یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. هر چه رفتیم راه بود؛ هر چه کندیم چاه بود؛ کلیدش دست ملک جبار بود!

زن و مردی بودند و دختری داشتند به اسم فاطمه.

فاطمه هر وقت می رفت مکتب که پیش ملاباجی درس بخواند, در راه صدایی به گوشش می رسید که «نصیب مرده فاطمه.»

دختر مات و متحیر می ماند. به دور و برش نگاه می کرد و با خودش می گفت «خدایا! خداوندا! این صدا مال کیست و می خواهد چه چیزی به من بگوید؟»

اما هر قدر فکر می کرد, عقلش به جایی نمی رسید و ترس به دلش می افتاد.

یک روز قضیه را با پدر و مادرش در میان گذاشت و آن ها هم هر چه فکر کردند نتوانستند از ته و توی آن سر در بیارند. آخر سر گفتند «تا بلایی سرمان نیامده, بهتر است بگذاریم از این شهر برویم.»

بعد هر چه داشتند فروختند و راهشان را گرفتند و از آن شهر رفتند.

رفتند و رفتند تا همه نان و آبی که همراه داشتند ته کشید و تشنه و گشنه رسیدند به در باغی. گفتند «برویم در بزنیم. لابد یکی می آید در را وا می کند و آب و نانی به ما می دهد.»

فاطمه رفت در زد. در به سرعت باز شد و همین که فاطمه قدم گذاشت تو باغ و خواست ببیند کسی آنجا هست یا نه,


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

هوشنگ گلشیری، داستان‌نویس صاحب نام معاصر، نوشتن را در مکتب بهرام صادقی آغاز کرد. اولین شعرها، داستانها و نقدهایش از سال‌های ۴۰ به‌بعد در پیام نوین و جنگ اصفهان به‌چاپ رسید. بعد، سرودن شعر را به‌‌شاعران وانهاد و راه اصلی‌اش، داستان‌نویسی، را به‌جد ادامه داد.

در داستان‌های اولین کتابش - مثل همیشه، (۱۳۴۷) – خسته کننده بودن زندگی کارمندان دون‌پایه، در شهرهای کوچک را ماهرانه تصویر کرد.

اما آنچه از آغاز گلشیری را از صادقی جدا می‌کرد نگرش مبتنی بر غم غربت گلشیری بود در مقابل نگاه طنز‌آمیز صادقی به‌زندگی خرده بورژوازی. صادقی با طنز، سکون این زندگی را می‌نمایاند و گلشیری با غم غربت. اما توجه بسیار به‌غم غربت، گلشیری را به‌گذشته گرایی و گریز کشانید، و غم‌های فردی، به‌داستان نویسان مدرنیست نزدیکش کرد.

گلشیری، اما، داستان‌هایی هم دارد که نمونه عالی واقع‌گرائی انتقادی در ادبیات معاصر ایران است. در این داستان‌ها نویسنده موفق به‌دادن تصاویری قوی و پرجذبه از زمان و مکان زیستی خود می‌شود. بی‌شک خواندنی‌ترین داستان نویسنده در مثل همیشه، «مردی با کراوات سرخ» است که خفقان پلیسی حاکم بر ایران را به‌خوبی مجسم می‌کند.

توجه به‌فرم از آغاز با گلشیری بوده است. اغلب داستان‌های مثل همیشه را به‌شیوهٔ ذهنی نوشته است. شیوه‌ئی که بارزترین شکل خود را در «دخمه‌ای برای سمور آبی» می‌یابد. اما در داستان بلند و کم نظیر شازده احتجاب(۱۳۴۷) توجه به‌فرم ربطی معقول با محتوی پیدا کرد و توانست با پَرش‌های ذهنی و


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ | ۳:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                                                 

