نویسنده: کیوان مهرگان

 
 


    دکتر سعید عباسپور، کم بیناست و به قول خود یک نابینای فابریک نیست. او داستان نویس و برنده چند جایزه ادبی است. اگرچه تحصیلات خود را در رشته روان شناسی بالینی تا مقطع دکترا ادامه داده و هم اکنون به عنوان مشاور مراکز صنعتی در جذب و آموزش نیروهای انسانی،فعالیت می کند; اما بیش تر به عنوان یک داستان نویس شناخته می شود. او در فاصله سال های 79 تا 84 سه مجموعه داستان روانه بازار کرده است که هرسه تجدید چاپ شده اند. «بوی تلخ قهوه»، «پیاده روی در هوای آزاد» و داستان بلند «صداهای سوخته »آثار چاپ شده عباسپور هستند.
    
    وی در فیلم« شب های زاینده رود »محسن مخملباف نیز بازی کرده است، آواز می خواند و تاکنون چند کنسرت در داخل و خارج ایران برگزار کرده است. سعید عباسپور متولد آبان، بزرگ شده اصفهان و مقیم تهران است.
    
     
    
    از چه زمانی داستان نویسی را آغاز کردید؟
    
    از اوایل دهه 1360 داستان نویسی را شروع کردم. البته کلمه داستان را در مورد نوشته های آن زمان زیاد حرفه ای به کار نمی برم. آن ها پر بودند از احساسات بازی واحساس مسوولیت های آنچنانی. در هر صورت امیدوارم هیچ کدام از نوشته های آن وقت ها دست کسی نیفتد.
    
    در داستان نویسی چه مساله ای برایتان مهم است؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                        

نزدیکی‌های غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می‌رفت. دو دستش را به آرامی‌ به گره‌های درخت بند می‌کرد و پاهایش را دور چنار چنبره می‌زد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می‌خزید‌. پشت خشتک او دو وصله ناهم‌رنگ دهن‌کجی می‌کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود.


مردم که به مغازه‌ها نگاه می‌کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند‌. زنِ جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچک و تپل‌مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می‌رفت پرداخت‌. جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد. آن‌گاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند.


سوراخ‌های آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زرد رنگِ خورشید نصفِ تنة چنار را روشن می‌کرد‌. مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید: «برای چی بالا می‌ره؟»


مرد خپله و شکم گنده‌ای که پهلوی دستش‌ایستاده بود زیرِ لب غر زد: « نمی‌دونم. شاید دیوونه‌س.»


جوانک گفت: «نه دیوونه نیس. شاید می‌خواد خودکشی بکنه.»


مرد قد بلند و چاقی که موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت: «چه طور؟ کسی که خودکشی می‌کنه دیوونه نیس؟ پس می‌فرماین عاقله؟»


پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تودماغیش پرسید: «چه خبره؟» 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                   

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌امدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌امدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت بخانه می‌آمدم می‌گفت: “گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن” و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه به دهان گذاشت و گفت: “راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض آقا برسانم. ” راست نشستم و بند دلم پاره شد. گفت: “باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید. ” گفتم: “عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟” گفت:”خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟” گفتم: “ جانم تو که رانندگی بلد نیستی. . . ” گفت‌: “از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر. ”دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: تصادف , سیمین دانشور , داستان کوتاه


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                                     

 باد گرم ـ باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد ـ لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیرد ـ بی‌فایده است… دستش آهسته به پائین می‌آید. «گرمابه گل‌ناز ـ عمومی زنانه و مردانه ـ دارای هفت دستگاه دوش خصوصی». مرد کمی پابه‌پا می‌کند و بعد می‌گذرد و در گذشتن نگاهش به کاغذی می‌افتد که به دیوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومی برای تعمیرات لازم تعطیل است.»
و حالا ما در حمام خصوصی هستیم. یک سرسرای دراز که به دالان بیشتر شبیه است و در دو طرف آن صندلی‌های لهستانی گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت می‌زند، مگر وقتی که تسبیح درازش از لای انگشت‌ها بلغزد و بیفتد. ریش بلند حنا بسته و سر تراشیده‌ای دارد. کت و شلوار پوشیده است و کراوات کهنه‌ای بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است که انگار... بادبزن از دست دیگرش می‌افتد. خمیازه‌ای می‌کشد و به آن‌ها که منتظرند نگاه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد.
در سرسرا مردی جابه‌جا می‌شود. صدای صندلی. با روزنامه‌ای که در دست دارد خودش را باد می‌زند و بلند می‌گوید:
ـ پنکه کار نمی‌کند؟ مگر هنوز برق قطع است؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()

                  

 باب سوم : در فضیلت قناعت
حکایت اول
خواهنده مغربی، در صف بزازان حلب می‌گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سوال از جهان برخاستی.


اى قناعت توانگرم گردان
که وراى تو هیچ نعمت نیست

گنج صبر، اختیار لقمان است
هر که را صبر نیست حکمت نیست


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گلستان سعدی , در فضیلت قناعت


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدجوادنصریان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.