صنعتی دارم می‌گم. حداقل یک سینماگر می‌تونه بگه شغل من سینماست، و من در این قسمت سینما این شغل رو دارم. ولی نویسنده‌ی داستان نمی‌تونه بگه شغل من چیه. کسی هست که داستان‌نویسه ولی شغلش تریکوبافه. داستان نویسِ خوب. کسی که وقتی داستان می‌خونه مو بر اندام من راست می‌شه این‌قدر که داستاناش فوق‌العاده‌اس. ولی کسی که تا 12 شب داره پای دستگاه تریکو کار می‌کنه دیگه جونی براش نمی‌مونه که داستان بنویسه. داستان‌نویسی رو می‌شناسم که شغلش کابینت‌سازه. داستان‌نویس می‌شناسم که راننده‌ی تاکسیه و آدم قابلِ قبولی هم هست. همه‌ی این مشاغل قابل احترام‌اند ولی جایگاه اجتماعی این فرد با این کاری که داره انجام می‌ده این نیست.

- فعالیتِ فیلمنامه‌نویس‌تون رو از چه سالی شروع کردید؟
از سال 87. خیلی اتفاقی بود. من یک دوره‌ی کوتاهی پیش آقای تقوایی می‌رفتم و توی کارگاه‌هاشون شرکت می‌کردم.

- موسسه‌ی کارنامه؟
بله. من همیشه وسوسه‌ی فیلنامه‌نویسی و فیلم‌سازی داشتم و دارم. یه دوره‌ای بود که با خودم فکرمی‌کردم وقتی کتاب‌هام رو چاپ کردم می‌نشینم و برای خودم فیلمنامه می‌نویسم. این کار رو کنار گذاشته‌بودم تا این که یک روز یه دوستِ فیلمنامه‌نویسی برای یک کار جشنواره‌ای به من پیشنهاد همکاری داد و من دیدم که چقدر از این کار خوشم می‌آد و بعد من شروع کردم به نوشتن. الان هم فیلمنامه‌ای رو تموم کردم و درحال بازنویسی‌ام که قطعاً یک کارِ سینمائی می‌شه.

- به نظر خودتون، فیلم‌نامه‌نویسی، روی کارِ داستان‌نویسی‌تون تاثیری گذاشته؟
همیشه به من می‌گفتند که اگر وارد کارِ فیلمنامه بشی توی کارِ داستان افت می‌کنی و من می گفتم که محاله همچین اتفاقی بیفته. اما من شروع به فیلمنامه‌نویسی کردم و واقعاً داستان‌نویسی‌ام افت کرد، یعنی توی یک دوره‌ای من قلمم افت کرد چون کسائی که توی کارِ فیلمنامه‌نویسی هستن می‌دونند که فیلم‌نامه‌نویسی حداقل در مرحله‌ی طرح و سیناپس به قلم فاخری احتیاج نداره و همین‌که بتونی جملاتت رو درست ارائه بدی و تصویر بسازی و طرف بفهمه که قصه چیه، کافیه.من تقریباً یک سال و نیم هیچ داستانی نتونستم بنویسم، همین رمان بود که تقریباً یک‌خط یک‌خط و دوخط دوخط جلو می‌اومد.

- مجموعه‌ی اول‌تون تموم شده بود دیگه؟
من تمام این داستان‌ها را توی کارگاه آقای محمدعلی نوشته بودم. ریز ریز بیرون دادم وگرنه همه رو همون موقع نوشتم.

- یعنی مجموعه‌ی دوم رو هم تو همون دوره نوشتین؟
بله مجموعه‌ی دوم به جز اون سه تا داستانی که گفتم رو اونجا نوشتم