ناتورالیسم، نهضتی ادبی است که شکل افراطی واقع¬گرایی (Reale) شمرده می¬شود؛ اما بیش¬تر هم‌تراز ناتورالیسم فلسفی توصیف می¬شود؛ مکتبی که  به قدرت محض طبیعت معتقد است و طبیعت را محکوم نظام و قدرت بالاتری نمی¬شناسد. ناتورالیسم در ادبیات، نظریه¬ای است که کردار، گرایش و اندیشه را زاییدة غرایز و امیال طبیعی می¬داند؛ به هیچ روی‌داد یا پدیدة فوق طبیعی قائل نیست و همة واقعیات و پدیده¬ها را در طبیعت و در دایرة علوم طبیعی تفسیر می¬کند. بدین ترتیب، ناتورالیسم در ادبیات بر جنبه¬های وراثتی محیط و بر مشاهدة زندگیِ به¬دور از آرمان‌گرایی تأکید می¬ورزد و در این راه، به ترسیم جزئیات، اگرچه زشت و ناخوشایند می¬پردازد و موازین علمی را اساس کار قرار می¬دهد. این مکتب ادبی با آثار ترجمه‌ای نویسندگان دوران مشروطیت (تحصیل¬کرده¬های خارج از کشور) وارد حوزة ادبیات ایران شد و نویسندگانی چند، ازجمله صادق هدایت، صادق چوبک و محمود       دولت¬آبادی را تحت‌تأثیر قرار داد. در این مقاله سعی شده است تأثیر ناتورالیسم بر آثار صادق هدایت مورد بررسی قرار گیرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صادق هدایت , ناتورالیسم , نهضت ادبی , فلسفه ناتورالیسم


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

آنچه داستان «گدا»ی ساعدی را برای من خواندنی‌‌تر می‌کند، حکومت و غلبه‌ی طبیعی‌ترین شکل نگاه در این داستان، از نوع تلخ ترین آن، به آدم‌ها است. ساعدی در این داستان کوتاه از زبان پیرزنِ دوره‌گرد و کثیفی که با گرداندن یک شمایل در کوچه و خیابان و روضه‌خوانی [برای مولای متقیان] به گدایی می‌پردازد، سرگذشتِ پیرزنِ گدایی را روایت می‌کند ‌که در ابتدای داستان به خیال خریدن تکه خاکی برای روزگار پس از مرگش است؛ مرگی که مدعی‌ِ آگاه شدن به فرا رسیدن آن است.

بچه‌ها و عروس و دامادهایش در کمال سنگ‌دلی و کج‌فهمیِ احوالات پیرزن، او را از خانه‌‌های خود می‌رانند. برای پیرزن تصویر دامادِ خشن و عصبانی‌اش «جوادآقا» که مهربانترین [احتمالا] فرزندش را تصاحب کرده‌، نمادی از ترس و وحشت است. نمادی که به تدریج تا پایان متن پررنگ‌تر می‌شود. و همراه او تا به آن خانه‌ی بزرگ که وسط هشتی‌اش حوضی قرار دارد که به قدر دریا آب در آن جای می‌گیرد و اطراف آن زن‌های بزک کرده و لاغری نشسته‌اند که مدام می‌خندند و چیزی را می‌جوند که تمامی ندارد هم، کشیده می‌شود.

روایت داستان به شکل منولوگ طولانی پیرزن با خودش است. مخاطب پیرزن مشخص نیست و هم‌چنین الزام قصه گفتن او برای این مخاطبِ نامرئی بر ما نامعلوم است. اما داستان چنان پرکشش و شیوا روایت می‌شود که


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                                  

صدای اولین گلوله که تو هوا ترکید، دل خالد لرزید. یحیی زیر لب غرید و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بیشتر فشرد. وانت پرکشید.
رگه‌های درشت باران ساحلی، آسمان را به زمین می‌دوخت. باران، وانت و اسفالت و کناره‌های جاده را که گل شده بود و انبوه نخل‌ها را که به فاصلة چند ذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت می‌کوبید.
پس از انفجار دومین گلوله، لب‌های خالد مرتعش شد:
- یحیی نگهدار...نمیشه فرار کرد.
- چین‌های پیشانی پهن یحیی تو هم رفت و ابروهاش بالا جست:
- تو احمقی.
- آخه...
- نمی‌دونی زندون یعنی چی؟
- از مردن که بهتره
- نیس.
خالد جا به جا شد و صداش رنگ تضرع گرفت:
- ماشین اونا دوجه.
- باشه.
- هش سیلندره.
- ساکت.
آب باران رو اسفالت راه افتاده بود. باد هو می‌کشید و آب را رو اسفالت می‌رقصاند. قطره‌های درشت باران، رو شیشة جلو وانت، لرزان به بالا کشیده می‌شد. یحیی رو فرمان قوز کرده بود و پدال گاز را تا تخته فشرده بود.
خالد کبریت کشید که سیگاری بگیراند. دستش می‌لرزید. کبریت  


