خیلی ناجور ضربه خوردم. ضدحال از این بدتر نمی شد. همه اش هم تقصیر حماقت خودم بود. بعضی وقت ها که به اش فکر می کنم، دلم می خواد زار زار گریه کنم، به خودم و همه کس و ناکس ام فحش بدم یا دودستی بزنم تو سر خودم. شاید بعد از این همه مدت، با گفتن قضیه یه کم آروم بشم. بذار همه بدونن من چه قدر ضایع ام.

همه بدبختی ام ساعت سه بعد از ظهر یه روز پاییزی شروع شد. توی جایگاه ویژه نشسته بودم و داشتم کورس اسب دوانی سنداسکی رو نیگاه می کردم.

راستشو بخواید یه جورایی فکر می کردم مخ ام پاره سنگ برداشته رفتم توی جایگاه ویژه نشستم. تابستون قبل اش شهر و دیارمو به همراه هری وایتهد و یه کاکاسیاه به اسم برت ترک کرده بودم. اون سال هری دو تا اسب داشت و تو کورس پاییزه شرکت می کرد. من و برت هم مهتر یا به قول معروف قشوچی اسب ها بودیم. وقتی که به خونه گفتم می خوام قشوچی هری بشم ننه ام زد زیر گریه و اشک بود که می ریخت. خواهرم میلدرد که همون پاییز می خواست تو شهرمون معلم بشه چپ و راست لیچار بارم می کرد. می گفتن آبروریزیه که یکی از خونواده ی ما بشه قشوچی اسب. به گمون ام میلدرد فکر می کرد کار من نذاره شغلی رو که سال ها آرزوشو داشت به دست بیاره.

اما هر جوری که بود من باید کار می کردم و کار دیگه ای هم پیدا نمی شد. دیگه نوزده سالم شده بود و نمی تونستم همه اش تو خونه بشینم. روزنامه فروشی و چمن زنی هم به سن و سال من نمی اومد. فسقلی هایی که جلو مردم خودشیرینی می کردن این جور کارها را از من می قاپیدن. یه پسر بین شون بود که فرت و فرت می گفت چمن می زنه و آب حوض می کشه تا پولاشو پس انداز کنه و بره دانشگاه. حالمو به هم می زد. همه اش شب ها بیدار بودم و نقشه می کشیدم چه طوری می تونم حالشو بگیرم بدون این که کسی بفهمه من بودم. دوست داشتم وقتی راه می رفت یه آجر بردارم بزنم تو ملاج اش یا بندازم اش زیر یه گاری. بی خیال. ول اش کنید.

هر جوری بود کارمو با هری شروع کردم. برت هم آدم باحالی بود. حسابی با هم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: من یه احمقم , شروود اندرسون , داستان(جهان)


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

تصحیح شادروان محمد علی فروغی



حکایت اول
یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته‌اند؟ گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.


هر که را جامه پارسا بینى
پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانى که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چکار


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گلستان سعدی , در اخلاق درویشان


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

جوانی و مردم‌گرایی
جمال‌الدین واعظ که با جهانگیرخان شیرازی و علی‌اکبر دهخدا، نویسندگانِ سرسخت و نام‌آور روزنامه صور اسرافیل، و حسن تقی‌زاده رفاقت و معاشرت داشت در تهران اقامت گزید، و به این ترتیب دوره جوانی جمال‌زاده در جریان پرجوش و جلای فعالیت‌های سیاسی پدرش و یاران فرهیخته او گذشت. گرایش به زبان روایی و خطابی در اغلب آثار جمال‌زاده را می‌بایست ناشی از تأثیر کلام و نفوذ خطابه‌های جمال‌الدین واعظ دانست؛ زیرا به گفته تقی‌زاده جمال‌الدین واعظ زبان مطنطن و مغلقِ مرسوم در میان واعظان را به کار نمی‌گرفته است، بلکه به زبان زنده و مـآنوس مردم، به شیوه‌ای «عوام فهم»، سخن می‌گفته است ـ کما بیش نظیر همان زبانی که جهانگیرخان شیرازی و دهخدا مقاله‌های خود را با آن در «صور اسرافیل» می‌نوشته‌اند.
در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، که به «کمیته ملیون ایرانی» نیز شهرت داشتند، و هدف‌شان رهایی ایران از استبداد قاجاریان بود، هر هفته گرد می‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه نوشته بودند برای هم بخوانند.
شیخ گروه نویسندگان کاوه تقی‌زاده و جوان‌ترین عضو آن جمال‌زاده بود. دیگر اعضای گروه عبارت بودند از محمد قزوینی، ابراهیم پورداوود، کاظم زاده ایرانشهر، نصرالله جهانگیر و چند تن دیگر. در یکی از شب‌ها وقتی نوبت به جمال‌زاده می‌رسد تا نوشته خود را در حضور جمع بخواند او نه یک خطابه، چنان‌که انتظار می‌رفت، بلکه «حکایت» کوتاهی را می‌خواند که


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: محمدعلی جمالزاده , نقد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.