- من احساس می‌کردم یکی از تفاوت‌های داستان‌های مجموعه‌ی دوم‌تون با مجموعه‌ی اول اینه که مجموعه‌دوم خیلی دیالوگ محوره -البته گفتید که داستان "همه‌چی درست می‌شه" که کاملاً بر اساسِ دیالوگ هست رو بعداً نوشتید- احساس می‌کردم که فیلم‌نامه‌نویسی روی دیالوگ‌محور بودن کارهای مجموعه‌ی دوم خیلی تاثیر گذاشته و نگاه شما رو به این فرم عوض کرده.
نه... همه‌ی داستا‌ن‌های چاپ شده ی من قبل از این بود که وارد دنیای فیلمنامه‌نویسی بشم. به نظر من بعد از یک مدت اگر آدم بدونه که می‌خواد چکار بکنه –زمان می‌بره- همه‌ این چیزها توی ذهن طبقه‌بندی می‌شه. من دیالوگ‌نویسی رو دوست دارم، حتی کارهایی که دیالوگ‌محور هستند مطابق با سلیقه‌ی منه. وقتی که توی دیالوگ‌ها، داستان باشه و دیالوگ‌ها کشدار و اضافی نباشن، من دوست‌شون دارم و به این مدل داستان‌ها علاقه دارم. شاید برخلاف چیزی که شما تصور می‌کردین، این شیوه‌ی نوشتن بود که من رو به این سمت سوق داد. شاید وقتی که دیدم می‌تونم دیالوگ بنویسم تصمیم گرفتم بیام توی دنیای فیلم‌نامه‌نویسی و واقعاً چیزی که من رو توی فیلمنامه‌نویسی نگه داشته، دیالوگه. چون سخت‌ترین کار توی نوشتنِ فیلمنامه، دیالوگ‌نویسیه و من خیلی راحتم توی نوشتن دیالوگ. من هرچیزی که می‌گم به کارگاه برمی‌گرده و این کشفِ آقای محمدعلی بود و شاید جالب باشه براتون بگم که هیچ شکافی بین مجموعه‌ی اول و مجموعه‌ی دوم من وجود نداره و من تمام این داستان‌ها رو باهم نوشتم، یعنی دو هفته بعد از این‌که یک داستان عاشقانه رو نوشتم، داستانِ "سیبیل غلام‌خان" رو نوشتم، یعنی این دو وجه شخصیت خودم توی داستان‌نویسی بود. الان هم، چه داستانی که دارم می‌نویسم، چه رمانی که روش کار می‌کنم، چه فیلمنامه‌هایی که می‌نویسم باهم متفاوتند. مثلاً گاهی یک فیلم‌نامه‌ی خشن و مردانه‌ کار می‌کنم و گاهی یک داستانِ عاشقانه که اشک آدم رو درمی‌آره. به نظر من این‌ها چیزهایی هستند که در وجود هر نویسنده‌ای زندگی می‌کنند و فقط آدم باید بتونه این‌ها رو تفکیک بکنه.

- ولی مجموعه‌ی دوم‌تون فضاهای خیلی مردونه‌تری داره. خودتون قبول دارید؟
قطعاً!


- خوب چرا به سراغ همچین فضاهایی رفتین؟ علاقه صرف بود یا یک نوع کارگاهی و زورآزمایی با موضوعات متفاوت؟ محوریت چند تا از داستان‌هاتون با کلاه‌مخملی‌های قبل از انقلابه. دلیل علاقه‌تون چیه؟. اون فضاها رو دوست دارید یا نگاهِ جدید به اون فضاها رو دوست ‌دارید یا...؟
نگاهِ جدید به اون فضاها رو که دوست دارم . چیزی که در مورد خودم می‌تونم بگم –نمی‌دونم در مورد همه هم همین‌طوره یا نه – ولی من واقعاً وقتی که داستان می‌نویسم اصلاً نمی‌دونم که چی می‌خوام بنویسم. یعنی داستان تکلیف خودش رو برای من روشن می کنه. اولین داستانِ این مجموعه، داستانِ "سیبیل غلام‌خان" بود. من هر هفته که از کارگاهِ آقای محمدعلی بیرون می‌اومدم به خودم وقت می‌دادم تا هفته ی دیگه یک داستانِ دیگه بنویسم. یک روز از کارگاه بیرون اومدم و دیدم که هیچ ایده‌ای ندارم. شروع کردم به راه رفتن توی خیابون ظفر، رسیدم به اتوبان مدرس و همین‌جور تا جایی که می‌شد پیاده راه رفت، راه رفتم و شروع کردم با خودم حرف زدن. سه تا جمله‌ی اول این کار اومد که "راستشو بخوای واسه لوطی دم خط افت داره اصلاً قلم ورداره و ..." داشتم این‌ها رو به خودم می‌گفتم، بعد این‌ها رو نوشتم و خودش کم‌کم تبدیل به داستان شد. فقط وقتی که داشت به نیمه می‌رسید با خودم گفتم که یک قصه‌ی جاهلی، لمپنی‌یه که هزارتا نمونه‌اش رو دیدی و بهترین نمونه‌اش هم "داش‌آکله" که تو به گردِ پاش هم نمی‌رسی. یه اتفاق دیگه‌ای باید واسه این کار بیفته که توی کارهای دیگه نبوده. بعد رسیدم به این پایان‌بندی.
این داستان رو توی کارگاه خوندم و بعد بچه‌ها برای من دست زدند و آقای محمدعلی خیلی خوشش اومد و شروع کرد، کتاب‌های مختلف رو به من معرفی کردن. کاری که کارگاه و آقای محمدعلی با من کرد این بود که من رو به سمتِ کتاب خوندن سوق داد. در کنارِ این داستان‌ها من داستان‌های دیگه هم می‌نوشتم –بیشتر، داستان‌های زنانه- ولی به خاطر تائیدی که از کارگاه گرفته‌بودم و به خاطر هدایتی که آقای محمدعلی کرد شروع کردم به کار کردن روی این چندتا داستان. کار از داستان "سیبیل غلام‌خان" شروع شد. من رفتم و توی کتابخونه‌ی ملی و کتابخونه‌ی مجلس عضو شدم و هرچی کتابِ جاهلی-لمپنی که به شکل داستان دراومده بود مثل کتابِ "طوطی" رو خوندم. بعد احساس کردم که باید دایره‌ی واژگان‌ام رو قوی‌تر کنم و در این مورد کتابِ آقای نجفی "فرهنگ عامیانه" خیلی به دادم رسید، یعنی من تقریباً می‌تونم بگم که این کتاب رو نه به عنوان یک فرهنگ لغت بلکه به عنوانِ یک کتاب، ورق به ورق خوندم و از توی اون لغت استخراج کردم و گاهی برای لغت‌ها داستان نوشتم. نه فقط داستان‌های این کتاب. من داستانک‌هایی دارم که بر اساس این لغت‌ها نوشته‌شده. روی این مجموعه من کارِ ویژه‌ای کردم، یعنی جدا از حسم بود و من دوست‌داشتم برم و این کلمات و این فرهنگ رو کشف کنم. برای بازنویسی همه ی تلاشم رو به خرج دادم. شما اگه ورژن اول داستان "سیبیل غلام‌خان" رو با این داستانی که الان چاپ شده مقایسه کنید متوجه می‌شید که فقط اسمشون با هم مشترکه.