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ترس , احمد محمود , داستان کوتاه


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                                  

تصحیح شادروان محمدعلی فروغی


حکایت اول
یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است، در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند.

و اخو العداوة لایمر بصالح
الا و یلمزه بکذاب اشر

هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است
گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است

نور گیتى فروز چشمه هور
زشت باشد به چشم موشک کور 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گلستان سعدی , در فوائد خاموشی


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

مصاحبه کردن با حسین سناپور کار آسانی نیست. برای هر حرفی دلیل و مصداق می‌خواهد. غالبا هم البته کار به همین جا ختم نمی‌شود با این حال «لب بر تیغ» آنقدر کار خوبی بود که بشود بر سر کلیات و جزییاتش بحث کرد؛ اثری که پیش از هر چیز به سنت روایت قصه وفادار است و این خصوصیت کمی در بین آثار منتشرشده داستانی در سال‌های اخیر خصوصیت چشمگیری است.

به هر حال این مصاحبه گاهی اوقات به جدل تنه می‌زند اما همین که حسین سناپور در عین پذیرفتن نقدها پای اثرش می‌ایستد و منتقد را به چالش می‌کشد خوب است. گاهی اوقات خیلی هم خوب نیست که آدم «با گارد باز» تن به مصاحبه بدهد. لااقل گارد آقای سناپور که حسابی بسته بود.

-«لب بر تیغ» نشان داد شما همچنان روی روایت قصه تاکید دارید. در این کتاب ما با داستانی سرراست روبروییم که اگرچه از لحاظ فرمی بازی‌های خوبی با مخاطب می‌کند اما در نهایت داستان را همان گونه که هست روایت می‌کند. این تاکید شما روی روایت صرف داستان آیا برداشت صحیحی است؟  


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گفتگو , حسین سناپور


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                 

آقای شاملو، همه‏ی جوان‏هائی که ‏من ملاقات‏شان کردم از شما به‏عنوان بزرگ‏ترین شاعر ایران تجلیل ‏کردند. محبوبیت شما به خصوص درمیان نسل جوان برای‏تان چه اهمیتی دارد؟ آیا به‏نظر شما چه فرقی بین دنیای ذهنی‏ی جوانان امروز و دوره‏ی جوانی‏ خودتان هست؟

- کلماتی ‏هست ‏که ظاهرا از هر سو نگاه ‏کنیم زیباست: همچون کلماتی ‏که ‏شما در این سوآل ‏به ‏کار بردید. کلماتی ‏چون بزرگ‏ترین‏ شاعر، تجلیل ‏شدن، محبوبیت، و جز این‏ها… اما یک‏ بار دیگر سر برگردانید و این ‏بار از منظری‏ که ‏ما ایستاده‏ایم به ‏این‏ها نگاه ‏کنید: پروار بودن ‏آهو را از چشم ‏خود آن‏ حیوان ‏هم ‏ببینید و مفهوم ‏زیبائی ‏پر و بال یا آواز مرغ‏ خوش‏خوان را از دید پرنده‏ای هم که ‏صیاد، هرسحر با دام و قفس‏هایش در دشت یا کشتزار پیرامون ده به جست‏وجویش می‏رود بسنجید… ما در شرایطی ‏هستیم که گاه‏گاه این ‏کلمات تنها با مفاهیم ‏دردناکی چون قربانی ‏شدن و 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                  

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده ‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟
مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.

فیروز را بارها پیش دکتر برده‌ بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک...از نظر ژنتیک...به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.