این مجموعه شامل هفت داستان است: آدم برفی‌ها، قاب زرد، ماتریس‌ها، حیرانی، زیبا، مرد مُرد و قربانی. چیدمان‌ داستان‌ها به نوعی است که از فضای شهری و آپارتمانی شروع شده، ما را از این فضا دور کرده و در انتها به فضای بومی می‌رساند. در اکثر داستان‌های این مجموعه، نویسنده زبان را به خوبی در کنترل خود گرفته و توانسته زبانی با شخصیت مستقل برای هر داستان خلق کند. زبان که باید به مثابه ظرفی باشد این‌بار خود تابع مظروف است: سوژه داستان

«آدم برفی‌ها» حکایت زنی است مانند برخی آدم‌هایی که اطراف‌مان زیر فشار‌های اجتماعی- اقتصادی، انگشت حساب و ‌کتاب‌شان تیر می‌کشد و بی‌صدا آب می‌شوند. گرچه لحن داستان محزون و فضا سیاه است ولی نویسنده سیاه‌نمایی نمی‌کند. دیالوگ‌های موجز، فضاپردازی قابل قبول و گره‌‌گشایی پایانی از ویژگی‌های مثبت آن است؛ هرچند، داستانی نیست که در خاطر بماند.

«قاب زرد» داستانی است استوار بر پایه زبان. داستان قاب عکسی روی دیوار زندگی آپارتمانی است و لکه‌هایی نمادین بر پیراهن مرد، که روابط را تهی می‌کند و کاری هم از دست قاب‌های نو بر نمی‌آید. در اواخر داستان سیر منطقی کمی دچار تزلزل می‌شود ولی ذهن پریشان راوی، دست نویسنده را باز گذاشته تا خواننده را بین عینیت و ذهنیت به شک بیندازد.

در «ماتریس‌ها» با تنها راوی اول شخص کتاب روبه‌رو می‌شویم که


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

ارنست همینگوی در داستان «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» دو آدم را کنار هم می‌گذارد. زندگی یکی را تصویر می‌کند، دیگری این تصویر را می‌بیند و احساس همدردی می‌کند و همین احساس سبب می‌شود تا به تنهایی خود، آگاهی ترحم‌انگیزی پیدا کند. نویسنده دوربین خود را از پیرمرد کافه‌نشین می‌گرداند و پیشخدمت را زیر دید آن می‌گیرد و بدین وسیله کنش داستان را به سوی این آگاهی پیش می‌برد. پیشخدمت جوان، که همینگوی بدون وجود او نمی‌تواند کنش داستان را بپروراند، ذاتاً آدمی پرداخت‌نشده است که در داستان‌ای به این کوتاهی جا دارد چنین باشد.

اگر چند سطر نخست را کنار بگذاریم، بجاست که داستان را سه بخش کنیم. یا از نظر استعاری این نمایشنامه‌ی کوتاه را سه پرده‌ای بدانیم. هنگامی که پیرمرد کافه را ترک می‌گوید، بخش نخست داستان به آخر می‌رسد؛ با جدا شدن پیشخدمت جوان از داستان، بخش دوم تمام می‌شود و بخش سوم تا پایان داستان ادامه می‌یابد. چند سطر اول نوعی مقدمه است که در آن صحنه چیده می‌شود؛ دوربین تنظیم می‌گردد؛ زمان، مکان و آدم‌های داستان معرفی می‌شوند؛ و پرده کنار می‌رود. در این‌جا همه‌ی اصول داستان‌نویسی به شیوه‌ای مطلوب رعایت شده است. این کار تنها از آن همینگوی، داستان‌گوی آگاهی است که معتقد است نویسنده باید به کلی از صحنه‌ی داستان، همچون نمایش، به دور باشد.