- یعنی هر هفته خونده می‌شد و نظرات باقی شنیده می‌شد و تغییر می‌کرد تا به این‌جا رسید؟
بله. هم "سیبیل غلام‌خان" و هم بقیه‌ی داستان‌ها. البته بقیه‌ی اون داستان‌ها آگاهانه نوشته شد. مثلاً این‌که من تصمیم گرفتم در مورد مراسم جن‌گیری داستان بنویسم و رفتم توی کتاب‌خونه‌ی مجلس و در مورد این مبحث سِرچ کردم. بعد سوژه رو انتخاب کردم و روش کار کردم. اما روی سوژه‌ی داستان‌های دیگه‌ام و حتی رمانم کار نکردم، حس‌ام رو نوشتم و بعد احساس کردم این حس تبدیل به این سوژه شده و بعد در میانه‌‌ی کار به داستان رسیدم و بعدش رفتم و تحقیق کردم که برای این‌که این حس بتونه منطقی‌تر، روان‌شناسانه‌تر، با ابعاد اجتماعی درست‌تر مطرح بشه باید چکارش کرد. ولی این مجموعه رو نه.

- در مورد خودِ داستانِ"متولد ماه جغد" هم تحقیقات کردین؟
در مورد این داستان می‌تونم بگم که من یک زمانی توی یک NGO با یک آدمی آشنا شدم که این مشکل رو داشت و در واقع شخصیتی که توی این داستان هست، اون آدمه. من خیلی گارد داشتم نسبت به این آدم؛ گاردی که فکر می‌کنم همه‌ی آدم‌ها دارن. توی فیلم‌های سینماییِ ما این آدم‌ها رو مسخره‌کردند. توی خیلی از فیلم‌های سینمایی هالیوود و اروپا هم، این کار رو کردند. مشکلی هم نیست ولی برای ما این دیدگاه بوجود اومده که این آدم‌ها به طور ذاتی مسخره‌ان. من هم وقتی با این پسر آشنا شدم توی دلم به اون می‌خندیدم. لباس پوشیدنش برام جالب بود و مدل حرف زدنش و می‌دیدم که یک‌سری از رفتارهای اون چقدر از من زنانه‌تره. بعد از مدتی که گذشت و من با این آدم صحبت کردم، دیدم که چقدر ابعاد انسانی توی این آدم وجود داره و من با خودم گفتم که تو چه حقی داری که به یک انسان به چشم یک مضحکه نگاه می‌کنی. رابطه‌ام رو باهاش بیشتر کردم. بهرامِ این داستان همون دوست خودمه، البته اون هیچ‌وقت خودکشی نکرد ولی بارها در موردش حرف زده‌بود. من با این آدم‌ها بیشتر گشتم و بیشتر دیدمشون و هنوز هم نوشتن در مورد انسان‌هایی که مشکلات جنسیتی دارند من رو وسوسه می‌کنه و به ذهن من تلنگر می‌زنه و من یک روزی باید این سوژه رو تموم کنم و به آخر برسونم. من خودم رو موظف می‌دونم بنا به دوستی که با این آدم داشتم روی این مسئله کار کنم چون همه‌ی آدم ها فرصت آشنایی و رفاقت با همچین آدم‌هایی رو ندارند...

- من فکر می‌کنم این داستان قابلیت این رو داشت که خیلی مفصل‌تر و خیلی طولانی‌تر از این بشه و روی قصه‌اش بیشتر کار بشه. جدای این بهترین داستانِ اون مجموعه‌تون بود...
آره همون‌طور که گفتم این قصه برای من تموم نشده و من شاید خیلی زودتر از رمانم اون رو ارائه بدم. در قالب یک فیلمنامه و احتمالاً شما اون رو در فرمت فیلم خواهید دید و من الان بیشتر وقتم رو دارم روی این قضیه می‌گذرونم.

- این موضوعات ممیزی نداره؟
خیلی سخته ولی می‌شه از ممیزی‌اش گذشت، یعنی همون‌طور که توی ارشاد این داستان مشکل ممیزی پیدا نکرد.

- یعنی هیچ مشکل ممیزی پیدا نکرد؟
نه، هیچ مشکلی. هیچ‌کدوم از داستان‌های من هیچ مشکلی پیدا نکرد، فقط داستان "همه‌چی درست می‌شه" اصلاحیه خورد و خیلی ببخشید چون اون داستان ادبیات لمپنی داشت زیرِ 18-17 تا کلمه‌ی "گُه" خط کشیده‌بودند.

- همه رو حذف کردند؟
بله، همه رو. همه‌ی فحش‌ها رو حذف کردند، هر فحشی، حتی فحشی که بچه دبستانی‌ها به هم می‌دن.

- یعنی بقیه‌ی داستاناتون مثل "اعدامی" و "متولد ماه جغد" از نظر مضمونی به مشکل نخوردند؟
من خیلی نگرانِ "اعدامی" بودم. چون داستانی بود که زمانی بیرون اومد که موضوعش رو می‌شد به هرچیزی تعمیم داد.

- شبیه‌سازی زمانی بود دیگه؟
آره دقیقاً! من نگران بودم، در صورتی که هیچ مشکلی پیدا نکرد و خیلی راحت از ارشاد بیرون اومد. مجموعه‌ی اولم حتی اصلاحیه‌ام نخورد...

- جالب بود! من با امیر حسین (یزدان‌بد) هم که صحبت می‌کردم می‌گفت که کارش اصلاً ممیزی نخورده‌بود. به نظرتون این تاثیراتِ جمع‌خونیه؟
ممکنه تاثیراتِ جمع‌خونی باشه، بعید نیست. ببینید من الان خودم حس می‌کنم که یک‌سری اصولی رو کشف کردم که کارم ممیزی نخوره... فکر می‌کنم امکان‌پذیره و این خیلی حرف درستی نیست که منِ نوعی داستان‌هام رو منتشر نمی‌کنم به خاطرِ مشکلِ ممیزی...من خودم داستان‌هایی دارم که اصلاً ممیزی رو توش رعایت نکردم و اصلاً نمی‌تونی ارائه‌اش کنی و من قصدِ چاپ کردن اون‌ها رو نداشتم ولی همون سوژه رو من می‌تونستم جورِ دیگه و از یک زاویه‌ی دیگه نگاه کنم تا بتونم چاپش کنم. ممیزی چیزِ اصلاً خوبی نیست ولی در عین حال این هم خوب نیست که یک نویسنده بگه من در موردِ فلان ایده نمی‌نویسم چون به ممیزی می خوره. فعلاً ما توی این جامعه داریم زندگی می‌کنیم و می‌خوایم بنویسیم و کار کنیم و اثرمون رو ارائه بدیم.

- پس به نظر شما یک سوژه‌ی مورد دار رو هم می‌شه بهش پرداخت..
به‌نظرِ من مورد دارترین سوژه‌ها رو هم می‌شه کار کرد، کافیه که یک‌ذره روی زاویه‌ی دیدت دقت کنی...سخته ولی بهانه‌ی خوبی برای ننوشتن نیست...همین الان سینما می‌ریم و می‌بینیم که توی یک فیلم چه اتفاقی داره بین آدما می‌افته ولی می‌بینیم که از کنارش آروم گذشته و از ممیزی هم رد شده...چاره‌ای نداریم جز این.

- آخه من فکر می‌کنم که ممیزی ایران خیلی بی‌حساب و کتابه و واقعاً خیلی سخته که بخوایم بگیم ما چه‌جوری عمل کنیم که به ممیزی نخوریم. من الان احساس می‌کنم همون‌طور که ناشرا خیلی ترسیده‌ان، خودِ نویسنده‌ها هم ترجیح می‌دن که سراغِ موضوعِ مورد دار نرن. چرا؟ چون ممکنه به مذاق اون آدمی که نشسته و بررس ارشاده خوش نیاد. من فکر می‌کنم که این‌قدر ریسک بعضی موضوعات بالا هست که کسی سراغ این موضوعات نمی‌ره و ما الان می‌بینیم که تمامِ ادبیاتمون تبدیل شده به یک‌سری موضوعات عادی و دم دستی با اتفاقات معمولی، به همین خاطر من میام و روی این دوتا داستان انگشت می‌گذارم، چون این دوتا داستان موضوعات خاص‌تری داره و با جریانِ داستان‌نویسی که امروز مرسوم شده، یک‌کمی متفاوته.
آره ولی من باز هم بهتون می‌گم که دلیلی نداره ما بگیم کار نمی‌کنیم به خاطرِ این‌که به ممیزی می‌خوره. داستان‌های امروز ما معطوف شده به رابطه یک زن و یک مرد. ارتباط‌هایی که هیچ اصول و چارچوبی نداره. یا آدم‌های غمگینی که دچار بحران‌های فلسفی هستند. اکثر داستان‌ها با یک شیوه‌ی آمریکایی هم می‌خواد بیان بشه. همه تلاش می‌کنند که زبان سردی داشته باشند... یک زمانی تبِ کارور همه رو گرفت، خوشبختانه حالا ادبیات داره یک تکونی می‌خوره –در موردِ نویسنده‌های جوون دارم صحبت می‌کنم- به نظر من این هیچ ربطی به ممیزی نداره. شما ببینید توی آزادترین کشورهای دنیا روی هر سوژه‌ای کار می‌شه و برای ایران هیچ ممیزی نداره. ما ذهنمون رو معطوف کردیم روی کلیشه‌ها و برای خودمون کلیشه ایجاد می‌کنیم. یکی می‌آد یه کاری می‌کنه، بعد می‌بینن که این کار از ارشاد رد شده، چهار نفر هم خوششون اومده دیگه همه می‌رن و همون کار رو می‌کنن. کارِ خلاقه کردن سخته.