توجه کنید که هنگامی که گفتگو آغاز می‌شود، همینگوی چگونه با صرفه‌جویی معمول خویش از آوردن نام گوینده‌ها خودداری می‌کند تا خواننده دچار ملال نشود. نیازی بدین کار نیست، همینگوی تنها گفتگوی آنان را برای ما نقل می‌کند و این کار بر تأثیر گفتگو می‌افزاید. گفتگو بر سر پیرمرد است، وضع ناگوار او کنجکاوی ما را بی‌درنگ برمی‌انگیزد. از زندگی سیر شده و دست به خودکشی زده، اما از آن‌جا که ثروتمند است دلیلی برای سیر شدن از زندگی نداشته است. توجه کنید که همینگوی هنوز مشخص نمی‌کند که کدام پیشخدمت جمله‌ی «چرا؟» را می‌گوید،


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

 

عصر 7 آوریل 1951م  و 18 فروردین 1330ایرانی؛ پاریس

در عصر ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسندة چهل‌وهشت سالة ایرانی، مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محلة هجدهم، کوچة شامپیونه، شماره 37 مکرر می‌رود، دو مرد را می‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می‌پرسند که آیا از ادارة پلیس می‌آید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری! هدایت می‌گوید: من خیالی ندارم! یکی‌شان می‌خندد:البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!

در هوای خاکستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی که پانزده روز یک بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند که هیچ امیدی نمانده است؟

هدایت تقریباً خاموش است. یکی از آن‌ها فکر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند:تو می‌دانی که هیچ تغییری در پیش نیست. همه در نهان مثل همند. کشورت بوی نفت و گدایی می‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همین نیست کلمه‌ای که به‌کار می‌بری؟ رجاله‌ها هر فکر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند. همین روزها نویسنده‌ای را در دادگستری تهران، روز روشن جلوی چشم همه کشتند، به خاطر صراحت افکارش! و امید به این‌که با نوشتن چیزی را عوض کنی یا حتی فقط آیینه‌ای باشی، در تو مرده. این‌جا کسی زبان نوشته‌های تو را نمی‌داند؛ و آن‌ها که در کشورت خط تو را می‌خوانند آیا از حروف الفبا بیش‌ترند؟! هدایت می‌خواهد بداند که آن‌ها پلیس‌اند؟ نه؛ آن دو بسیار شبیه خود هدایت هستند. هدایت می‌گوید در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با کسانی که خیال می‌کند دنبالش هستند. آن‌ها پیش خود می‌خندند.

آن‌ها به کافه می‌روند و زن اثیری برایشان قهوه و کنیاک می‌آورد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

 

دمدمه‌های غروب بود که مشدی جبار وارد بیل شد، بیلی‌ها در میدانچة پشت خانة مشدی صفر نشسته بودند دور هم و گپ می‌زدند.

کدخدا تا مشدی جبار را دید گفت: «یاالله مشد جبار. سفر به خیر. تو شهر چه خبر بود؟»

مشدی جبار گفت: «تو شهر خبری نبود. هیچ خبر نبود.»

مشدی بابا گفت: «پا پیاده اومدی؟»

مشدی جبار نشست کنار اسلام و در حالی که کفش‌هایش را در می‌آورد و له له می‌زد، گفت: «از لب جاده تا این‌جا، آره.»

اسلام گفت: «کی رسیدی لب جاده؟»

مشدی جبار گفت: «ظهر تازه گذشته بود.»

کدخدا گفت: «پس چرا دیر کردی؟ این همه وقتو تو راه بودی؟»

مشدی جبار گفت: «آره، وسط راه به یه چیز غریبی برخوردم و معطل شدم.»

پسر مشدی صفر پرسید: «یه چیز غریب؟ چی بود؟»

مشدی جبار گفت: «والله هر چی فکر کردم، چیزی نفهمیدم.»

کدخدا گفت: «نفهمیدی؟ چطوری نفهمیدی؟»

مشدی بابا گفت: «آخه چه جوری بود؟»


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عزاداران بیل , غلامحسین ساعدی , داستان


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.