- ببینید من بحثم اینه‌که می‌گم چون ارشاد و ممیزی قانونِ خاصی نداره، الان جوری شده که منِ نوعی می‌ترسم برم سراغِ موضوعِ ریسک‌دار و شما حق نمی‌دین به نویسنده‌ای که بترسه در موردِ مشکلاتِ جنسیتی کتاب بده بیرون؟احتمالِ زیاد مجوز نمی‌گیره. برای ناشر هم سخت شده که بخواد این نوع کتاب رو ارشاد بفرسته.
نه من به نویسنده‌ای که می‌تونه این کار رو بکنه و نمی‌کنه اصلاً حق نمی‌دم.

- درسته این کار رو انجام می‌دن و باید هم انجام بدن ولی خوب این کار مجوز نمی‌گیره.
نهایت، اینه که این کارِت مجوز نمی‌گیره. مگه قراره هیچ‌وقت، دیگه کار نکنی... جالبه... من هیچ‌وقت ذهن خودم رو به هیچ ممیزی معطوف نکردم، هرچی به ذهنم رسیده نوشتم و تا حالا هیچ‌کس به من نگفته که داستانت موردِ ممیزی داره...

- پس اینایی که الان ممیزی می‌خورن به خاطرِ چیه؟
ببینید من نمی‌دونم و نمی‌تونم حکم بدم...

- همین داستان‌هایی که می‌گید چاپ نمی‌شن به خاطر ممیزی...
ببینید من الان حرفی بزنم ممکنه به کسی بر بخوره به همین خاطر سلیقه‌ی خودم رو می‌گم. به نظر من ولنگاری در متن با اشاره به موضوعاتی که شما اسمش رو می‌گذارید ممیزی فرق می‌کنه. ما می تونیم انرژی که روی ولنگاری می‌گذاریم –که شاید ولنگاری هم نباشه، راحت حرف زدن باشه. ما توی دنیا مارکی دوساد رو داریم که سبک نوشتاریش همینه-...

- شما خیلی دارید دستِ بالا می‌گیرید. خب معلومه که کسی نمی‌تونه مثل مارکی دو ساد بنویسه، ما صحبتمون سر مسائل خیلی جزئی‌تره.
نه! من می‌گم این هم یک سبکه و «ساد» هم یک فیلسوفه برای خودش. اگر می‌گم ولنگاری، منظورم این نیست که این کلمه رو بخوام محکوم بکنم. من خودم رو به عنوانِ آزاده محسنی می‌گم. من انرژی‌م رو بیشتر صرف داستان می‌کنم. سعی می‌کنم اون قسمت‌هایی که مجبور به خودسانسوری می‌شم رو جوری هدایت بکنم که به مشکل نخورم و بیشتر وقتم رو صرفِ سوژه و پردازش سوژه‌ام بکنم و بخش کمتریش رو صرف تصاویری از این آدمی که مورد ممیزی داره. توی داستان "متولد ماه جغد" به پنجاه تا تصویر فکر کردم، تصاویرِ عجیب و غریب تا این‌که به این تصویر رسیدم که بهرام لباس عربی بپوشه و برقصه... و این دراومد و تصویر هم تصویری هست که شاید یک نفر بگه: اِ این چه جوری از ارشاد رد شد؟! ولی رد شد. به نظر من راهکار وجود داره. همه‌ی این‌ها رو گفتم که به این نقطه برسم که به نظرم وجودِ ممیزی در ایران دلیل نمی‌شه که ما سراغِ سوژه‌های بکر نریم واین توجیه از نظر من برای هیچ نویسنده‌ای پذیرفته نیست. این هم اضافه کنم که من دوستانی دارم که اون‌ها کتاب‌هایی دارند که من بسیار این کتاب‌ها رو دوست دارم و خیلی متاسفم که کتاب‌های اون‌ها بارها از ارشاد جوابِ منفی گرفته و چاپ نشده و هیچ راهکاری هم برای اون کتاب‌ها به ذهنم نمی‌رسه. ولی در موردِ خودم سعی دارم که یک چارچوبی رو در نظر بگیرم و خوب این چارچوبا جواب داده تا حالا...

- حذف اون کلمات به داستانتون لطمه نزده؟
حذف اون کلمات رو من به کمک دوستی که خیلی روی کلمات مسلط بود انجام دادم و نه لطمه‌ای نزده...

- منظورتون اینه که جبران شده و از این متن جدید راضی‌تر هم هستین؟
آره جبران شده... قطعاً اگه خودِ اون کلمات بود بهتر بود ولی درستش کردم و از این کلمات جایگزین هم راضیم. یه چیزی یادم اومد بگم که به نظرم لکه‌ی ننگ کتاب "همه‌چی درست می‌شه" است: یه نقدی نوشتن روی داستان "زینو زینو"‌ی من، یه آقایی به اسم امید بنکدار و یک جمله از اون داستان رو برداشتن و نوشتن کسی که نمی‌تونه یه جمله درست بنویسه بهتره نویسندگی رو ول کنه...(نقل به مضمون)
من واقعاً متاسفم... دو خط من شده یک جمله و این جمله از زیر دست ویراستارِ و خود من هم در رفته.

- یعنی دو تا جمله بوده و تبدیل به یه جمله شده؟
دوتا جمله وسطش کنده شده و چسبیده شده به همدیگه و یه چیز بی‌معنی از آب دراومده. شاید تنها جایی که کتاب من آسیب دید توی ویرایش و توی نسخه‌خوانی و این‌ها این بود و من واقعاً یک جمله‌ی آبرو‌بَر دارم توی کارم...


- تو چه مرحله‌ای این مشکل پیش اومده؟ ویراستاری؟
والله من نمی‌دونم...

- خودتون که این‌جوری به ناشر ندادید؟
من این‌جوری ندادم ولی گویا نسخه رو که برای بارِ آخر به من دادن، از زیر دستم در رفته

- پس حتما موقع تجدید چاپ این‌رو درست می‌کنید؟
قطعاً! یعنی من همین الانم تمام کتاب‌هایی رو که هدیه دادم، با خودکار درستش کردم. جالبه.امیدوار بودم هیچ‌کس نبینه این‌رو، بعد دیدم نشستن و یه مقاله‌ای درمورد این جمله نوشتن. خیلی من شرمنده شدم.

- نظرتون درمورد ادبیات نسل چهارم که حالا هم‌سن‌های خودتون می‌شه چیه؟ بچه‌هایی که دارن کار می‌کنند و خیلی‌هاشون متولد 57-56 هستن و خیلی‌ها از این کارگاه‌های داستان‌نویسی بیرون اومدن؟ چه جوری می‌بینید؟ اصلاً علاقه‌ای دارید به کتاب اولی‌ها؟
آره من دوستشون دارم و کتاب‌هاشون رو می‌خونم...لااقل در یک مقطع بین سال‌های 88 تا اواخر 89 که خودم قرار بود کار چاپ کنم، بیشتر کتاب‌اولی‌ها و تمام کارهایی که چشمه منتشر کرده بود رو خوندم. بین همه‌ی کتاب‌هایی که خوندم، دو-سه‌تاش نظرم رو جلب کرد و حس کردم یه اتفاقی داره برای ادبیات می‌افته.

- کدوم کتاب‌ها؟
خیلی ها به دلایل مختلف، شاید حضور ذهنم الان خوب نباشه ولی اسم چندتایی یادم میاد مثل ابر صورتی، شاخ، من از چهارده سالگی می ترسم، کار خیلی خوب آقای ربی، برو ولگردی کن رفیق و پرتره ی مرد ناتمام کار هم کلاسی ام آقای یزدان بد
من علیرضا محمودی رو به خاطر کتابش پیدا کردم و باهاش توی روزنامه‌ی شرق یک مصاحبه دارم...کتاب "شاخ" آقای هوشمندزاده رو هم خیلی دوست دارم. من واقعاً به‌خاطر نوشتن این کتاب به ایشون حسودیم شد و خیلی عالی بود...

- متاسفانه این کتاب جمع شد و ممیزی بعد از یک چاپ دوباره یقه‌ش رو گرفت.
آره... من این سه تا کتاب رو خیلی دوست داشتم. در مقابل اینها نویسنده هایی هم هستن که به دانش نظری متکی هستن و ذوق و قریحه ی لازم رو برای نوشتن داستان ندارن و آدم متاسف می شه که چرا به جای نقد داستان می آن سراغ داستان نویسی و با داستانهای رنگ و رو رفته و تکراری خودشون و مخاطب رو خسته می کنن و انرژی شون رو هدر می دن.

- یعنی از نشرهای خوب هم همچین چیزی بیرون می‌آد؟
آره...من توی نشرهای خیلی خوب کتاب‌های خیلی بد دیدم که نمی‌دونم این کتاب‌ها چرا چاپ شدن...به نظر من یک‌سری آدم، تئوریسین هستنند، نظریه‌پردازند و علاقه‌مند به نوشتن، به کارگاهِ داستان می‌آن و فکر می‌کنن که با تئوری‌های ذهنی‌شون می‌تونند داستان بنویسند، در صورتی که این‌جوری نیست. همون‌جوری که به سراغ تئوری رفتن و یاد گرفتن اون و بیان‌کردن‌اش به یک قریحه‌ای نیاز داره، داستان‌نویسی هم به یک قریحه نیاز داره

- برمی‌گردیم به مجموعه‌ی "همه‌چی درست می‌شه". شما موقع نوشتن این داستان‌ها که به گفته‌ی خودتون تحقیق و مطالعه‌ی زیادی هم در موردشون انجام دادید، نگران نبودید که به سراغ دوره‌ای می‌رید که شاید دغدغه‌ی خیلی از آدم‌ها نباشه؟ اصلاً "دغدغه" رو توی کار قبول دارید؟ دغدغه‌ی جامعه رو داشتن؟
موقع نوشتن داستان‌ها به این فکر نمی‌کردم که بازخوردی رو که می‌خوام، نگیرم. یعنی اصلاً بازخورد برایِ من مهم نبود. خود این کار برام مهم بود و دغدغه‌ی من شده بود. نه به چیزی که شما می‌گید فکر نکردم و بیشتر بر اساسِ اشتیاق خودم پیش رفتم و در مرحله‌ی تحقیق و نگارش، اشتیاق بود که من رو جلو می‌برد. شاید توی مرحله‌ی بازنویسی و ویرایش و چاپ بود که به این مسائلی که شما می‌گید فکر کردم

- الان این نقدهایی که به کتابتون می‌شه، که این مسائل دغدغه‌ی جامعه و انسانِ امروز نیست براتون اهمیت داره و روی کارِ بعدی‌تون تاثیری می‌گذاره؟ به خاطرِ این مسئله نیست که می‌گید، دیگه به سراغِ این ادبیات نمی‌رم؟
نه اصلاً به این خاطر نیست. این کاری بود که من باید انجام می‌دادم و تمومش کردم. همون‌طور که گفتم سوژه‌ی داستان "متولد ماه جغد" سوژه‌ای هست که هنوز برای من تموم نشده. مطمئن باشید که وقتی می‌گم سوژه‌ای برای من تموم شده یعنی این‌که من دیگه به سراغِ این سوژه نمی‌رم. این که از "دغدغه" صحبت می‌کنید، باید بگم که زندگی توی بافت‌های سنتی و این‌جور آدم‌ها همیشه برای من جالب بودند، همیشه یک گوشه از ذهن من بودند. این‌هم بگم که من یک مادربزرگی داشتم که نمونه‌ی یک زن سنتی بود و بسیار باهوش بود و بسیار آدمِ جسوری بود و کارهای عجیب و غریبی می‌کرد ولی نگاهش در حدِ تهرانِ قدیم بود. مادربزرگ من قصه‌گوی شیرینی بود -اگر من این قریحه رو از کسی به ارث برده باشم حتماً از اونه- هیچ‌وقت برای من افسانه تعریف نمی‌کرد. همیشه قصه‌ی آدم‌ها رو می‌گفت. مثلاً قصه‌ی تشییع‌ جنازه‌ی مهوش، قصه‌ی شعبون بی‌مخ، قصه‌ی طیب. محلی هم که زندگی می‌کردیم همون حوالی بود...

- ما نمونه‌های خوب از این‌نوع داستان‌ها زیاد داریم...رمان "طوطی" ، فصل "اکبر شیراز" از رمان "سفرشب" یا "داش‌آکل" یا حتا کرامتِ داستان "تهران شهر بی‌آسمان" آقای چهلتن.
آره ولی در مورد "طوطی" من می‌تونم بگم که یک جاهایی این‌قدر زیاده‌گویی هست که داستان از دست رفته. اگر چیزی من رو جلب کرد این بود که دلم می‌خواست این فضا رو بشناسم. یه چیزی بگم که توی بقیه ی مصاحبه‌ها هم گفتم. این کشف منه و نمی‌دونم به کارِ آدمِ دیگه‌ای هم می‌آد یا نه: واقعاً کشف کردنِ دیالوگِ عامیانه و تلاش برای دیالوگ عامیانه‌ی درست نوشتن، نویسنده رو نجات می‌ده و توی دیالوگ نویسی معجزه می‌کنه...

- می‌دونید بحث من چیه؟!...من این حرف‌تون رو کاملاً قبول دارم. الان کسی "طوطی" و "سفرشب" رو بخونه تعجب نمی‌کنه چون متعلق به دوره‌ی خودشون هستند. شما می‌تونستید از گفتارِ الواتِ امروزی استفاده کنید. فضای آثار شما انگار که ادای دینی به گذشته‌هاست.
بحث ادایِ دِین به کنار...مسئله‌ای بود که برای من جالب بود. الواتِ الان برای من خیلی جالب نیستند، اون‌ها برام جالب‌تر بودن چون برای زندگی‌شون اصولی داشتند. چیزی که بیشتر از همه‌ی این‌ها برایِ من جالب و لازم بود و نمی‌دونم چه‌قدر تونستم توی کارم به اون بپردازم: من دلم می خواست داستان‌ها رو توی اون زمان بنویسم ولی با یک تفسیر تازه. شاید این‌قدر این زبان من رو مقهور خودش کرد که نتونستم ایده‌ام رو درست اجرا کنم. من "سیبیل غلام‌خان" رو نوشتم که اشاره بکنم به اون پارچه‌های تکیه و قضیه‌ی امام‌زاده‌سازی یا مثلاً داستان "جن‌گیری" رو نوشتم تا برسم به اون غیژغیژ آخر و بگم که این خرافه داره ساییده می‌شه روی روح ما و هنوزم ادامه داره. "فتح الله‌خان" رو نوشتم که زن رو بیارم توی زورخونه و خواستم یک کارِ جدید بکنم و نظرم خودم رو نسبت به این مسائل بگم. یه جورایی سعی کردم با خود کلیشه کلیشه رو بشکنم و نگاه جدید رو وارد داستانم کنم.

- یعنی یک نگاهِ امروزی بیارید توی داستان‌ها و سوژه‌های قدیمی؟
می‌خواستم نظر خودم رو به عنوان نویسنده بیان کنم که چه قضاوتی دارم نسبت به این فضا و آدم‌ها. چون همیشه این آدم‌ها، آدم‌هایی بودند که توی چارچوبِ خودشون مطرح شدند، چه تویِ "طوطی" و چه فیلم‌هایی که نشون داده شده. البته در کل همه‌ی این حرف‌ها بهانه است و واقعیت این است که این زبان برای من جذاب بوده و هست و اصلاً پشیمون نیستم که روی این زبان کار کردم.

- در موردِ اون داستانی که حذف کردین صحبت کنید. چرا سعی نکردید اون داستان رو ادیت و بازنویسی کنید و به اون چیزی که دوست داشتید برسونید، چون سه ماه هم برای این سه تا داستان وقت گذاشتید. چرا سعی نکردید مجموعه رو یک‌دست بکنید؟
من اون‌موقع حرفِ آقای یزدانی‌خرم رو پذیرفتم. چون من تلاش کرده بودم که مجموعه‌ی یک‌دست بیرون بدم و اون یک داستانم، داستانی بود که بیشتر از همه براش زحمت کشیده بودم. این داستان تقریباً نثر مسجع داشت و توی اون از تکنیک نقالی استفاده شده‌بود و من برای درآوردنِ ریتم نقالی خیلی زحمت کشیده بودم. خودم نقالی کرده بودم و از هیچ نقالی، تقلید نکرده بودم. من از چندتا کتابِ خطی و قدیمی، نقالی استخراج کرده‌بودم و برای نقالی‌ام، قصه درست کرده بودم. این قصه رو خیلی دوست داشتم ولی همون طور که گفتم چندتا گیر و گرفت داشت که یک‌جورایی به دل خودم نمی‌نشست شاید می‌شد روش کار کرد ولی حرفِ آقای یزدانی‌خرم رو پذیرفتم و داستانی هم که انتخاب کردم از اون مجموعه بیرون بکشم همون بود. شاید بعداً روی اون داستان کار بکنم. ولی الان پشیمون نیستم و به نظر من هم زیاد مهم نیست که مجموعه یک‌دست نباشه. مثلاً یکی از مجموعه داستان‌هایی که من ستایش‌اش می‌کنم "دشت مشوش" هست و داستان‌هاش هم به همدیگه ربطی نداره و یکی از بهترین مجموعه داستان‌های دنیاست.

- از ویراستاری کارتون در مجموع راضی بودید؟
من برای ویراستاری خیلی احترام قائلم. من کتابِ اول‌ام در ابتدا به هزینه‌ی خودم ویرایش شد و مطمئناً ققنوس هم اون رو به دست ویراستار داد. کتابِ دوم‌ام رو محمد شریفی –دوست عزیزم- خیلی محبت کرد و ویرایش کرد البته نه ویرایش شکل . اون من رو با مقوله‌ی جالبی آشنا کرد به اسم ویرایشِ محتوا. داستان "اعدامی" یک صفحه‌ی آخرش حذف شد و به نظر من اینجایی که الان داستان تموم شده، پایان داستان نبود. داستان که اینجا تموم می‌شد کات می‌خورد و به صحنه‌ی بعدی می‌رفت، اون‌جا مرادِ مش‌رمضون جلوی درِ زندان بود و ... آقای شریفی به من گفتند همینجا تمومش کن و من قبول کردم و الان می‌بینم که خیلی بهتر شده. توی چندتا داستان دیگه هم یک سری حذفیات داشتم به راهنمایی ایشون که فکر می‌کنم نتیجه‌ی خیلی خوبی داشت. آقای شکرالهی هم در آخر، لطف کردن و ویرایشِ معمول خودشون رو انجام دادن . به نظر من ویراستاری خیلی برای داستان لازمه و ویرایش سرنوشت داستان رو تغییر می‌ده

- متشکرم خانم محسنی. من دیگه صحبتی ندارم. اگه صحبتی مونده خودتون بفرمائید.
نه صحبتی ندارم. خیلی خوب بود و خسته نباشیدو براتون آرزوی موفقیت دارم

با تشکر از شما که وقتتون رو به من دادید
سینا حشمدار
عکاس امیر معدنی‌پور
با تشکر از مینا حسین‌نژاد



موضوع مطلب : گفتگو / آزاده محسنی / همه چی درس میشه

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ
محمدجوادنصریان
.: Weblog Themes By SlideTheme :.